غروب در قیلوله
سرم پر از قصه است . قصه هایی ناتمام. من از قصه های ناتمام متنفرم. قصه هایی با پایان تلخ را به قصه های نا تمام ترجیح می دهم. چند روزه که سه شنبه است و من و همسرم اینجا منتظریم. منتظریم تا آنها بیایند . اما می ترسیم تا آنها برسند بگندیم ، از درون وبیرون. همین حالا هم بوی گندیدگی را حس می کنم. خواب آلودیم. چشمهایمان بس که به دوردست خیره شده تا رد و نشانی از آنها بیابد خسته شده اند و پلک هایمان مدام روی هم می افتند. دلم برای بچه ها می سوزد. از اول هم نباید آنها را می آوردیم. اصرار همسرم بود. بچه ها خوابند ، خواب قیلوله. نفس هایشان مثل ما بوی گندیدگی نمی دهد . خوشبو و تازه است.
همسرم کنار بچه ها دراز کشیده و چشمانش را به زور باز نگه داشته است. سینه اش را از عطر نفس بچه ها پر می کند و می گوید:
عطر بهارنارنجه. مثل همونی که تو باغچه مون داشتیم . یعنی هنوزم هست؟
نور مهتاب صورتش را مثل گچ سفید کرده. چشمان سیاه خمارش میان آن همه سفیدی برق می زنند. می گویم:
بهار نارنج نبود. به بود. یادت نیست برای بچه ها مرباش رو هم پختی . از همون روز بود که نفس هاشون عطر و بوی به گرفت.
همسرم خندید . خنده ای که فقط صدای خنده می داد:
من تا حالا مربا نپختم . اصلا بلد نیستم . اون سالی که بهار نارنج دیگه بار نداد رو یادته؟ همون موقع بود که تصمیم گرفتیم بریم. کاشکی نمی اومدیم . کاشکی یه ذره دیگه صبر می کردیم . شاید درست می شد.
سینه بچه ها با یک ریتم خاص بالا پایین می رود و صدای نفس هایشان تنها صدایی است که می شنویم.
این همه مدت صبر کردیم . اگه می خواست درست شه . درست میشد. نباید بچه ها رو می آوردیم اونا که گناهی ندارن.
همسرم می آید پشت پنجره. چهار پایه گوشه اتاق را برمیدارد می گذارد زیر پاهایش. از آن بالا به دوردست ها خیره می شود و می گوید:
شاید اونا هم جای دیگه ای منتظرن. منتظر ما که با اونا برسیم.واااااااای اگه اینجوری باشه خیلی وحشتناکه.فکر کن؛ یه عالمه آدم که دارن می گندن با بچه هایی که نفس هاشون عطر بهارنارنج میده و تو قیلوله اسیر شدن تو خونه های سیمانی خالی دارن انتظار می کشن. راستی امروز چند شنبه اس؟
سه شنبه. دیگه داره غروب میشه. از وقتی رسیدیم اینجا همه اش دم غروبه. نه شب می شه نه صبح. کی این سه شنبه لعنتی تموم می شه نمی دونم.
همسرم هنوز روی چهار پایه است. دستش را حائل صورتش کرده و چشمهایش از منظره خالی و تکراری پشت پنجره پر شده. احساس سبکی می کنم. فکر کنم از درون گندیدم و خالی شدم. ذهنم مثل یک صفحه سفید و خالیست.سفید سفید که نه، فقط یک خط نوشته. همان تصمیم آخر ،سفر آخر. از قبلش چیزی یادم نمی آید.هیچ خاطره ای ندارم. نمی دانم در این صفحه سفید از ابتدا یک خط نوشته بوده یا بقیه اش را پاک کرده اند؟ بقیه خاطراتم را . قصه هایم را . همه شان ناتمام مانده اند.همه چیز در یک غروب سه شنبه زندانی شده. نرده های آبی نفتی غروب دورمان را گرفته . بچه ها از قیلوله رهایی ندارند.صدای نفس هایشان معلوم نیست چه قطع ای از یک سمفونی ناتمام را می نوازد؟
همسرم از بالای چهار پایه می گوید؟
گفتی غروب سه شنبه؟ شاید از اولش همین دم غروب بوده که توش هستیم. اصلا صبحی نبوده. زندگی از همین لحظه شروع شده و تا ابد توی همین لحظه ادامه داره. روزهای هفته همه شون یه توهم بودن. فکر کن. شاید از اول فقط یه روز بوده که هر روز تو زندگیمون تکرار می شده و ما ها الکی روی هر روزش یه اسمی گذاشتیم. یه سه شنبه با اسم های مختلف ساختیم. اصلا شاید هیچ درخت بهار نارنجی هم نداشتیم. جز این خونه سیمانی و خالی خونه دیگه ای نبوده.
سرم پر از خاطره است. خاطراتی که معلوم نیست از کجا آمده اند مال چه کسانی اند؟ همسرم داد میزند:
یه چیزهایی دارم می بینم بیا بیا
فاصله اتاق تا پنجره را با یک پرش بلند طی می کنم. نقاط نورانی زیادی روی دامنه مخملی کوه مانند نگین می درخشند. در مردمک سیاه چشمان همسرم نقطه ای نورانی لرزانی از شوق می رقصد.
فکر کنم اونا دارن میان. با یه عالمه فانوس کوچیک.
همسرم چند روز است که روی چهار پایه نشسته. نقاط نورانی از جایشان تکان نخورده اند. من کنار بچه ها دراز کشیده ام. می گویم:
حداقل چراغها رو روشن کنیم اینجا خیلی تاریکه.
نمیشه. بچه ها از خواب بیدار میشن. بذار هر وقت اونا رسیدن بیدارشون می کنیم. راستی مگه اینجا چراغ هم داره؟
دستم را به روی دیواره سیمانی اتاق می کشم. ازبالا تا پایین دیوار را لمس می کنم . هیچ کلیدی وجود ندارد. تنها نور موجود نور آبی نفتی غروب است که از پنچره بدون شیشه خانه افتاده است داخل.
مائده مرتضوی دیماه 94
داستان و نقد و یادداشت های پراکنده