اعترافات روزانه‌ی من

همیشه یک بخشی از وجودمان هست که پنهان می‌کنیم و اگر بخواهم صادقانه اعتراف کنم باید بگویم که درباره‌ی من این بخش‌ها کم‌کم دارد زیاد می‌شود و احتمالا سال دیگر تصویرم تبدیل به پازل هزارتکه‌ای می‌شود که تنها چند قسمتش را باید به نمایش بگذارم و خب نمی‌دانم این اسمش پنهان‌کاری است یا ریاکاری. 

چیزی که هست همیشه از اینکه خودِ خودم باشم ترسیده‌ام و هیچ چیز به اندازه‌ی صداقت داشتن با خود من را نمی‌ترساند.

یک یادداشت دیگر/ ترجمه‌‌ی دیگری از منِِ روزنامه‌نگار

یک ترجمه‌ی دیگر از من این بار سراغ یک رمان جنایی رفتم.

"یک یادداشت دیگر" رمانی جنایی است که شخصیت‌های اصلی آن کارآگاهی به نام ال و یک مامور اف‌.بی.آی به نام نائومی میزورا هستند. این دو به دنبال قاتل قتل‌های زنجیره‌ای که در یک بازه‌ زمانی مشخص در لس‌آنجلس اتفاق افتاده می‌گردند و رمان در حقیقت ردیابی نشانه‌های به‌جای مانده از قاتل در صحنه‌های ارتکاب جرم است.

بیشترین شهرت نیسیو ایسین نویسنده‌ ژاپنی، به دلیل نگارش کمیک استریپ‌ است.

در بخشی از رمان "یک یادداشت دیگر" می‌خوانیم: "عکس‌ها متعلق به دختری بلوند و جوان بودند که در همین اتاق به قتل رسیده بود. عینکش افتاده بود روی صورت‌اش. از نزدیک می‌شد گودی و دندانه‌های اسلحه را روی سرش دید. هر دو چشم از حدقه بیرون زده و چشم‌ها بعد از به قتل رسیدن تخلیه شده بودند. درست مانند خراش‌های روی بدن بیلیو برایدزمید. این یک نوع معیوب‌سازی جسد به شمار می‌آمد که به نحوه قتل هم مربوط نمی‌شد. میزورا هیچ نظری درباره اینکه چرا قاتل تصمیم به تخلیه چشم‌ها گرفته بوده،‌ نداشت. اما تصور کردن کسی که بتواند چنین کاری با یک دختر نوجوان انجام دهد،‌ کمی میزورا را آزرده‌خاطر ساخت. درست است که میزورا یک مامور اف.بی.آی بود و آموزش دیده بود تا با مسائل احساساتی برخورد نکند، اما به هر حال برخی چیزها غیرقابل بخشش بود. کاری که قاتل با قربانی دوم‌اش انجام داده بود هم در  همین دسته قرار می‌گرفت".

ثبت شد که بماند به یادگار/نمایشگاه کتاب 98

نمایشگاه کتاب 98 هم آمد و رفت من خوشحالم که برای چندمین سال در کنار کتاب بودم و آدم‌هایی که دغدغه‌شان این همدم‌های کاغذی است.

دوست داشتن شغل چیز مهمی است اما اینکه در ساختمانی باشی که آدم‌های آنجا هم علایق‌شان با تو مشترک باشد،‌چیز بسیار خوبی است. نداشتن علایق مشترک فاصله می‌اندازد و نفرت‌‌آورتر از فاصله چیزی نیست. همین فاصله است که منجر می‌شود به عکس‌های تک نفره‌ی سلفی و برعکس همین چیزهای مشترک است که نتیجه‌اش می‌شود عکسی که یک عده آدم با علایق مشترک‌شان را کنار هم جا می‌دهد.

زنده باد علایق مشترک

بهار آقای نویسنده/ یادداشت من بر رمان «بیرون در» نوشته‌ی محمود دولت‌آبادی

مائده مرتضوی، روزنامه نگار: در روزهای پایانی سال ۹۷ اثری از محمود دولت‌آبادی به نام «عبور از خود» از سوی نشرچشمه منتشر شد که نوعی زندگی‌نامه‌ی خودنوشت است. اکنون بعد از گذشت کمتر از دو ماه اثر دیگری به قلم این نویسنده هم‌زمان با آغاز نمایشگاه کتاب سال ۹۸ روانه بازار شده است؛ اثری داستانی به نام «بیرون در». انتشار دو اثر از محمود دولت‌آبادی به فاصله‌ای کوتاه با توجه به طولانی بودن روند صدور مجوز برای برخی از آثار این نویسنده نویدبخش روزهای خوبی برای ادبیات و بالاخص خود نویسنده است. این در حالی است که سال قبل نیز اثر داستانی دیگری به نام «طریق بسمل‌شدن» به قلم وی منتشر شده بود و ادبیات معاصر ایران در یک سال اخیر شاهد انتشار سه اثر از نویسنده‌ای است که به زعم بسیاری محبوب‌ترین و پرخواننده‌ترین نویسنده‌ی زنده‌ی معاصر ایران است و مصداق آن هم تیراژهای ۲۰۰۰۰و ۳۰۰۰۰تایی آثار اوست در زمانه‌ای که تیراژها سه‌رقمی شده‌اند.

دولت‌آبادی در انتخاب موضوعات داستانی‌اش همواره جسورانه عمل کرده است همچنان‌که به کرات عنوان داشته؛ «حجابِ ایده مانع دیدن و درک درست ادبیات می‌شود.»

جنگ، تاریخ معاصر و سیاست‌زدگی از مسائلی است که قریب به اتفاق شخصیت‌های مخلوق این نویسنده با آن درگیر بوده‌اند. «بیرون در» هم از این قاعده مستثنا نیست و این نویسنده‌ی هفتادونه‌ساله در محدوده‌ی زمانی پرالتهابی دست به روایت خود از کائنات درونی آدم‌ها زده است. اما درعین‌حال هیچ‌گاه نمی‌توان او را نویسنده‌ای سیاسی و نه حتی تاریخی دانست. اگر از وجه تحلیلی ادبیات به آثار او بنگریم درمی‌یابیم که دولت‌آبادی نویسنده‌ای رئالیست است. رئالیسمی از اجتماع را در آثارش به نمایش می‌گذارد بر پایه‌ی روابط جاری در آن با توجه ویژه به بطن جامعه. استفاده‌‌ دولت‌آبادی از سیاست و تاریخ به گفته‌ی خودش دست‌آویزی است برای نشاندن «تاریخ بی‌نجابت بر این جغرافیای نجیب».

«بیرون در» داستان بلندی است درباره‌ی زنی به نام آفاق. این اثر برشی کوتاه از زندگی زنی سی‌وپنج ساله را در کشاکش روزهای پیش از انقلاب به تصویر می‌کشد، روزهایی که تهران شلوغ است و تاریک است و مخوف. خواننده در این داستان، سایه‌به‌سایه همراه زنی می‌شود برای جست‌وجوی مردی که آفاق تنها یک بار به مدتی کوتاه او را دیده و در تمام مدت این جست‌وجو دنبال چرایی این ملاقات است.

در این اثر با بیشه‌زاری از آدمیان روبه‌رو هستیم. آدم‌هایی که با جغرافیایی که نویسنده برایشان خلق می‌کند،‌ شناسانده می‌شوند. این جغرافیا شامل شهر، ‌محله، کوچه، مغازه‌ها و خودِ خانه است؛ به عبارتی بیرون و درون خانه. به محض ورود کاراکترها به داخل خانه و حریم امن خود، نویسنده از اشیا مدد می‌جوید و کدگذاری‌هایی انجام می‌دهد تا خواننده با ردیابی نشانه‌ها به مقصدی که موردنظر نگارنده است، برسد:

«... کوچه‌ای هشت- ده متری، دیوار طولانی مقابل در فلزی ماشین‌رو که نیمی از یک لنگه‌ی درش، لنگه‌ی چپ از کوچه بازمانده است، راهی گشوده برای آمد- شد یک شخص و رنگ در همان قرمز فرسوده‌ی ضدزنگی است که روی آن مالیده شده بوده. حیاط. یک اتومبیل اسقاط که در لایه‌ای از غبار پنهان مانده- دو دهنه مغازه که یکی‌شان کرکره‌اش تا نیمه بالا زده شده و دیگری بسته است و غبار در شیارهای افقی کرکره باقی مانده. بعد از آن و در جبهه‌ی دیگر دیوار، پنجره‌هایی با پرده‌های ضخیم تیره، چسبیده به ستون پنجره»

پرده‌های ضخیم تیره، مبل‌های پاره‌پوره و درهای نیمه‌باز موتیف‌های توصیفی هستند که مدام در «بیرون در» جلوی چشم خواننده رژه می‌روند. آفاق،‌ شخصیت زن داستان همواره در جست‌وجوی کلیدی است که با فشار انگشت‌هایش بتواند چراغی را روشن کند و این مساله در هر بار ورود و خروج او به خانه‌ای که مکان رخدادهای اصلی داستان است به نوعی تکرار می‌شود:

«... قامت شکسته‌ی مردی نشسته بر مبل که پشت به دیوار دارد یا پشت به دیوار ندارد. یا اصلا وجود دارد زیر سایبان یا وجود ندارد- و اگر وجود دارد، حضورش روشن نمی‌نماید در ذهن آفاق و این همه به سرعت روشن- خاموش کردن یک کلید برق می‌گذرد، مگر بخواهد درنگ کند در یک لحظه، یک نقطه، مثل ایستادن به انتظار بیرون آمدن مرد...»

شخصیت‌های پیش‌‌برنده‌ی داستان در «بیرون در» با کنش‌هایشان تعریف می‌شوند نه صرفا با توصیفات ظاهری و بعضا کلیشه‌ای. مردی را که آفاق در جست‌وجوی اوست، با شیوه‌ی راه رفتن و خود آفاق را از چند تار موی خاکستری که به ناگاه بر فرق سرش میان آن سیاهی شبق ظاهر شده‌اند، می‌شناسیم.

تشبیه انسان به جمادات، درختان و اشیا از دیگر شگردهای شخصیت‌سازی دولت‌آبادی در این اثر است. سال‌خوردگی و پیری در جای‌جای این داستان به چوب‌شاخه‌های خشکی تشبیه شده که تنها در انتظار تبر است و بس. نویسنده با تشبیهاتی از این دست،‌ شخصیت‌هایی ساخته بسان تندیس‌واره‌هایی بی‌کم‌ترین واکنش تا با سکوت و نگاه‌های معنادارشان هفتادپاره‌ای از وهم برای خواننده بیافرینند:

«...نگاهش میخ‌شده به تکه‌ای از پوست تنه‌ی خشکیده‌ی گلابی، بر پیشانی بشری که دو تیله‌ی رنگی کودکان درون فرورفتگی کاسه‌ی چشم‌هاش می‌درخشد و انگار نگاه ندارند آن مردمک‌ها یا در چیز خاصی نمی‌نگرند و اگر می‌نگرند به جایی و جهانی است بیرون از این جای و این جهان.»

مکان‌های بسته نظیر اتاق و خانه و زندان برای نویسنده حکم زهدان دارند، زهدانی که بارش سرگشتگی و انتظار است. انتظار برای رهایی و امید به روشن شدن اتاق‌هایی که کلیدهای برقش پیدا نیست. دولت‌آبادی در «بیرون در» حالات و دغدغه‌های شخصیت‌هایش را با ویژگی‌هایی که به جغرافیای داستانش می‌دهد، پیش روی خواننده به تصویر می‌کشد. توصیف مکان‌ها در وهله‌ی اول به برهه‌ی زمانی روایت داستانی اشاره و در وهله‌ی دوم مانند واگویه‌های کاراکترها در یک لامکان عمل می‌کند:

«...وقتی شخص هل داده می‌شود توی تیرگی تک‌نمره، اول یک سکوت فراموشی می‌افتد بر همه‌جا- شاید مثل توی گوری که هنوز رویش پوشانده نشده. شخصِ دچار هر قدر هم پخته باشد بعد از ساعاتی آرزو می‌کند کسی بیاید؛ آدمی بیاید که ببیند- اگر شده همان مامور عذاب. اما آن مامور نمی‌آید... مثل انتظار صبح در یک شب بی‌پایان که مدام از خودت می‌پرسی پس چرا صبح پیدا نمی‌شود؟ روشنایی، روشنایی،‌صبح؟»

واژه‌ی «در» در این اثر به مثابه‌ی گذرگاهی است از گمراهی به آگاهی و شناختی که قصه به ظاهر بر آن بنا شده است اما درعین‌حال شخصیت‌ها- به‌خصوص آفاق- هنگام گذر از در خانه، نهایت خفقان را تجربه می‌کنند. خفقانی که فرار از آن جرات و جسارت ویژه‌ای می‌طلبد چرا که بیرون امن نیست و در فضای امن خانه هم شناخت و آگاهی وجود ندارد و این حسِ بر سر دوراهی رفتن یا ماندن در میان دولنگه‌ی در است که به خوبی بازتابانده می‌شود. حسی که درنهایت به دیدار ناگهانی آدمیان در «بیرون در» می‌انجامد:

«تردیدی نبود که شب‌وروز آن لنگه در فلزی نابسته خواهد ماند و در وضعیت پیش‌آمده گویی زنی میان دهانه‌ی آن در گرفتار مانده است چنان که نه‌ می‌تواند درون برود و نه بیرون بیاید.»

«بیرون در‌» یک بازی تمام‌عیار با واژگانی به‌ظاهر مترادف و هم‌خانواده است. داستان در همان صفحات اول که با زاویه‌دید اول شخص و از نظرگاه آفاق آغاز می‌شود، این پرسش را مطرح می‌سازد که بیرون در کجاست و سپس نویسنده با تغییر زاویه‌دید از اول شخص به دانای کل عینی و ذهنی -که صدایش را در تمام داستان می‌شنویم و با فاصله‌ای نزدیک به روایت داستان می‌پردازد- با هوشمندی تمام خواننده را به دل کشمکش‌ها و درگیری‌های اساسی ذهنی و روانی کاراکترها روانه می‌کند.

نکته‌ای که نمی‌توان برای تحلیل این اثر به سادگی از آن عبور کرد،‌ همین زاویه‌دید است؛ نظرگاه یک راوی است که پابه‌پای خواننده پیش می‌آید و اگر هرازگاهی از خواننده سبقت می‌گیرد و به قول سینمایی‌ها، با فلش‌فوروارد، بخشی از قصه را فاش می‌کند، درعین‌حال با زاویه دید نمایشی (دوربینی) که برای روایت خود برگزیده، از مقام دانای کلی که قصد به رخ کشیدن اطلاعاتش را دارد فاصله گرفته است و تنها در مقام یک مطلع در کنار خواننده‌اش قرار می‌گیرد. این راویِ همراه نه به‌سان راوی شگفت، بالای سر خواننده به پرواز درمی‌آید و نه صدها قدم جلوتر از او گام برمی‌دارد. شایدها و اماواگرهایی که نویسنده در بیان وقایع داستانی می‌آورد، نشان از همین عدم قطعیت در سرانجامی دارد که در انتظار شخصیت‌هاست و خواننده را در این پرسش، گیر می‌اندازد که آیا راوی خود از عاقبت کار شخصیت‌هایش خبر دارد یا نه؟! در حقیقت برهه‌ی زمانی کوتاه و چندروزه‌ای که دولت‌آبادی برای داستان خود برگزیده نیز به این امر دامن می‌زند.

محمود دولت‌آبادی در این داستان خواننده را همچنان که مشتاق دانستن چرایی و چگونگی ماجرای اصلی قصه نگه‌ می‌دارد به طور ضمنی وادار به کشف‌وشهود می‌کند. کشف و شهودی به منزله‌ی دریافت بطن واژگان. واژگانی که به‌کرات در این اثر به کار برده است؛ «مثلِ خود»،‌ «در»، «درِ خانه»، ‌«داخل خانه»، «بیرونِ در» و...

در تمامی این ترکیبات واژگانی نویسنده به دنبال تزریق بدون درد و خونریزی مفاهیم عمیق‌تری است. به دنبال شناساندن ذات کلماتی چون «درونی» و «بیرونی». او این کار را با ساختن شخصیت‌هایش و قرار دادن آنها در موقعیت‌های داخلی و خارجی و همچنین تجسم عینی از اصطلاحاتی مانند «خودی‌ها»، «غیرخودی‌ها» و همچنین واژگانی مانند «محرمِ خانه» به سرانجام می‌رساند.

دولت‌آبادی نویسنده‌ای است که به ظرفیت‌های زبان فارسی اشراف زیادی دارد. استفاده‌ی درست او از واژگان به نحوی موجز که داستان را به ورطه‌ی اطناب نیندازد از شگردهای اصلی او در نگارش «بیرون در» است. وسواس او را در به‌کارگیری کلمات برای عینیت بخشیدن به شخصیت‌ها و رخدادهای داستانی، از زبان خودش بهتر می‌توان بیان کرد:

«... عمیقا معتقدم که ادبیات از آخرین کلمه آغاز می‌شود. یعنی اولین کلمه، ‌دومین، سومین، پنجاهمین، صدمین... این کلمات مثل ریگ دم دست هستند؛ اما من به دنبال آن آخرین کلمه‌ای هستم که معمولا به‌غمازی خودش را پنهان می‌کند، همان نزدیک‌ترین کلمه که در دورترین نقطه از ما در حال چرخیدن است...».

مصداق این تعابیر در سطر به سطر داستان «بیرون در» کاملا قابل مشاهده است. نویسنده‌ در این داستان، روزگار سپری‌شده‌ی مردمی نه‌چندان سال‌خورده را به تصویر می‌کشد که دچارِ ناشناختگی محضی هستند که همچون هاله‌ای فرایشان گرفته است. بنی‌آدمی که هر یک به دنبال جست‌وجوی گمشده‌ای هستند و در این راه به پشت درهای بسته می‌رسند. درهایی که قفل‌زده و مهروموم شده‌شان کمتر خوف به دل آدمی می‌اندازد تا درهای خانه‌ها و حیاطی که به قول نویسنده:

«در و دیوار حیاطی که یک لنگه از در قدیمی فلزی‌اش کج - همچنان کج نیمه‌باز بود- انگار که باقی‌مانده بود نیمه‌باز چنان که لنگه‌ی سنگین در خودش را فروانداخته بود و نیمی از لبه‌ی پایینی‌اش گیر کرده بود توی زمین...»

در این اثر ‌مانند برخی از فیلم‌های ناتورالیستی اروپایی، قاب‌های فریزشده‌ی زیادی از تلاقی نگاه و احساسات کاراکترها را با یکدیگر می‌بینیم. قاب‌هایی که به جای تصاویر و نماهای طولانی و بدون کنش، از کلمات پر شده‌اند، کلماتی که گویای عمق احساسات و درهم‌آمیختگی غایت نفسانیت درونی دو انسان‌اند و دولت‌آبادی عمق ارتباط میان بنی‌آدمِ بیرونِ درش را در لحظات دراماتیک داستان تنها با تلاقی نگاه و سکوت به رخ خواننده می‌کشد:

«نشاندمش روی مبل پذیرایی آپارتمانش و نشستم روبه‌رویش. تا برسیم آن‌جا نیمه‌جان شده بود. کلت را درآوردم گذاشتم روی میز، جلو دستم و نگاهش کردم تا ذوب شد. فقط نگاهش کردم، فقط به چشم‌هایش نگاه کردم، نگاه... تا مُرد، چه مدت مثل مرده مقابلم نشسته بود، نمی‌دانم! شاید ساعت‌ها. اما می‌توانستم ببینم و بشمرم ذره‌ذره‌هایی که پیش چشمم آب می‌شد، تا که یک لحظه سرش افتاد پایین و چانه انداخت. نیم‌خیز شدم دست گذاشتم روی شقیقه و بعد رگ گردن، نمی‌زد...»

«بیرون در» اثری است که در آن هست و نیست آدم‌ها به طور نامرئی جریان دارد. آدم‌هایی که گوش به صدای نفس آدمیزاد، درون و بیرون را جست‌وجو می‌کنند. اثری که بهترین راه برای بیان درون‌مایه‌اش همان کلام نویسنده در میانه‌ی آن است:

«‌آدمیزاد هم عجب موجودی است. به چه‌ها که خو نمی‌گیرد و با چه و چند شیوه‌ها که روزگار را به سر نمی‌برد! چنین لحظه‌هایی، چنین گذران عمرهایی، چگونه می‌توانند شناخته و بیان شوند؟ واژگان در شرح سکوت آدم‌ها چه‌قدر اندک و چه‌مایه بی‌بضاعت‌اند.»

منتشر شده در روزنامه‌ی سازندگی