گزارش رونمایی مرگ رنگ

در نشست رونمایی کتاب مرگ رنگ که روز دوشنبه 21 فروردین 1396 در کانون ادبیات ایران برگزار شد، علیرضا محمودی ایرانمهر و ژیلا تقی زاده به عنوان منتقدین مهمان حضور داشتند. اجرای این مراسم به عهده سپیده ابرآویز بود.‌

در ابتدا، سپیده ابرآویز بیوگرافی مختصری از نویسنده ارائه کرد و سپس مائده مرتضوی داستان " مرگ رنگ " از مجموعه را برای حضار خواند. بعد خوانش داستان، علیرضا محمودی ایرانمهر در باره نویسندگی خلاق و راهکارهای آن نکاتی را عنوان نمود. وی اظهار داشت: برای نوشتن یک داستان خلاق باید نگاه متفاوتی داشت و همه چیز را از دریچه دیگری دید. ایرانمهر همچنین عنوان کرد اگر نویسنده هوش ادبی داشته باشد میتواند آن را در آثارش بکار گیرد و ایده هایی غافلگیر کننده ارائه کند.

در ادامه ژیلا تقی زاده  در حین معرفی کتاب مختصری در مورد هر یک از داستانها صحبت کرد و عنوان نمود؛ با اینکه معمولا کتابها را در طول چند روز میخواند، اما مرگ رنگ را در یک نشست خوانده است. وی در ادامه افزود داستانهای این مجموعه با اینکه هر کدام ایده‌ای جداگانه داشتند در نهایت درون مایه‌‌ای مشترک دارند. انگار که نویسنده سعی دارد به خواننده هشدار دهد که آخر دنیا نزدیک است و مرگ همه جا در کمین آدمی است. تقی زاده در ادامه عنوان کرد،‌  کتاب سرشار از رنگ و زندگی است و در عین حال نویسنده با نگاه خاص خودش نشان میدهد که زندگی توهمی بیش نیست و باید به رویاها دلخوش بود.

در ادامه جلسه، علیرضا ایرانمهر داستان " قهوه‌ای سوخته" را برای حاضرین خواند و مختصری در مورد فضای حاکم بر داستان صحبت کرد و همچنین عنوان نمود که نویسنده نباید خودش را در قید و بند راوی هم جنس و غیر همجنس قرار دهد و اینکه یک نویسنده قابل از این مرزبندی ها بسیار فراتر میرود.

سپس سپیده ابرآویز از نویسندگان حاضر در جلسه خواست نظرات خود را در مورد دو داستانی که شنیده‌اند،بیان کنند. در ادامه ابرآویز پاراگرافی از کتاب را خواند و در مورد جان بخشی به اشیا و تشخصی که نویسنده در نوشتن برخی داستانها از آن بهره برده،‌صحبت کرد و از فرحناز علیزاده دعوت کرد تا برای صحبت در مورد دو داستانی که قرائت شده به روی سن بیاید.

فرحناز علیزاده عنوان نمود از آنجایی که نویسنده در بیشتر داستانها از من راوی برای روایت بهره برده در پی هستی شناسی است و هم چنین به امر شگفت بسیار علاقه مند است. امر شگفتی که فقط در خدمت شگفتی نیست و در پس آن شکل دیگری از واقعیت نهفته است. هم چنین از نقاط قوت مجموعه به وجود نشانه ها در داستانها اشاره کرد که باعث میشود خواننده خود به کشف و شهود برسد. علیزاده هم چنین به این موضوع اشاره کرد که استفاده از راوی غیرهمجنس و فرو رفتن در قالب ها و کاراکترهایی غیر از قالب های همیشگی داستانها را از کلیشه دور میکند و باعث جذابیت آنها میشود.

در انتها سپیده ابرآویز از منتقدین خواست تا صحبت های خود را در مورد کتاب تکمیل کنند و نویسنده مختصری در مورد تجربیات داستان نویسی خود برای حاضرین صحبت کرد.

این نشست با حضور نویسندگان مطرحی چون؛ پیمان اسماعیلی، قباد آذرآیین، مصطفی علیزاده، مهدی رضایی، نازنین جودت،‌فریبا حاج دایی،‌ناهید کهنه چیان، کیمیا گودرزی، آزاده حسینی، شهلا آبنوس، فرحناز علیزاده، فریده کثیری ، امید پناهی آذر ،‌فهیمه پوریا و جمعی از داستان نویسان جوان و علاقه‌مندان به ادبیات داستانی برگزار شد.

رمان صورت حساب نوشته یوناس کارلسون

رمان صورت حساب را از فری شاپ فرودگاه دوبی خریدم. توی هواپیما بیشتر از نصف آن را خواندم و تصمیم گرفتم که حتما ترجمه اش کنم.

یوناس کارلسون ، بازیگر مشهور سوئدی است که در سال 2007 با چاپ مجموعه ای از داستانهای کوتاهش پا به عرصه ادبیات گذاشت و خیلی زود کتابهایش به فهرست پرفروش ترین کتابها در دنیا راه یافت.

رمان "صورت حساب" آخرین اثر اوست. این رمان اثری است جذاب و خواندنی که به ارزش زندگی، شادی و عشق میپردازد و در پی ایجاد مفهوم جدیدی برای خوشبختی است. مفهومی که به معیار سنجش جامعه مدرن امروز بسیار نزدیک است. سنجشی بر پایه عدد و رقم! در طرح جلد کتاب اصلی این جمله نوشته شده است؛ یک لحظه شادی چقدر می‌ارزه؟

بسیاری از روزنامه نگاران و نویسندگان سوئد، شخصیت اصلی این رمان را با مورسو بیگانه اثر کامو و فضای رمان محاکمه اثر فرانتس کافکا مقایسه کرده‌اند. اما صورت حساب رمانی است با ویژگی های خاص خود که تراژدی و کمدی را به هم پیوند میزند و فضایی می‌آفریند که به این زودی ها فراموش شدنی نیست.

کارلسون در این رمان فضای زندگی روزمره امروزی را روایت می‌کند. یک زندگی به ظاهر خسته کننده و  تکراری. اما یک اتفاق جالب و تا حدی فانتزی این فضا را بهم می‌زند و راوی خود را در شرایط ویژه‌ای می‌بیند. شرایطی که در آن پی به ارزش زندگی شاید تکراری اما سراسر لذت و شاد خویش می‌برد.

زبان رمان ساده و روان است و به زبان محاوره نزدیک. شخصیت پردازی قهرمان داستان بی نقص است و از طریق کنش ها و برخورد کاراکتر با دیگر شخصیت های رمان برملا می‌شود. راوی به طور غیر مستقیم خود و علایقش را به خواننده معرفی می‌کند و از کارهای روزمره و شغلی نه چندان قابل تامل برای خواننده ماجرا می‌آفریند.

کارلسون در این رمان،‌ جدا از روایت یک ماجرای جذاب و خواندنی،‌ قصه یک شهر و ملت را بیان می‌کند. قصه‌ی آدمهایی که هر روز در ایستگاه اتوبوس و قطار و تاکسی می‌بینیم و از کنارشان بی اعتنا می‌گذریم. اما راوی رمان صورت حساب براحتی از این آدمها عبور نمی‌کند. کوچکترین حرکاتشان را زیر ذره بین می‌برد و حتی از روی سنجاق سینه و رنگ لباس،‌ نظریات روانشناسی از شخصیت شان ارائه می‌کند.

در تک تک صفحات کتاب به هر بهانه‌ای به فرهنگ و هنر سوئد اشاره شده است. آنهم به طور غیر مستقیم و هوشمندانه. نویسنده خیلی زیرکانه در فصل به فصل این کتاب، خواننده را با اِلِمانی از کشورش نیز آشنا میکند؛ در یک فصل برگمان و فیلم هایش را معرفی میکند و در فصلی دیگر گرافیست مشهور سوئدی را. در جا به جای توصیفات نیز از جذابیت شهری که داستان در آن رخ می‌دهد، می‌نویسد. نکته ای  که بسیاری از نویسندگان امروز ما به آن توجهی ندارند و  خود و داستانهایشان را از جادوی جغرافیا محروم می‌سازند. متاسفانه در بیشتر آثار ایرانی با یک لامکان ولازمان مواجه هستیم تا شهر و محله ای خاص که وجود خارجی داشته باشد.

خواننده بعد از مطالعه این رمان حس و نگرش تازه‌ای نسبت به زندگی روزمره و لحظاتی که مدتها از آن غافل بوده پیدا می‌کند و به معنای جدیدی از کلمه "شادی" می‌رسد. در کنار آن با دغدغه های کشور و جهانی دیگر نیز آشنا می‌شود و در می‌یابد که دنیای فکری آدمها در این جهان مدرن با وجود فاصله جغرافیایی زیاد بسیار بهم نزدیک است.

رمان صورت حساب را نشر سده اردیبهشت نودوشش روانه بازار نشر کرد.

مجموعه داستان"مرگ رنگ"

اولین مجموعه داستانی ام اواسط فروردین نود و شش منتشر شد.

مجموعه داستان "مرگ رنگ" اولین کتابی است که از من منتشر میشود. این مجموعه مشتمل بر یازده داستان کوتاه است که در بازه زمانی دوسال اخیر نوشته شده‌اند. با وجود اختلاف ظاهری داستانها، همگی دارای درون مایه‌ای مشترک اند. ترس از تنهایی و در جستجوی راهی برای فرار از آن.  ترسی که انسان مدرن در هر لحظه از زندگی‌اش آن را تجربه میکند.

به جز دو داستان، بقیه راوی ها، زن هستند. اما مسایل و دغدغه‌هایی که در هر یک از داستانها عنوان میشود بین دو جنس مشترک اند. فضاهایی که داستانهایم در آنها رخ میدهد برای هیچ کس ناآشنا و غریبه نیست. شاید ماجراهای این یازده داستان در وهله اول کمی نامانوس به نظر برسد اما در نهایت قلب داستان را با اعماق وجودمان درک میکنیم.

 عنوان مجموعه داستان حاضر را از روی یکی از داستانهای مجموعه انتخاب کرده‌ام. اما این عنوان دوست داشتنی با درونمایه بقیه داستانها هم پیوندی ناگسستنی دارد. و در ضمن نام دفتر شعری از شاعر محبوبم هم هست. آنهم دقیقا با همان مفهوم سورئالیستی که سپهری در نظر داشته است.

ایده هایم گاه تصویر مبهمی به جای مانده از  یک رویای شبانه‌اند و گاه یک نقاشی آویخته از دیوار یک گالری. و در نهایت همه شان را تبدیل کرده‌ام به داستان و حاصلش شده مجموعه داستانی به نام مرگ رنگ که فروردین امسال از سوی نشر کیان افراز منتشر شد. شخصیت های داستانهایم وام دار واقعیت نیستند و در خلق کردنشان از آدم های واقعی اطرافم تقلب نکرده‌ام! اما در عین حال چیزی در وجودشان هست که با آدم های اطراف و خود خواننده مشترک است.

در بخشی از داستان مرگ رنگ از کتاب میخوانیم:

" هیچ‌وقت در زندگیم پیش نیامده بود؛ به چیزهایی که نیستند، فکر کنم. مثل احمق‌ها فکر می‌کردم همه‌ی چیزهایی که واقعاً وجود دارند؛ همین‌هایی هستند که از صبح تا شب، کنارم رژه می‌روند. نمی‌دانستم بخش زیادی ازهستی در همین نیستی‌ها مخفی شده و من این جهان تازه و مخفی و بی‌رنگ را دوست داشتم. کم‌کم چیزهای بی‌رنگ اطرافم را می‌دیدم و دیگر آن‌قدرها هم از بی‌رنگ شدنم ناراحت نبودم. دور و برم پر از سایه‌هایی بود که مانند خواب‌هایی هوشیار از کنارم می‌گذشتند و گاه دست گرمشان را بر شانه‌هایم حس می‌کردم. دیگرداشتم مطمئن می‌شدم که دنیا در جاهای خاصی، بی‌رنگی داشته وحالا دارد خودش را به من نشان می‌دهد. منی که فارغ از تمام رنگ‌ها در بی‌رنگی خاصی که نه گریزی از نور داشت و نه نیازی به سیاهی، محاصره شده بودم. دنیای جدیدم پر از آدم‌های بی‌رنگ بود. بی‌رنگ‌ِبی‌رنگ که نه، یک جور پررنگی خاص که فشار می‌آورد به چشم بقیه آدم‌ها برای دیده شدن و از همین رو مخفی مانده بود. و من ساکن این جهان مخفی شدم."

سکانس یک برداشت هشتادوسه

 «سکانس یک، برداشت هشتاد و سه»

 

صدای قیژقیژ در فلزی که می‌آمد‌، همه کم کم تکانی به خودشان می‌دادند. روی تخت غلتی می‌زدند، کش و قوسی می‌آمدند و خمیازه‌ای بدرقه‌ی همه‌ی این‌ها می‌کردند. صدای چرخ‌های میز صبحانه که روی سنگ ها را می‌سایید مثل سطل آبی بود که روی ته مانده‌ی خواب‌مان بپاشند.

پیرهن‌های آبی که تا صبح روی جا لباسی آویزان مانده بودند‌، اکنون انتظارشان به پایان رسیده بود. دکمه‌های‌شان داشت روی تی‌شرت‌های سفید بسته می‌شد. ظرف چند دقیقه صفی از آبی‌پوش‌ها جلوی روشویی بسته شد.

سفید‌پوش مثل هر روز صبحانه هر نفر را روز میز استیل کنار تختش می‌چید:

قالب کوچکی پنیر‌، مربعی ده سانتی از نان بربری و کره.

روزهای زوج مربا هم می‌دادند. مربای هویج‌، که خیلی دوست داشتم‌. مربا را با کره نیم آب شده قاطی می‌کردم‌، می‌مالیدم روی نان.

همیشه حالش از این حرکت من به‌هم می‌خورد. خیلی اصول داشت، توی همه چیزش. لباس پوشیدنش‌، غذا خوردنش‌، حتی خوابیدنش. صبحانه نان تست می‌خورد. با پنیر فتا که رویش گردوی پودر شده می‌ریخت. چای‌اش را هم تلخ سر می‌کشید.

سفید‌پوش فلاسک چای را روی میز چوبی کنار تلویزیون گذاشت‌، لیوان‌های یک‌بار مصرف را شمرد و ستونی پلاستیکی کنار فلاسک درست کرد و رفت. همه‌چیز باز هم تکرار شد‌. برای بار هشتاد و سوم. مثل تئاتری که هر روز روی صحنه می‌رود. تاتری بدون کلام، با بازیگرانی آبی‌پوش که به ایفای نقشی تکراری محکومند.

روزی را که با هم رفتیم تاتر شهر هنوز یادمه. از معدود خاطراتی است که یادم مانده. دکتر آبتین می‌گوید بخش خاطرات مغزم آسیب دیده. چه خوب که این خاطره سالم مانده نه؟

جایمان ردیف چهارم بود ازجلو. گفتی چرا انقدر جلو بلیط گرفتی دهن بازیگرا تو صورتمونه. منم پقی زدم زیر خنده. یکی از بازیگرها بهم چشم غره رفت. تو هم یادت رفته بود موبایلت را خاموش کنی و پشت هم برایت پیغام آمد. چند نفری که اعتراض کردند آمدیم بیرون. توی حیاط روی نیمکت سیمانی نشستیم و بلال خوردیم و خندیدیم.

بعد صبحانه‌، جوانترها با وسایل ورزشی زرد و قرمز توی حیاط و پیرتر‌ها با پیاده روی دو ساعتی وقت می‌گذرانند. ته مانده صبحانه‌ام را توی سطل کنار تختم خالی می‌کنم‌، دمپایی‌های پلاستیکی سفیدم را می‌پوشم و از سالن شماره شش بیرون می‌زنم. بیرون سالن روی زمین دو خط رنگی کشیده‌اند. سبز و قرمز. خط قرمز به سمت دیگر سالن‌ها و اتاق‌های انفرادی بیماران می‌رود و خط سبز به اتاق‌های پزشکان و پرستاران. شاخه انتهایی خط سبز مطب دکتر آبتین است. با دیدنم لبخند می‌زند و می‌گوید‌:

روزهای آخری‌ست که اینجا مهمانی.

برایش می‌گویم هفته قبل که مادرم به رسم هر چهار‌شنبه به دیدنم آمده بود و از سفر شمالی که توی بچگی‌ام داشتم برایم گفت چیزی یادم نمی‌آمد. باورم نمی‌شد خاطراتی که مادر می‌گوید را واقعا تجربه کرده باشم‌. از نامزدی و عروسی‌ام هم چیزی به خاطر نداشتم‌. اما آن روز لعنتی را خوب به خاطر دارم‌. پر رنگ‌تر از بقیه‌. آن‌قدر پر‌رنگ که جوهرش پخش شده روی خاطرات دیگر و آن‌ها را پوشانده.

از آموزشگاه که بیرون آمدیم‌، گفتی موبایلت روی میزت جا مانده و برگشتی‌. من آن‌طرف خیابان کنار ماشین هاچ‌بک گوجه‌ای‌مان منتظرت ماندم. موبایل به دست آمدی‌، انگار داشتی چک می‌کردی ببینی تماس از دست رفته داری یا نه. حواست به خیابان نبود....خیابان هم حواسش به تو نبود.

دکتر آبتین می‌گوید فراموشیم موقتی است و روزی همه‌ی خاطراتم را به یاد می‌آورم‌. دز داروهایم را کمتر می‌کند‌. برایم از قشنگی زندگی می‌گوید از این‌که زندگی ادامه دارد و جوانم و حیف است و از این جور حرف‌هایی که به آدم‌هایی مثل من می‌زنند.

دیروز که توی حیاط با بقیه آبی‌پوش‌ها قدم می‌زدم‌، گل‌های رز توی باغچه خاطره‌ای از روز‌های اول آشنایی‌مان را در وجودم زنده کرد. احتمالا این خاطره به گوشه‌های مغزم چسبیده بوده و جوهر خاطره‌ی تلخ رفتن‌ات رویش نریخته. شاید هم دکتر آبتین راست می‌گوید و خاطراتم کم‌کم برمی‌گردند. کاش خاطرات تو زودتر برگردند.

اردیبهشت بود وروز معلم. با بچه‌های کلاس قرار گذاشته بودیم برایت یک سبد رز سفید بخریم. قرار شد سبد را من بخرم و سهم هر کس را حساب کنم. ولی من جر زدم و یکی از گل‌ها را قرمز خریدم. وقتی آمدی و چشمت به سبد گل روی میزت افتاد، گل از گلت شکفت‌. انتظارش را نداشتی. با شیطنت پرسیدی چرا فقط یکی‌اش قرمزه‌؟ با شیطنت گفتم آن یکی منم.

همان روز فهمیدی سخت عاشقتم.

روز‌های اولی که آوردنم اینجا‌، زیاد کابوس می‌دیدم. تو را می‌دیدم که به صورتت مربای آلبالو مالیده‌ای و پشت میزت نشسته‌ای. بقیه می‌خندند و مرا با انگشت نشان می‌دهند و هو می‌کنند. جیغ می‌کشیدم و از خواب می‌پریدم. چند‌تایی سفید‌پوش می‌آمدند‌، چیزهایی تزریق می‌کردند و می‌رفتند. انگار رنگ سفید می‌پاشیدند روی جوهر آبی پررنگ کابوس‌هایم. صورت قرمزت که زیر جوهر سفید آرام آرام پاک می‌شد، راحت می‌شدم‌. آرام می‌گرفتم.

یک روز صبحانه‌، مربای آلبالو دادند با کره و عسل‌. خیلی ترسیدم‌. توی سالن راه افتادم‌، مربای همه را برداشتم و خالی‌شان کردم توی سطل آشغال. بقیه هم به تقلید از من شروع کردند به دور ریختن صبحانه‌شان. سفید‌پوش‌ها آمدند این با‌ر دکتر آبتین هم همراهشان بود. دکتر مرا به اتاقی دیگر برد‌. سفید‌پوش‌ها هم بقیه را آرام کردند. یک هفته‌ای توی اتاق انفرادی‌ام بودم‌‌. کابوس‌هایم که کمتر شد برم گرداندن به سالن.

دکتر می‌گفت کابوس‌هایت خیالی‌اند. سعی کن خاطرات خوشت را به یاد بیاوری.دکتر هم انگاری دلش خوش بود چه خاطرات خوشی‌! خاطرات خوشی باقی نمانده بود. خاطراتت هم مثل خودت پاک شده بودند. ‌آن‌ها از مغزم تو از صفحه زندگی.

پرت شده بودی وسط خیابان. صورتت رو به زمین بود. برش گرداندم تکه تکه و قرمز بود. با صدای بلند داد زدم:

فقط بلدی منو مسخره کنی‌، چرا همه‌ی مربا‌ها را مالیدی به صورتت هان؟

می‌خندیدم و به آدم هایی که دور و برم جمع شده بودند با صدای بلند می‌گفتم:

مربای آلبالو دوست نداره‌. همه رو مالیده به صورتش.

یکی می‌گفت شوکه شده‌، یکی می‌گفت دیوونه شده.

دیگه یادم نیست چی شد، کجا بردنت‌؟ کجا بردنم؟ چشم بازکردم و دیدم روی تختی فلزی، کنار پنجره خوابیده‌ام. دور و برم پر از آبی‌پوش‌های خواب‌آلود بود. اوایل با شرایط جدیدم کنار نمی‌آمدم در روز چند باری بهم آرام بخش می‌زدند. به تدریج و با گذشت زمان منهم عادت کردم‌، خودم هم شدم یکی از آن‌ها. یکی از بازیگران تئاتر تکراری هر روز.

داروهایم را از دکتر می‌گیرم و خسته از حرف‌های بیهو‌ده‌اش ، دنبال خط قرمز راه می‌افتم.

 

 

یک دورهمی شبانه

داستان کوتاه «یک دورهمی شبانه» نویسنده «مائده مرتضوی»

 

یک شب در اواخر زمستان. یک مهمانی شام دوستانه. یا به قول خودشان " دورهمی ".

آن شب مدام این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم. آرام و قرار نداشتم. با اینکه هوای داخل خانه سرد بود، گر گرفته بودم. جلیقه بافتنی‌ام را از روی بلوز سفیدم درآوردم و گوشه‌ای انداختم. بیشترشان توی نشیمن، ولو شده بودند روی کاناپه‌های راحتی "ایکیا " که کوروش کلی پزشان را داده بود.

هرچند وقت یک‌بار دورهم جمع می‌شدند و گپ می‌زدند. از خاطرات دانشجویی‌شان در کیش می‌گفتند و استادهای محبوب و منفورشان.

حصاری تار از دود سیگار دور نشیمن کشیده شده بود. پدرام و بابک دست انداخته بودند گردن هم و سر اینکه حلقه‌های دود کدام‌یک بزرگ‌تر می‌شود مسابقه می‌دادند. حلقه‌ها، یکی پس از دیگری از غار دهانشان بیرون می‌آمدند و در هوا معلق و آویزان می‌شدند مثل حلقه‌های المپیک. فقط اینجا دیگر بندبازی وجود نداشت تا از این حلقه به آن‌یکی بپرد. جاسیگاری کریستال روی میز از ته سیگار سرریز شده بود و نور نارنجی که ازشان ساطع می‌شد در فضای کم‌نور نشیمن کاملاً به چشم می‌آمد.

اوایل دوستی‌مان با بابک، از جمع‌هایشان تا این حد گریزان نبودم. حتی خوشم هم می‌آمد. هر جا که می‌رفتند همراهی‌شان می‌کردم، هم به خاطر عشقی که به بابک داشتم، هم نمی‌خواستم جلویشان کم بیاورم. می‌رفتیم سینما فلسطین، فیلم مستند می‌دیدیم. تئاتر شهر، نمایش به قول آن‌ها معناگرا و از نظر من چرت‌وپرت، تماشا می‌کردیم. گه گاهی هم توی کافه کتاب‌ها دورهم جمع می‌شدیم و بحث می‌کردیم، یا بهتر بگویم بحث می‌کردند. تریپ فیلم و سینما و کتاب بودند و هر بار کله‌پاچه یک نویسنده یا فیلم‌ساز را بار می‌گذاشتند.

آن شب هم طبق معمول، بحث بالا گرفته بود. بابک و مهرنوش با هم کل‌کل می‌کردند. مهرنوش ساق پای باریکش را انداخت روی زانوی آن‌یکی پا. دامن پیچازی کوتاه پوشیده بود با چکمه‌های ورنی قهوه‌ای. همان‌طوری که ناخن‌های دسته بیلش را سوهان می‌زد گفت:

"ولی من تخیلی که توی نوشته‌های موراکامی هستش رو خیلی دوست دارم."

موقع گفتن دوست دارم هم لب‌هایش را غنچه کرد، انگار که می‌خواهد سوت بزند.

بابک فنجان نیم‌خورده‌اش را روی عسلی کنار پایش گذاشت، نیشخندی گوشه لبش ظاهر شد و جواب داد:

این ژاپونیه که این‌قدر سنگش رو به سینه می‌زنی اگه تو ایران دنیا اومده بود و نویسنده می‌شد عمراً اگر ناشری حاضر می‌شد اراجیفش رو چاپ کنه. به هر چرند و پرند خیالی که عنصر تخیل نمیگن!

مهرنوش با چشمانی که از فرط هیجان گشادتر از حد معمول شده بودند، درحالی‌که از خشم گوشه لبش را می‌جوید، پرید به بابک:

چند تا از کتابهاش رو خوندی آقای منتقد؟

فقط همونی که بهم کادو دادی. اسمش چی بود ... آهان " میمون شیناگاوا "

پس اظهار فضل نکن لطفاً.

ولی بابک دست‌بردار نبود. نیشخند گوشه لبش تبدیل به قهقهه شد و میان خنده‌اش بریده‌بریده گفت:

خدایی میمون سخنگو هم شد قهرمان داستان! َآخ ... کوروش تو بیا یه چیزی به این بگو...

پدرام و کوروش پقی زدند زیر خنده. مهرنوش نشست روی دسته صندلی آبتین و دست انداخت دور گردنش:

عزیزم اینا رو ولشون کن هیچی بارشون نیست.

آبتین دست کشید به موهای صاف و بلند مهرنوش و لبخند زد. او هم مثل من تازه‌وارد بود. یک ماه پس از نامزدی من و بابک سروکله‌اش پیدا شد. دوست و رفیق فابریک مهرنوش بود. یا به قول مهرنوش "نامزد ". دروغ می‌گفت. نامزدی در کار نبود. نه جشنی، نه حلقه‌ای.حالا مهرنوش چه اصراری داشت بگوید نامزد، نمی‌دانم. شاید هم "دوست‌پسر " در دهانش نمی‌چرخید.

از همان اول هم محلم نمی‌گذاشت. علت را که از بابک پرسیدم، من و منی کرد و گفت، یک مدت باهم صمیمی بودند و مهرنوش رابطه‌شان را جدی گرفته بوده، به همین خاطر حالا به من حسودی می‌کند.

بعد هم خنده‌کنان گفته بود: نامزد یه همچین شاخ شمشادی بودن، حسودیم داره دیگه!

آن موقع خیلی سریع از این موضوع گذشتم؛ اما هر چه گذشت حساس‌تر شدم. حتی چند بار سر ادا اطوارهای مهرنوش با بابک حرفم شد. بعد از مدتی کوتاه آمدم. من هم دیگر محلش نمی‌گذاشتم، مثل خودش.

روی اوپن آشپزخانه یک من خاک نشسته بود. مثل بقیه جاهای خانه. انگارنه‌انگار که مهمان دارند. یا بهتر بگویم دارد. چند ماهی می‌شد که کوروش تنها زندگی می‌کرد. کیمیا را قبل نامزدی، زیاد می‌دیدم. آن‌طور که شنیده بودم، پایه‌گذار این دورهمی‌ها، کوروش و کیمیا بودند. ظاهراً که خیلی خوب و خوش بودند. همیشه دست در دست هم وارد می‌شدند و توی بغل هم لم می‌دادند. تمام اظهارنظرهای کیمیا، همیشه با تائید بی‌چون‌وچرای کوروش همراه بود. آن اوایل خیلی به رابطه‌شان غبطه می‌خوردم. دلم می‌خواست من و بابک هم در جمع، مثل آن‌ها رفتار کنیم، ولی بابک از این "لوس‌بازی‌ها " خوشش نمی‌آمد.

صدای کوروش از نشیمن آمد که می‌گفت:

حضار محترم جهت پر کردن خندق بلا، یک ساعت تنفس اعلام می‌کنم.

اول صدای قهقهه پدرام و بابک را شنیدم، بعد هم صدای قدم‌های کوروش که از پشت سر به من نزدیک می‌شد.

تو اینجایی دختر، معلومه خیلی گشنته ها.

لبخندی زدم و گفتم:

سرم از دود و دم داشت می‌ترکید. هوای اینجا سالم‌تره باز!

کوروش از یخچال، چندتایی قارچ و فلفل دلمه‌ای بیرون آورد و گذاشت روی تخته آشپزخانه. چنان با مهارت آن‌ها را خرد می‌کرد که آدم تصور می‌کرد یک سرآشپز ماهر دارد این کار را انجام می‌دهد. البته که آشپزی‌اش حرف نداشت. استیک می‌پخت در حد تیم ملی. آن شب هم شام، استیک بود با سس قارچ. اصلاً به خاطر همین بود که هرچند وقت یک‌بار همه خودشان را خانه کوروش مهمان می‌کردند. بعد از رفتن کیمیا هم بگی نگی این مهمانی‌ها زیادتر شده بود.

کوروش، مخلوط قارچ و فلفل را سراند توی ماهیتابه. رکابی سبز چسبان پوشیده بود با شلوارک سیاه "پوما ". کادو کیمیا بود به مناسبت سی‌امین سال تولدش. اشتباه نکنم چهار ماه پیش بود. ما هم طبق معمول دعوت داشتیم. یکی از کافی‌شاپ‌های خوش دکور بالای شهر. نور کم‌جان قرمز از لا‌بلای سقف‌ها تنها نور موجود در کافه بود. روی هر میز چند شمعدان چوبی وارمر دار گذاشته بودند تا جبران کم نوری فضا بشود. فضای داخل مثل کشتی دزدان دریایی بود. حتی روی در کافه یک سکان چوبی نصب کرده بودند. روی در و دیوارهای کافه هم پر از پرچم سیاه اسکلت بود. مجسمه چوبی یک دزد دریایی هم کنار میز اردو خودنمایی می‌کرد. دزد یک‌پا داشت و جای سه دندان جلویی‌اش سیاه بود. شمشیری به دست و کلاه پاره‌پوره‌ای به سر داشت.

این کافه جالب، کشف کیمیا بود. خانه‌یکی از دوستانش بالای برجی بود که کافه در طبقه همکف آن واقع‌شده بود. کیمیا منو چوبی را که شکل نقشه گنج بود از روی میز برداشت و شروع کرد به گفتن اینکه کدام غذایش خوب است و کدام دسرش افتضاح است و حتماً باید از این نوشیدنی سفارش بدهید و...اغلب این سناریو را در همه رستوران‌ها و کافه‌ها داشتیم. چون بیشتر به‌جاهایی می‌رفتیم که آن‌ها پیشنهاد می‌دادند. جالب این بود که همه به‌راحتی تسلیم سفارش‌های آن دو می‌شدند. یک‌بار که این موضوع را با بابک مطرح کردم، از کوره در رفت و گفت:

اه تو هم که از همه ایراد می‌گیری! ببین اگه دوست نداری می تونی دیگه تو دورهمی‌ها شرکت نکنی. به خدا ناراحت نمیشم!

یادمه کلی به هم برخورده بود. نه به خاطر طرفداری بابک از آن‌ها، بلکه به این دلیل که او حاضر نبود به خاطر من دست از این دورهمی‌های مسخره بکشد. هیچ‌وقت هم نفهمیدم، کجای این جریان ‌که ماهی یک‌بار یک عده خاص را ببینی و چندساعتی حرف بی‌سروته بزنی این‌قدر جذاب و مهیج است. دست‌کم برای اکیپ آن‌ها که این‌طور بود و ...حتماً هنوز هم هست. صدای جلز و ولز سبزیجات داخل ماهیتابه، آشپزخانه را پر کرده بود. در همین فکرها بودم که بی‌اختیار به کوروش گفتم:

دلت براش تنگ شده نه؟

کوروش همان‌طور که سبزی‌ها را تفت می‌داد سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

اصلاً و ابداً. تو بگو حتی یه ذره. خلاص شدم از دستش. مدام غر می‌زد. از همه‌چیز و همه‌کس ایراد می‌گرفت.

راستش جا خوردم. وقتی لباس اهدایی کیمیا رو تو تنش دیدم فکر کردم حتماً دلش هوای کیمیا رو کرده که اینو پوشیده، اما با این اوصاف، احتمالاً یادش نیست که اینو کیمیا براش خریده.

کوروش، فیله‌های گوساله را از یخچال بیرون آورد و با بیفتک کوب حسابی پهن و نازکشان کرد. در همان حال ادامه داد:

نیگا به خودت نکن که کار به کار بابک نداری! کیمیا تو همه کارای من فضولی می‌کرد. نمی‌دونی بعد هر دورهمی باید به خانم جواب پس می‌دادم. چرا اونجا اینو گفتی؟ منظورت از فلان حرف چی بود؟ اون چرا اینو گفت ... ول نمی‌کرد که کار همیشه‌اش شده بود. دیگه داشت خفه‌ام می‌کرد. به قول همین آقا بابک خودمون، رابطه‌ای رو که باهاش حال نکنی باهاس قیچی کنی داداش، قیچی! هم کیمیا، هم مهرنوش، چوب ضد حال زدناشون رو خوردن!

کف دست‌هایم عرق کرده بود. من ساده رو بگو چقدر غبطه رابطه‌شان را می‌خوردم. جمله آخری هم فکر کنم از دهانش پرید. نمی‌دانم از حالت نگاهم چه برداشتی کرد که من و من کنان ادامه داد:

: البته تو با مهرنوش خیلی فرق داری. بابک تو رو خیلی دوس داره. با مهرنوش آنقدرها هم لیلی و مجنون نبودند.

بابک دروغگو. پس لیلی و مجنون بودند ولی نه خیلی! جرئتی به خودم دادم و پرسیدم:

چند وقت با هم بودن؟

کوروش فیله‌ها را یکی‌یکی با انبر گذاشت داخل ماهیتابه چدنی. صدای قیل‌وقالشان هنوز از نشیمن به گوش می‌رسید.

: نزدیک دو سال؛ یعنی دو سال آخر دانشکده با هم صمیمی شدند وگرنه که از همون سال اول، همه، همدیگر رو می‌شناختیم.

کوروش بدون اینکه من منتظر بقیه حرف‌هاش باشم همین‌طور ادامه داد:

اوایل خوب بودن ولی... به قول شاعر افتاد مشکل‌ها.

یک دل می‌گفتم حرف کوروش را قطع کنم و برگردم نشیمن پیش بابک و بقیه. ولی از یک‌طرف هم خیلی کنجکاو بودم که بدانم رابطه‌اش با مهرنوش در چه حدی بوده، دست‌کم با این اوصاف، حالا دیگر اطمینان داشتم فراتر از صمیمیت ساده‌ای که بابک از آن دم می‌زد بوده است. دو سال آن‌قدرها هم مدت کمی نبود. من و بابک بعد از شش ماه دوستی، نامزد کردیم؛ و تازه چهار ماه از نامزدی‌مان می‌گذشت. آشنایی‌مان به یک سال هم نمی‌کشید. یک‌لحظه از فکر اینکه مهرنوش بیشتر از من با بابک بوده و او را می‌شناسد حالم خراب شد.

کوروش مثل‌اینکه وجود مرا در آشپزخانه پاک فراموش کرده باشد مشغول زیر و رو کردن استیک‌ها بود و سس قارچ و فلفل را مرتب هم می‌زد تا ته نگیرد. این پا و آن پایی کردم و با کلافگی پرسیدم:

خب بعدش چی شد؟

بعد چی؟...آهان ...دقیقاً یادم نیس. فکر کنم از ویلای پدرام اینا شروع شد یا...سفر کیش بود ...به خدا یادم نیس. ولی این اواخر دقیقاً مثل من و کیمیا مدام به پروپای هم می‌پیچیدند. بابک خان‌ هم قیچی معروفش رو برداشت و ریسمان رابطه را قطع کرد، اینطوری...

داشت با قیچی آشپزخانه نان‌ها را می‌برید. ته سبد حصیری دستمال‌سفره چهارخانه‌ای پهن کرد و نان‌ها را چید داخلش. خنده‌ای عصبی کردم و گفتم:

آفرین به این‌همه سلیقه!

"سلیقه و آشپزیش یکه! همه قدرشو می‌دونن. الا اون کیمیای احمق!

صدای پدرام هردویمان را از جا پراند. از اینکه کیمیا رو احمق خطاب کرد هیچ خوشم نیامد. پدرام نفس عمیقی کشید:

به‌به! چه بویی! چه کرده این آقا کوروش ما! دست "جیمی الیور " رو از پشت بسته.

بعد هم نگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت:

چه بلوز قشنگی پوشیدی! سفید خیلی بهت میادا، شیطون. این بابک ناقلا هم کم خوش‌سلیقه نیستا!

طبق معمول باز داشت چرت‌وپرت می‌گفت. چند باری به بابک گفته بودم که خیلی زیر گوشم وز وز می‌کنه. ولی بابک معتقد بود که چشم‌پاک‌تر از این ‌پسر چشم خدا نیافریده!

کوروش ظرف سالاد را داد دستم و گفت:

زحمتشو می‌کشی؟

کاهوها کنار هم روی تخته سفید آشپزخانه چیدم. بابک تابه‌حال چیزی از سفرشان به کیش و شمال نگفته بود. فکر می‌کردم روابطشان به رستوران و مهمانی ختم می‌شود. به فکرم هم خطور نمی‌کرد که با هم مسافرت رفته باشند. چقدر احمق بودم. چاقو را با حرص روی کاهوها فشار دادم انگار که گلوی پر از دروغ بابک را می‌برم. چرا در این دورهمی‌های کوفتی‌شان هیچ‌وقت حرفی از سفرهایشان به میان نیاورده بودند؟ بابک از حساسیت‌های من خبر داشت. می‌دانست اگر بدانم با مهرنوش تا این حد پیش رفته‌اند، محال ممکن است با او ازدواج کنم...

کوروش توی هر بشقاب یک‌تکه استیک گذاشت، رویشان را با سس قارچ پوشاند و داد زد:

غذا حاضره. هر کی بیاد بشقابشو ورداره. امشب سلف سرویسیه.

آبتین و مهرنوش دست در دست هم پیدایشان شد. پشت سرشان‌ هم بابک. بشقاب‌هایمان را برداشتیم و نشستیم پشت میز. پدرام برای همه نوشابه ریخت. اولی را تعارف کرد به من. بابک انگار که از سر شب تابه‌حال تازه مرا دیده باشد، دستی به شانه‌ام زد و گفت:

چطوری خوشگل من! راستی جلیقه‌ات کو؟

لبخند کجی زدم و با کارد و چنگال افتادم به جان غذایم. آن‌قدر گرسنه بودم که در طول مدت صرف شام، حتی سرم را بالا نیاوردم تا نگاهشان کنم. احساس می‌کردم هیچ‌کدامشان را نمی‌شناسم. تلفیقی از هر دو حس بیزاری و غریبگی به جانم افتاده بود و آزارم می‌داد. دلم می‌خواست آن شب کوفتی زودتر تمام شود تا تکلیفم را با بابک یکسره کنم.

از بعد شام چیزهای مبهمی به یادم مانده. انگار یک‌ساعتی نشستند و حرف زدند. چای را که نوشیدند به بابک اشاره کردم که زودتر حاضر شود. یک‌ساعتی از نیمه‌شب گذشته بود که رسیدم خانه‌مان. در طول راه، یک‌کلام هم با بابک حرف نزدم. او هم چیزی نگفت. وقتی جلوی خانه‌مان ترمز کرد، دستم را گرفت و گفت:

قبول دارم امشب مهمانی یه کم طولانی شد، از قول من از پدر و مادرت عذرخواهی کن، عزیزم.

دستم را کشیدم و با عصبانیت گفتم:

تو هم از طرف من از پدر و مادرت بابت به هم زدن نامزدی عذرخواهی کن.

در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. از پشت سر، سنگینی نگاهش را حس می‌کردم. حتی پیاده نشد تا علت ناراحتی‌ام را بپرسد. شاید هم بو برده بود. صدای روشن شدن مجدد ماشینش را که شنیدم، کلید را در قفل چرخاندم و داخل شدم. صدای ماشین دور و دورتر شد.

تا مدتی این موضوع که بابک به این راحتی دست ازم کشید و حتی برای آشتی هم پیش‌قدم نشد، باعث عذابم می‌شد. تنها چیزی که در طول آن مدت کمی تسکینم می‌داد این بود که این بار "قیچی رابطه بری " دست من بود نه او.

 

دستکش های نحس

 

داستان «دستکش‌های نحس» نويسنده «مائده مرتضوي»

 

صدای آژیر آمبولانس لحظه‌ای قطع نمی‌شد. راه‌بندان آن‌قدر سنگین بود که به‌سختی از میان ماشین‌ها عبور می‌کرد. باران تندی می‌بارید و جوی‌های کنار خیابان از آب سرریز شده بودند‌. بوق ممتد ماشین‌ها آژیر آمبولانس را در خود خفه می‌کرد. وسط خیابان غلغله بود، پلیس سعی داشت مردم را متفرق کند ولی بی‌فایده بود‌. مردم راه ماشین‌ها و ماشین‌ها راه آمبولانس را بند آورده بودند.

وسط همه‌ی ماشین‌ها و آدم‌های بیکار و فضول، جسد مردی روی زمین افتاده بود. باران خونی را که از بدنش بیرون ریخته بود را دور‌تا‌دور جسدش پخش کرده بود، انگار با قلم‌موی قرمز رنگی دورش خط کشیده باشند. زخم عمیقی روی سر مرد به‌چشم می‌خورد و رنگ صورتش به زردی گراییده بود.

صدای آژیر نزدیک و نزدیک‌تر شد. آمبولانس بالاخره رسید. دو مرد و یک زن سفیدپوش از آن پیاده شدند. مردم با دیدنشان کمی عقب‌تر رفتند. یکی از مردها آتلی دور گردن بست‌. زن هم دست به‌ کارِ گرفتن نبض شد. دستش را مدام روی مچ جابه‌جا می‌کرد و هر لحظه قیافه‌اش بیشتر در‌هم می‌رفت. چراغ‌قوه سیاهی از کیفش بیرون آورد و تخم چشم‌ها را با دقت نگاه کرد، رو به مرد همراهش کرد و سرش را به طرفین تکان داد.

جسد مرد را داخل کیسه پلاستیکی سیاه رنگی گذاشتند و زیپ کیسه را بستند. یکی‌شان گفت:

- بنده‌خدا سنی هم نداشته فوقش سی.

صدای زن سفید‌پوش به‌زور از حلقش بیرون آمد:

- بیچاره زن و بچه‌اش.

خونابه‌های روی زمین کمرنگ‌تر شده بود. باران شسته بودشان. روی زمین‌، جایی‌که چند‌دقیقه پیش جسد قرار داشت چیزی روی زمین برق می‌زد‌. یک جا‌کلیدی که آدمکی خندان از آن آویزان بود.

***

خیلی از دست خودم لجم گرفته بود. نمی‌دانم چرا موقع خرید کاموا، نمونه قبلی را با خودم نمی‌بردم. دستکش دو‌رنگ شده بود. طوسی کم‌رنگ و پر‌رنگ. مجبور بودم آن یکی لنگه را هم بشکافم و دو رنگ ببافم .البته اگر باز کاموا کم نیاید و اشتباه نخرم و دستکش سه رنگ نشود.

اصلا انگار بافتن این یک جفت دستکش طلسم شده بود‌. تا حالا که هزار‌بار موقع بافتن اشتباه کرده بودم و شکافته بودم الان هم که رنگش... مسعود می‌گفت ما اگر دستکش نخواهیم کی را باید ببینیم. بی‌خود می‌گفت. پوست دستش از سرما ترکیده بود، تو این سرما بدون دستکش می‌نشست پشت موتور. دور تا دور پوست ناخن‌هایش قاچ‌قاچ شده بود و روی دستش هم پوست پوست. آن‌وقت می‌گفت دستکش می‌خواهم چه‌کار؟

همان‌قدر که از دستکش بدش می‌آمد عاشق کلاه بود. یک کشو پر از کلاه‌های جورواجور داشت. عاشق کلاه سرمه‌ای‌اش بود که گوشه‌اش با نخ سفید دوخته شده بود «نایک». نمی‌دانم واقعاً از خود کلاه خوشش می‌آمد یا از مارکدار بودنش. یک‌بار برایش کلاهی سرمه‌ای بافتم و گوشه کلاه با نخ سفید بافتم «سمیه». کلی خندید ولی کلاه را یک‌بار هم سرش نگذاشت. می‌گفت آن‌وقت توی کوچه و محله همه اسم زنم را می‌فهمند و قضیه ناموسی می‌شود. آن‌قدر غرق در افکارم بودم که نفهمیدم کی رسیدم رج آخر‌. دانه‌ها را کور کردم‌. ماند آن یکی لنگه که باید از وسط می‌شکافتم ولی دیگر حوصله بافتن نداشتم. پشت پنجره آشپزخانه ایستادم و زل زدم به خیابان. باران بد‌جوری می‌آمد‌، تند و رگباری. باران آشغال‌های داخل جوی‌ها را آورده بود وسط خیابان‌. منظره زشتی بود. گاهی اوقات باران که می‌بارد همه‌جا قشنگ می‌شود برگ درختان برق می‌افتد‌، کوچه خیابان‌ها تمیز می‌شود و هوا لطیف‌. بعضی وقت‌ها هم گند می‌زد به همه‌چیز‌. به کوچه‌ها، به لباس‌های آویزان روی بند‌، به ماشین‌های تازه شسته شده‌، مثل همین حالا.

حوصله‌ام سر رفته بود‌. از مسعود هم خبری نبود، موبایلش طبق معمول در دسترس نبود. هر کجا که بود تاساعت هفت دیگر پیدایش می‌شد. یک ساعتی برای شام درست کردن وقت داشتم. توی کشوهای یخچال یکی دوتا فلفل دلمه‌ای پیدا کردم. بسته‌ی گوشت چرخ‌کرده را از فریزر بیرون َآوردم تا یخش باز می‌شد، لازانیا و قارچ می‌خریدم و می‌آمدم. مسعود خیلی لازانیا دوست داشت، خودم هم.

از پنجره بیرون را نگاه کردم هنوز باران می‌آمد ولی نه به‌شدت قبل، می‌شد بیرون رفت. بارانی سیاهم را پوشیدم و چترم را برداشتم. از روی دیوار، کلید خانه را قاپیدم. آدمک جاکلیدی مثل همیشه خندان بود. مسعود هم لنگه‌اش را داشت.

 

غروب در قیلوله

 

غروب در خواب قیلوله

سرم پر از قصه است . قصه هایی ناتمام. من از قصه های ناتمام متنفرم. قصه هایی با پایان تلخ را به قصه های نا تمام ترجیح می دهم. چند روزه که سه شنبه است و من و همسرم اینجا منتظریم. منتظریم تا آنها بیایند . اما می ترسیم تا آنها برسند بگندیم ، از درون وبیرون. همین حالا هم بوی گندیدگی را حس می کنم. خواب آلودیم. چشمهایمان بس که به دوردست خیره شده تا رد و نشانی از آنها بیابد خسته شده اند و پلک هایمان مدام روی هم می افتند. دلم برای بچه ها می سوزد. از اول هم نباید آنها را می آوردیم. اصرار همسرم بود. بچه ها خوابند ، خواب قیلوله. نفس هایشان مثل ما بوی گندیدگی نمی دهد . خوشبو و تازه است.

همسرم کنار بچه ها دراز کشیده و چشمانش را به زور باز نگه داشته است. سینه اش را از عطر نفس بچه ها پر می کند و می گوید:

عطر بهارنارنجه. مثل همونی که تو باغچه مون داشتیم . یعنی هنوزم هست؟

نور مهتاب صورتش را مثل گچ سفید کرده. چشمان سیاه خمارش میان آن همه سفیدی برق می زنند. می گویم:

بهار نارنج نبود. به بود. یادت نیست برای بچه ها مرباش رو هم پختی . از همون روز بود که نفس هاشون عطر و بوی به گرفت.

همسرم خندید . خنده ای که فقط صدای خنده می داد:

من تا حالا مربا نپختم . اصلا بلد نیستم . اون سالی که بهار نارنج دیگه بار نداد رو یادته؟ همون موقع بود که تصمیم گرفتیم بریم. کاشکی نمی اومدیم . کاشکی یه ذره دیگه صبر می کردیم . شاید درست می شد.

سینه بچه ها با یک ریتم خاص بالا پایین می رود و صدای نفس هایشان تنها صدایی است که می شنویم.

این همه مدت صبر کردیم . اگه می خواست درست شه . درست میشد. نباید بچه ها رو می آوردیم اونا که گناهی ندارن.

همسرم می آید پشت پنجره. چهار پایه گوشه اتاق را برمیدارد می گذارد زیر پاهایش. از آن بالا به دوردست ها خیره می شود و می گوید:

شاید اونا هم جای دیگه ای منتظرن. منتظر ما که با اونا برسیم.واااااااای اگه اینجوری باشه خیلی وحشتناکه.فکر کن؛ یه عالمه آدم که دارن می گندن با بچه هایی که نفس هاشون عطر بهارنارنج میده و تو قیلوله اسیر شدن تو خونه های سیمانی خالی دارن انتظار می کشن. راستی امروز چند شنبه اس؟

سه شنبه. دیگه داره غروب میشه. از وقتی رسیدیم اینجا همه اش دم غروبه. نه شب می شه نه صبح. کی این سه شنبه لعنتی تموم می شه نمی دونم.

همسرم هنوز روی چهار پایه است. دستش را حائل صورتش کرده و چشمهایش از منظره خالی و تکراری پشت پنجره پر شده. احساس سبکی می کنم. فکر کنم از درون گندیدم و خالی شدم. ذهنم مثل یک صفحه سفید و خالیست.سفید سفید که نه، فقط یک خط نوشته. همان تصمیم آخر ،سفر آخر. از قبلش چیزی یادم نمی آید.هیچ خاطره ای ندارم. نمی دانم در این صفحه سفید از ابتدا یک خط نوشته بوده یا بقیه اش را پاک کرده اند؟ بقیه خاطراتم را . قصه هایم را . همه شان ناتمام مانده اند.همه چیز در یک غروب سه شنبه زندانی شده. نرده های آبی نفتی غروب دورمان را گرفته . بچه ها از قیلوله رهایی ندارند.صدای نفس هایشان معلوم نیست چه قطع ای از یک سمفونی ناتمام را می نوازد؟

همسرم از بالای چهار پایه می گوید؟

گفتی غروب سه شنبه؟ شاید از اولش همین دم غروب بوده که توش هستیم. اصلا صبحی نبوده. زندگی از همین لحظه شروع شده و تا ابد توی همین لحظه ادامه داره. روزهای هفته همه شون یه توهم بودن. فکر کن. شاید از اول فقط یه روز بوده که هر روز تو زندگیمون تکرار می شده و ما ها الکی روی هر روزش یه اسمی گذاشتیم. یه سه شنبه با اسم های مختلف ساختیم. اصلا شاید هیچ درخت بهار نارنجی هم نداشتیم. جز این خونه سیمانی و خالی خونه دیگه ای نبوده.

سرم پر از خاطره است. خاطراتی که معلوم نیست از کجا آمده اند مال چه کسانی اند؟ همسرم داد میزند:

یه چیزهایی دارم می بینم بیا بیا

فاصله اتاق تا پنجره را با یک پرش بلند طی می کنم. نقاط نورانی زیادی روی دامنه مخملی کوه مانند نگین می درخشند. در مردمک سیاه چشمان همسرم نقطه ای نورانی لرزانی از شوق می رقصد.

فکر کنم اونا دارن میان. با یه عالمه فانوس کوچیک.

همسرم چند روز است که روی چهار پایه نشسته. نقاط نورانی از جایشان تکان نخورده اند. من کنار بچه ها دراز کشیده ام. می گویم:

حداقل چراغها رو روشن کنیم اینجا خیلی تاریکه.

نمیشه. بچه ها از خواب بیدار میشن. بذار هر وقت اونا رسیدن بیدارشون می کنیم. راستی مگه اینجا چراغ هم داره؟

دستم را به روی دیواره سیمانی اتاق می کشم. ازبالا تا پایین دیوار را لمس می کنم . هیچ کلیدی وجود ندارد. تنها نور موجود نور آبی نفتی غروب است که از پنچره بدون شیشه خانه افتاده است داخل.

مائده مرتضوی دیماه 94

 

 

یادنامه ای برای پریشادخت شعر... فروغ فرخزاد

 

یادنامه‌ای برای فروغ فرخزاد «مائده مرتضوی» 

 

 

زمستان که می‌شود خودم را با خواندن شعرهایش گرم می‌کنم. به حالش غبطه می‌خورم که بعد گذشت نیم‌قرن از مرگش هنوز هم شعرهایش تر و تازه هستند و آدم از خواندنشان حظ می‌برد. انگار نه پنجاه شصت سال قبل بلکه همین دیروز نوشته‌شده‌اند برای نسل من، دهه شصتی‌ها. شعرهایش با حال و هوای امروزمان خیلی می‌خواند. یا او خیلی جلوتر از زمانه‌اش بوده یا ما در کوچه‌پس‌کوچه‌های گذشته واپس مانده‌ایم.

فروغ فرخزاد در ظهر هشتم دی‌ماه 1313 در خیابان معز السلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی پا به عرصه وجود گذاشت. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و محمد فرخزاد است.

بیشتر مقاله‌ها و زندگی‌نامه‌هایی که از این پریشادخت شعر به چاپ رسیده است اغلب به جزئیات زندگی او از قبیل ازدواج، جدایی، عاشق شدن زودهنگام و ... پرداخته شده است. آن‌قدر نسبت به این موضوعات درشت‌نمایی صورت گرفته که انگار شعر او موضوعی فرعی و بی‌اهمیت است. انگار آنچه واقعاً اهمیت ندارد، نوشته یک هنرمند و تفکر یک متفکر است و آنچه مهم است داستان‌هایی راست و دروغ از یک کالبد است. در این نوشته ما به فروغ فرخزاد، فرزند محمد به شناسنامه 678 صادره از بخش پنج، کاری نداریم چرا که "پرنده مردنی است" می‌خواهیم "پرواز را به خاطر بسپاریم " با همه جزئیات و ریزه‌کاری‌هایش.

پنج دفتر شعر فروغ آینه تمام نمایی از بالندگی و بلوغ فکری‌اش هستند و با خودش رشد و تکامل‌یافته‌اند."اسیر" از دختری احساساتی، جوان و بی‌تجربه می‌گوید. دختر شورانگیز شعر در پس "دیوار" بر تجربه‌اش افزون می‌شود و به ناگاه "عصیان" می‌کند. شوق و شور جوانی‌اش کمی فرومی‌نشیند و در انتظار "تولدی دیگر" به بلوغ فکری می‌رسد؛ و سرانجام به همه‌ی تلخ‌کامی‌ها و سردی‌های زندگی ایمان می‌آورد.

فروغ مجموعه شعر "اسیر " را در هفده‌سالگی سرود و در سال 1331 منتشر نمود. تنگ‌نظران او را با صفاتی همچون پرده در بی‌ملاحظه، تندرو و ضد اخلاق موردحمله قرار دادند. چرا که او تنها شاعر زنی بود که احساسات زنانه‌ی خود را بدون پرده‌پوشی، خالص و بی‌شائبه به روی کاغذ آورده بود؛ اما آنچه همواره از چشم تنگ‌نظران پنهان ماند نبوغ فکری سراینده‌ی این اشعار بود. سروده‌های این مجموعه نشان می‌دهد که فروغ در هفده تا بیست‌سالگی بسیار بیشتر از سن شناسنامه‌ای خود رشد یافته بود. او بدون شک مولوی را هم در صورت هم در معنا به‌خوبی در می‌یافته است:

"دانی از زندگی چه می‌خواهم

من تو باشم تو پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو"

مطلع این غزل در این مجموعه از گفته‌های پارادوکسی و مغانه سرایی مولوی‌وار آکنده است:

"امشب از آسمان دیده‌ی تو

روی شعرم ستاره می‌بارد

در زمستان دشت کاغذها

پنجه‌هایم جرقه می‌کارد."

به‌کارگیری مضمون‌های متناقض نما، وزن رهوار مثنوی و تعبیراتی چون "باریدن ستاره از آسمان چشم " و پنجه‌های جرقه آفرینی که کاغذ و درنتیجه شعر را می‌سوزاند نشان می‌دهد که شاعری نابغه در حال ظهور است. مجموعه "اسیر" و "دیوار" صدایی نوست در غزل و تغزل آن دوران.

در فضایی بسته و مردسالار "مرغی اسیر" در آرزوی پر گشودن از "زندانی خامش" نغمه‌سرایی می‌کند و سنت‌ها را می‌شکند. می‌سراید، نه با لحن سنگی و دور از احساس پروین و نه با محافظه‌کاری سیمین، می‌سراید با لحنی صمیمی و بدون هیچ قید و بندی:

"به لب‌هایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه‌ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم"

از اسرار مگو می‌گوید، از احساس از عشق. با واژگان دلبری می‌کند:

"بر دو چشمم دیده می‌دوزم به ناز

خود نمی‌دانم چه می‌جویم در او

عاشقی دیوانه می‌خواهم که زود

بگذرد از جان و مال و آبرو"

فروغ جفت‌جویی و خواهش‌های تن را به‌ضرورت و به‌قصد شکستن فضای مردسالار بازگویی کرده است. چرا که به اعتقاد او چشم بستن به تمامیت جسم و روح آدمی و خواهش‌های درونی و غرایز انسانی، بشر را از معنا و مفهوم خود بیشتر دور می‌سازد. خفقان و محدودیت، زندان و حصاری نامریی به وجود می‌آورد و فروغ در پی شکستن این حصارهاست.

(احمد شاملو، نیما یوشیج و سیاوش کسرایی)

آنچه شعر فروغ را از دیگر شاعران متمایز می‌سازد، زبردستی او در تجسم صمیمانه احساسات زنانه است:

"دیروز به یاد تو و آن عشق دل‌انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر صورت خود خیره شدم باز

بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم

چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه

در کنج لبم خالی آهسته نشاندم"

آیدین آغداشلو در مصاحبه‌ای درباره شعر فروغ این‌چنین می‌گوید:

"... در فضایی که این‌چنین سیاست زده و چپ زده بود، این نوع شعر نمایش و جلوه دیگری داشت. در جهانی که همه داشتند درباره یک "او" که یا جفا کرده یا وفا کرده یا دارد می‌آید یا دارد می‌رود سخن می‌گویند، او چنین چیزی را مشغله اصلی‌اش قرار نداد. زبان شاعرانه خاصی داشت. زبانی که هیچ‌کس در آن زمان نداشت. نه زبان مطنطن خراسانی را داشت نه زبان ساخته شده شاملو.

...از سوی دیگر فروغ به‌نوعی نماینده جایگاه و تصور زنان دوره خودش شد و این تصور به‌صورت مداوم تقریباً ادامه پیدا کرد و در روح زنان و دختران این سال‌ها جاری شد. او با قرارداد نوشته‌نشده‌ای به نماینده معنوی بخش قابل‌توجهی از زنان روشنفکر ما تبدیل شد. "

اصولاً شعرا و نویسندگان از بدو پیدایش دو دسته بوده‌اند:

سنگین و با وقار که همواره دست‌به‌عصا راه می‌رفته‌اند و در بیانات خود جانب عرف و اجتماع و متانت را می‌گرفته‌اند؛ و دسته‌ی دیگر محافظه‌کاری را کنار گذاشته و بند از پای قلم خویش برداشته‌اند. اگر بنا باشد همه‌ی آن‌هایی را که بی‌پرده سخن گفته‌اند با چماق تکفیر برانیم، باید نیمی از ادبیات جهان را طرد کنیم.

شعر چیزی است که با روح سر و کار دارد. از قدیم هم گفته‌اند که شعر و قصه غذای روح‌اند؛ اما آنچه شعر فروغ را متمایز می‌سازد همین نکته است: شعر او با جسم و حواس ما سروکار دارد نه با فکر و روحمان. در مقدمه‌ی چاپ اول "اسیر" آمده است:

"به‌طورکلی از لحاظ قدرت احساس و دوری از تصنع و صداقت در بیان عواطف و نیز از نظر "دینامیسم"درونی، شعر خانم فرخزاد واقعاً با ارزش و جالب است؛ و من یقین دارم که شاعره‌ی جوان ما خواهد توانست در آینده در این مکتب خود؛ آثاری عمیق‌تر پدید آورد. از نظر طرز بیان نمی‌توان انکار کرد که شعر او به‌طورکلی محتاج پرورش و تکامل است. خیلی از این اشعار هست که واقعاً خوب است ولی خیلی اشعار دیگر این مجموعه هست که در آن‌ها زیبایی کلام با لطف مضمون برابری نمی‌کند و باید زمانی بگذرد تا این قبیل سستی‌ها کنار رود و شکل ظاهری این اشعار همان استحکام و قدرتی را پیدا کند که در همه‌ی آن‌ها از لحاظ روح و احساس وجود دارد. به‌شرط آنکه این افزایش لطف کلام، قدرت احساس و جنبه‌ی خاص "وحشی" را که در این اشعار نهفته است و امتیاز اساسی آن‌ها به شمار می‌رود کم نکند."

فروغ با پشت سر نهادن سنت کهنه شعری و دست‌مایه‌ای از تجربه‌های بزرگان شعر نو آن روزها همچون نیما، اخوان و شاملو کار خود را آغاز کرد. در مصاحبه‌ای که م.آزاد با فروغ داشته است فروغ از تأثیرپذیری‌اش از دیگر شعرای زمان خود می‌گوید:

"من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنی دیگر خیلی به‌موقع؛ یعنی بعد از همه‌ی تجربه‌ها و وسوسه‌ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و درعین‌حال جستجو. با شعرای بعد از نیما خیلی زود آشنا شدم، مثلاً با شاملو و اخوان. در چهارده‌سالگی "مهدی حمیدی" و در بیست‌سالگی "نادر پور و سایه و مشیری" شعرای ایدئال من بودند. "نیما" سلیقه و عقیده‌ی تقریباً قطعی مرا راجع به شعر ساخت و یک‌جور قطعیتی به آن داد. "نیما" برای من آغازی بود."

شعر فروغ مملو از آرایه‌های ادبی ست؛ و آج آرایی، تضاد، استعاره و تشبیهات به فراوانی در شعر او به چشم می‌خوردند.

"شب بروی شیشه‌های تار

می‌نشست آرام، چون خاکستری تب‌دار

باد نقش سایه‌ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می‌کرد.

پیچ نیلوفر چو دودی موج می‌زد بر سر دیوار

در میان کاج‌ها جادوگر مهتاب

با چراغ بی‌فروغش می‌خزید آرام

گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می‌کرد."

المان‌های شعر در اشعار فروغ همگی به‌قاعده وجود دارند. وزن، قافیه، آرایه و تناسب همگی در شعر او به ترتیب کنار هم نشسته‌اند و شعری دل‌نشین رقم‌زده‌اند و جسم و روح خواننده را با خود به "سرزمین صورتی‌رنگ پری‌های فراموشی " می‌برند.

تناسب در به‌کارگیری واژگان ویژگی دیگری ست که در اشعار فروغ بسیار به چشم می‌آید. فروغ در به‌کارگیری کلمات و نشاندن آن‌ها کنار هم بسیار استادانه عمل کرده است:

"شب به روی جاده نمناک

ای بسا من گفته‌ام با خود

زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می‌گیرد؟

یا که ما خود سایه‌های سایه‌های خویشتن هستیم

ای هزاران روح سرگردان

گرد من لغزیده در امواج تاریکی

سایه‌ی من کو؟

نور وحشت می‌درخشد در بلور بانگ خاموشم

سایه‌ی من کو؟"

(فروغ و ابراهیم گلستان)

از این نمایش‌های شورانگیز واژگانی در دفتر "دیوار" کم نیستند. دو مجموعه‌ی "دیوار" و "عصیان" صورت قوی‌تر دفتر "اسیر"ند. با همان روال و لحن اما پخته‌تر.

دفتر "تولدی دیگر" به معنای اخص کلمه تولدی دوباره برای فروغ رقم می‌زند. فروغ برای فرار از زندگی بسته و یکنواخت خویش به سفر می‌رود، به اروپا. سفر ذهن او را باز می‌کند و زمینه لازم برای دگرگونی فکری و روحی را در او پی‌ریزی می‌کند. او با آنکه زندگی‌اش را به‌سختی در غربت می‌گذراند، اما به تئاتر، اپرا و موزه می‌رود و زبان‌های "ایتالیایی، فرانسه و آلمانی" را می‌آموزد.

آشنایی با "ابراهیم گلستان" نویسنده و فیلم‌ساز سرشناس و همکاری با او موجب تغییر فضای اجتماعی و در نتیجه تحول فکری و ادبی فروغ گردید. فروغ در مسیر سینما با "ابراهیم گلستان" هم‌قدم می‌شود و در سال 1341 فیلم "خانه سیاه است" را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. فیلم برنده‌ی جایزه نخست جشنواره "اوبرهاوزن" می‌شود. ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند و پس از این دوره است که فروغ "تولدی دیگر" را منتشر می‌کند. شعر "آن روزها" اولین شعر این مجموعه است که پاره‌ای از آن را با هم می‌خوانیم:

"آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان‌های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه‌های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک‌ها به یکدیگر"

در "تولدی دیگر" باز هم واژه‌ها به زیبایی کنار هم می‌نشینند و خواننده خود را میان ضیافتی از واژگان می‌یابد:

"تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده‌ای مرا کنون به زورقی

ز عاج‌ها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها."

خواننده به روی زورق شعر می‌نشیند و به آوای واژه گوش می‌سپارد و به شهر عشق و شور می‌رسد. در مصاحبه‌ای که "ایرج گرگین" در سال 1343 با فروغ در رادیو انجام می‌دهد فروغ درباره شعر این‌گونه سخن می‌گوید:

"داستان این است که شعر، نو و کهنه ندارد. آنچه شعر امروز را از شعر دیروز جدا می‌کند و به آن شکل تازه‌ای می‌دهد همان جدایی است که به‌اصطلاح میان فرم‌های عادی و معنوی زندگی امروز با دیروز وجود دارد."

فروغ در "تولدی دیگر" درد آشنای انسان مدرن را فریاد می‌زند، انسانی که غم او را احاطه کرده است و به روزمرگی تن داده است:

"در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟"

فروغ در شعر شاهکار "آیه‌های زمینی" چهره‌ی منحوس انسان معاصر را به‌خوبی می‌نمایاند و انسان معاصر را موجودی گمراه در سیاهی شب و گمشده در ضلالت خویش توصیف می‌کند:

"آنگاه خورشید سرد شد

و برکت از زمین‌ها رفت

و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت.

...

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچ‌کس

دیگر به هیچ‌چیز نیندیشید.

...

زن‌های باردار

نوزادهای بی‌سر زاییدند

و گاهواره‌ها از شرم

به گورها پناه آوردند.

در دیدگان آینه‌ها گویی

حرکات و رنگ‌ها و تصاویر

وارونه منعکس می‌گشت

...

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده‌ای داشت

آن‌ها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق‌های خود

با لکه‌ی درشت سیاهی

تصویر می‌نمودند.

...

آن‌ها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گنهکاری

ارواح کور و کودنشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پرتشنج محکومی را

از کاسه با فشار بیرون می‌ریخت

آن‌ها به خود فرو می‌رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته‌شان تیر می‌کشید

...

شاید هنوز هم

در پشت چشم‌های له‌شده، در عمق انجماد

یک‌چیز نیم زنده‌ی مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی‌رمقش می‌خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آب‌ها

شاید، ولی چه خالی بی‌پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ‌کس نمی‌دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب‌ها گریخته، ایمان است..."

پری کوچک غمگین شعر در "تولدی دیگر" به دنبال دنیایی نو است. دنیایی که "آویختن پرده آسمانش را از او نگیرد" دنیایی که او را سبزتر و بارورتر سازد. او مشتاقانه منتظر سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی ست تا در متروکه‌های غربت نپوسد و از میان نرود.

"سهم من

آسمانی ست که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله‌ی متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن.

...

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم

سبز خواهم شد. می‌دانم می‌دانم می‌دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت."

فروغ هم چنان میان امید و نومیدی دست‌وپا می‌زند. گاهی آن‌چنان از امید به زندگی می‌سراید که می‌پنداری در اوج لذت است و گاه چنان سیاه نمایی می‌کند که می‌پنداری اسیر غم و دردی ست که درمانی برایش نیافته‌اند. در میان سال‌های 43-42 فروغ یک‌بار دست به خودکشی زد. او یک بسته قرص "گاردنال" را خورد ولی خدمتکارش هنگام غروب متوجه شد و او را به بیمارستان البرز برد.

آخرین اثر فروغ که پس از مرگش منتشر شد، "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" می‌باشد. این مجموعه در سال 1352 توسط انتشارات مروارید برای نخستین بار به چاپ رسید و مشتمل بر هفت قطعه شعر است. در این دفتر از شور و حرارت دفترهای"اسیر"، "دیوار" و "عصیان" خبری نیست. نومیدی و یاس در تمامی اشعار موج می‌زند و اکثر شعرها شخصی‌اند:

"و این منم

زنی تنها

در آستانه‌ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی"

"صدا، صدا، صدا، تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه‌ی معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می‌ماند"

فروغ فرخزاد در روز بیست و چهارم بهمن‌ماه 1345 هنگام رانندگی با اتومبیل جیپ ابراهیم گلستان بر اثر تصادف در جاده دروس – قلهک در تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد و آن‌همه ذوق و قریحه را با خود به زیر خاک برد. فروغ را در حالی به خاک سپردند که برف یکریز می‌بارید و زمین را و گورش را برف پوشانده بود:

"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه‌های باغ‌های تخیل

به داس‌های واژگون شده‌ی بیکار

و دانه‌های زندانی

نگاه کن چه برفی می‌بارد...

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد..."

در چاپ هفتم مجموعه "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" که پس از مرگ فروغ چاپ شد شعرهایی در سوگ از دست دادن فروغ فرخزاد از شاعران دیگر آمده است. از آن جمله است: مرثیه از احمد شاملو شبنمی و آه از سیاوش کسرایی و...

در زیر برخی از این اشعار را با هم می‌خوانیم:

شعر "پوران فرخزاد" در رثای خواهر:

"من از انتهای روز در گورستان

و قارقار کلاغان

و غایت تنهایی

می‌آیم.

زیر کاج‌های پیر

تو را به نام صدا کردم

و صدایی که از نامعلوم می‌آمد

به من گفت:

او به خاموشی پیوسته

راستی زیر آن سنگ سپید بر تو چه گذشت؟

ای تمامی معصومیت

و نهایت حسرت‌ها

آیا چشمان جستجوگر تو

عمق ظلمت را شکافت

و آن پنجره را

به‌سوی روشنایی گشود؟

آیا در دست‌های نیازمند تو

دانه‌های حقیقت جوانه زد

و گیسوانت را به سبزی پیوند داد

آیا قلب مهربانت که برای باغچه می‌سوخت

به‌تمامی مهربانی‌ها پیوست؟

جواب بده

ای مهربان من!

در زیر آن سنگ سپید بر تو چه گذشت؟"

بهمن 1346

سهراب سپهری:

"بزرگ بود و از اهالی امروز بود

و با تمام افق‌های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود و

پلک هاش

مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند."

م. آزاد:

"چه روز سرد مه‌آلودی

چه انتظاری

آیا تو بازخواهی گشت؟

تو را صدا کردند

تو را که خواب و رها بودی

و گیسوان تو با رودهای جاری بود

تو را به شط کهن خواندند

تو را به نام صدا کردند

از عمق آب...

و باغ کوچک گورستان را در باد

به‌سوی شهر گشودند

تمام بودن رازی شد

و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه‌های باد نشست."

مرثیه از احمد شاملو:

"به جستجوی تو بر درگاه کوه می‌گریم

در آستانه‌ی دریا و علف.

به جستجوی تو در معبر بادها می‌گریم

در چهارراه فصول

در چارچوب شکسته‌ی پنجره یی

که آسمان ابر آلوده را قابی کهنه می‌گیرد

...

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند

ورق خواهد خورد؟

...

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می‌گذرد

متبرک باد نام تو!

و ما همچنان

دوره می‌کنیم

شب را، روز را

هنوز را... ."

29 بهمن 1345

پاره‌ای از شعر شبنمی و آه از سیاوش کسرایی:

(سیاوش کسرایی و احمد شاملو در خاک‌سپاری فروغ فرخزاد)

"آی گل‌های فراموشی باغ

مرگ از باغچه خلوت ما می‌گذرد

و گلی چون لبخند

می‌برد از بر ما

سبب این بود آری

راه را گر گره افتاده به‌پای

باد را گر نفس خوشبو در سینه شکست

آب را اشک اگر آمد در چشم زلال

گل یخ را پرها ریخت اگر

در تک روزی آری

روشنایی می‌مرد

شبنمی با همه جان می‌شد آه

...

شاعری دست نوازشگر از پشت جهان برمی‌داشت

زشتی از بند رها می‌گردید

دختر عاصی و زیبای گناه

ماند با سنگ صبورش تنها."

         هر پرنده‌ای روزی می‌میرد؛ اما پروازش همیشه به خاطر می‌ماند. هر آوازی روزی خاموش می‌شود اما طنین صدایش همواره در یادها می‌ماند، "صدای انعقاد نطفه‌ی معنی و بسط ذهن مشترک عشق". ■

منابع:

دیوان اشعار فروغ فرخزاد، نشر اهورا، چاپ اول 1380

مصاحبه‌ها به نقل از وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران

وبلاگ نیمکت به سرپرستی سعید اسلامی بیدگلی

ویکی پدیا.

 

سینما اقتباس 7

 

کتاب هایی که فیلم شدند....................................................................................................................قسمت هفتم

 

اینجا بدون من فیلمی ساخته بهرام توکلی است . این فیلم بر اساس نمایشنامه "باغ وحش شیشه ای" از تنسی ویلیامز ساخته شده است.

فاطمه معتمدآریا برای بازی در این فیلم برنده جایزه بهترین بازیگر زن در سی و پنجمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم مونترال کانادا شد.

خلاصه داستان:

فیلم داستان خانواده‌ای ست متشکل از مادر (فاطمه معتمد آریا) و دو فرزندش، احسان (صابر ابر) و یلدا (نگار جواهریان) که در آرزوی دستیابی به رویاهای خود هستند و امیدوارانه تحولی را انتظار می‌کشند. یلدا معلول است و تمام دغدغه مادر تامین آینده اوست. ورود رضا دوست احسان با بازی (پارسا پیروزفر) زندگی آنان را دستخوش تغییراتی می‌کند. احسان با حالتي پريشان سوار اتوبوس بين شهري است و قصد سفر دارد. او ادعا مي كند كه نمي تواند مرز ميان خيال و واقعيت را تفكيك كند. از اينجا به شكلي كه گويي وارد يك روايت خيالي شده ايم به محل كار او مي رويم كه انبار يك كارخانه است. احسان با مادرش كه در يك كارخانه مواد غذايي كار مي كند و خواهر افليجش، يلدا زندگي محقر و دردمندانه اي دارد. مادر براي اينكه يلدا را از گوشه گيري و انزواي ناشي از مشكل جسماني اش برهاند و به گمان خود براي شوهر دادن آماده كند، او را به كلاس «گل چيني» فرستاده، غافل از اينكه يلدا از حضور در كلاس طفره مي رود و به جايش وقتش را در خيابان مي گذراند. تنها دل بستگي يلدا مجموعه اي از حيوان هاي شيشه اي است كه نگه داري مي كند و همه وقتش را به آنها اختصاص مي دهد. از سوي ديگر، احسان كه ذوق و توانايي نوشتن هم دارد، دل بسته سينماست و در جلسه هاي نمايش فيلم در كانون هاي فيلم و سالن هاي سينما حضور مي يابد. مادر كه مخالف اين گرايش هنري احسان است مجله هاي «فيلم» او را به سطل زباله مي ريزد و اختلاف نگاه و سليقه ريشه دار و قديمي ميان آنها بيش از پيش آشكار مي شود. مادر كه گويي آرزويي جز «به خانه بخت فرستادن» دخترش ندارد متوجه مي شود كه...

شناسنامه فیلم:

کارگردان

بهرام توکلی

تهیه‌کننده

سعید سعدی

نویسنده

بهرام توکلی

بازیگران

فاطمه معتمدآریا
نگار جواهریان
صابر ابر
پارسا پیروزفر

موسیقی

حامد ثابت

فیلم‌برداری

حمید خضوعی ابیانه

تدوین

بهرام دهقانی

مدت زمان

۹۰ دقیقه

کشور

ایران

زبان

فارسی

 

 

 

پری نام فیلمی است به کارگردانی و نویسندگی داریوش مهرجویی وساخته شده در سال 1373. این فیلم اقتباسی آزاد از رمان "فرانی و زویی" نوشته " جروم دیوید سلینجر" است. این اقتباس بدون اجازه مولف بوده که باعث شکایت نویسنده گردید.

خلاصه داستان:

"پري" دانشجوي ممتاز ادبيات و تئاتر كه از همه مزاياي زندگي يك دختر جوان برخوردار است با خواندن كتاب سبز كوچكي دچار تحولات فكري و حسي مي شود. كتاب سرگذشت سير و سلوك عارف گمنامي در قرن پنجم هجري است. پري پس از خواندن كتاب با آن كه خواهان مراتب معنوي بالاتري است از زندگي معمولي دل كنده شده و در وادي دردناك «طلب» سرگردان مي شود. كتاب به برادر بزرگش، «اسد» تعلق دارد. «اسد» چندي پيش در حادثه آتش سوزي كلبه اش در گذشته است. «داداشي» برادر ديگر، «پري» را از اين حالت قهر و طغيان نجات مي دهد.

 

شناسنامه فیلم:

نویسنده و کارگردان: داریوش مهرجویی

بازیگران:

۱ - نيكي كريمي

 

۲ - امين تارخ

 

۳ - خسرو شكيبايي

 

۴ - ياسمين ملك نصر

 

۵ - خديجه شمسي

 

۶ - تينا رشيدي

 

۷ - سورن مناچيكانيان

 

۸ - زهرا محمودي

 

۹ - مهوش وقاري

 

۱۰ - فلور حجازي

 

۱۱ - احمد سعيدي نژاد

 

۱۲ - فرامرز روشنايي

 

۱۳ - ابراهيم تفرشي

 

۱۴ - محمدعلي نقي كني

 

۱۵ - مريم مهرجويي

مدت فيلم :

103  دقيقه

كشور:

ايران

زبان:

فارسي

رنگ:

رنگي

 
   

 

 

سارا فیلمی به کارگردانی و تهیه کنندگی داریوش مهرجویی در سال 1371 است. این فیلم از نمایش نامه" خانه عروسک" نوشته" هنریک ایبسن" اقتباس شده است. فیلم سارا از بهترین کارهای مهرجویی است و یکی از بارزترین فیلم های او در مورد زنان به شمار میرود.

نیکی کریمی موفق به دریافت دو جایزه بهترین بازیگر زن از جشنواره های سن سباستین و سه قاره نانت در سال 1992 شد.

خلاصه داستان:

حسام براي درمان بيماري اش مجبور است به خارج از كشور سفر كند. سارا همسر او مخارج سفر او را تامين مي كند، اما مي گويد كه اين پول را از محل ارثيه پدرش به دست آورده است.حسام بهبودي مي يابد سارا پنهان از چشم شوهرش با كار سخت و مداوم خياطي سعي مي كند بدهي هاي خود را پرداخت كند.گشتاسب مردي كه به سارا كمك مالي كرده است متهم به جعل اسناد شده است و موقعيت شغلي او در بانك دچار مخاطره مي شود و از سارا مي خواهد از طريق اعمال نفوذ حسام كه حالا رئيس بانك شده است در شغلش ابقاء شود.سارا خود نيز مي داند كه امضاي پدرش در اسناد جعل شده چون خود او امضاي پدرش را جعل كرده است. وقتي حسام پي به واقعيت امر مي برد،در جريان يك نزاع لفظي مي گويد كه او را لايق زندگي و معاشرت با خود و فرزندانش نمي داند.سارا آزرده از بي رحمي شوهرش در قبال رنجي كه خاطرش متحمل شده ناگزير خانه او را ترك مي كند.

 

شناسنامه فیلم:

نویسنده و کارگردان: داریوش مهرجویی

بازیگران:

۱ - نيكي كريمي

 

۲ - امين تارخ

 

۳ - خسرو شكيبايي

 

۴ - ياسمين ملك نصر

 

۵ - خديجه شمسي

 

۶ - تينا رشيدي

 

۷ - سورن مناچيكانيان

 

۸ - زهرا محمودي

 

۹ - مهوش وقاري

 

۱۰ - فلور حجازي

 

۱۱ - احمد سعيدي نژاد

 

۱۲ - فرامرز روشنايي

 

۱۳ - ابراهيم تفرشي

 

۱۴ - محمدعلي نقي كني

 

  ۱۵ - مريم مهرجويي

 
 

مدت فيلم 

103  دقيقه

كشور

ايران

زبان

فارسي

رنگ

رنگي

 

 

خواهران غریب فیلمی به کارگردانی کیومرث پوراحمد است که بر اساس کتابی به همین نام از " اریش کستنر" ساخته و پرداخته شده است.

 

 

خلاصه داستان:

 

نسرين و نرگس دو خواهر دو قلو كه هرگز يكديگر را نديده اند و نمي شناسند در يك برنامه تفريحي كه براي مدارس برگزار شده با هم برخورد مي كنند، آن ها با جستجو در مي يابند كه والدينشان سال ها پيش جدا شده اند و حالا پدر قصد ازدواج دارد. نرگس و نسرين تصميم مي گيرند جاي خود را با هم عوض كنند، نسرين نزد مادر و نرگس نزد پدر مي رود ولي بعد براي آشتي دادن پدر و مادر تصميم مي گيرند خود را مخفي كنند در حاليكه مادر از ماجراي عوض شدن و بعد هم گم شدن آنها مطلع مي شود و با پدر بچه ها تماس مي گيرد و به جستجوي بچه ها مي روند در حاليكه آن ها نزد مادربزرگ پدري مخفي شده اند، مادربزرگ خبري به پدر و مادر نمي دهد و آنها باز هم به جستجو مي پردازند و در كشاكش جستجو با هم آشتي مي كنند و خواهران دو قلوي غريب به هم مي رسند.

 

شناسنامه فیلم:

نویسنده و کارگردان: کیومرث پوراحمد

بازیگران:

 

مدت فيلم: 

94  دقيقه

كشور

ايران

زبان

فارسي

رنگ

رنگي.

 

منابع:

بانک جامع اطلاعات سینمای ایران

سوره سینما

آپارات

ویکی پدیا.

 

نوشته: مائده مرتضوی

                                          

سینما اقتباس 6

کتاب فیلم                                                                                   قسمت ششم

 

گاوخونی نام فیلمی از بهروز افخمی است بر اساس رمان کوتاهی از جعفرمدرس صادقی که سال 1360 منتشر شده است. افخمی این فیلم را در سال 1381 کارگردانی کرد.

خلاصه داستان:

خواب اوليه راوي مربوط به يك گردش شبانه است در ساحل زاينده رود، به همراه پدر، گلچين و چند مرد جوان ديگر. در خانه اي كه راوي در آن سكونت دارد، خشايار و حميد هم زندگي مي كنند؛ اولي در تلاش است تا منظومه طولاني اش را به سرانجام برساند و دومي در تدارك ازدواج است. راوي كه قصد دارد كابوس هاي دائمي اش را يادداشت كند؛ اولين چيزي كه به ذهنش مي رسد خاطرات مربوط به پدرش است كه هر روز صبح به همراهش براي آب‌‌تني به نقطه اي امن در زاينده رود مي رفتند. مادر به اين دليل با آب‌تني پدر مخالف بود كه اگر يكي از مشتريان قديمي او را در آن حال مي ديد آن وقت آبروي خانواده به خطر مي افتاد، آخر پدر زماني بهترين خياط شهر بود. پدر كه قول داده بود. ديگر صبح ها براي آب‌تني بيرون نرود. به بهانه حمام هر روز صبح اين كار را مي كرد. در جريان يكي از اين گردش ها، راوي معلم كلاس چهارم خود آقاي گلچين ـ را مي بيند اما فردا در مدرسه، گلچين او را به جا نمي آورد. مرگ پدر در مغازه خياطي، انگيزه اي مي شود تا راوي تهران را ترك كند و در مراسم ختم او حضور يابد. در جريان سفر به اصفهان، خانواده عمه، پذيراي راوي مي شوند و او احساس مي كند كه دختر عمه اي كه از كودكي عاشقش بوده، به او توجه بيشتري نشان مي دهد. راوي پس از بازگشت به تهران، شغلش را از دست مي دهد و وقتي برخلاف توصيه پدرش، براي شركت در مراسم چهلم او عازم اصفهان مي شود، در موقعيت ازدواج با دختر عمه اش قرار مي گيرد. در هفته اول ازدواج كه آنها براي ماه عسل به تهران آمده اند، راوي متوجه تصميم اشتباهش مي شود. دخترعمه و پسرعمه قديم و همسر و برادرزن جديد مغازه خياطي پدر را به خرازي تبديل مي كنند و راوي كه بيش از هميشه حضور پدر را درك مي كند در محله هاي كودكي اش، خاطرات گذشته را به ياد مي آورد. جست وجو براي يافتن گلچين بي نتيجه مي ماند، چون او دو سال پيش غرق شده و جسدش اطراف گاوخوني پيدا شده. در پي يكي از خوابها، راوي به اطلاع همسرش مي رساند كه عازم تهران است و تا كار درست و حسابي پيدا نكند برنمي گردد. با رفتن او مقدمات جدايي راوي از همسرش فراهم مي شود و پدر دختر كه آرزوي به دنيا آمدن نوه اش برآورده نشده، راوي را براي مراسم سالگرد دعوت مي كند. ورود پدر به خانه راوي و حيرت او از اين موضوع در شرايطي است كه حميد ازدواج كرده و راوي بايد خانه را ترك كند. يك روز صبح پدر تصميم مي گيرد براي آب‌تني بيرون برود. راوي مدام تأكيد مي كند كه اينجا تهران است و پدر بي تفاوت در يكي از مناطق قديمي تهران خاطره گذشته را به ياد مي آورد و در اين هنگام آنها خود را در گاوخوني مي يابند. راوي به آرامي به سوي مرداب مي رود...

شناسنامه فیلم:

کارگردان: بهروز افخمی

نویسنده فیلم نامه: بهروز افخمی بر اساس رمانی از جعفر مدرس صادقی

بازیگران:

عزت ا... انتظامی  بهرام رادان  بهاره رهنما  سروش صحت  آرش مجیدی  ساسان پارسی  حمید میهن دوست  اکبر فرجی  غلامرضا محبی لیلا شوقی  حسن کرمانی  زهرا عقیق آتیلا پسیانی.

تهیه کننده و مجری طرح: علی معلم

مدیر تولید: رحمت عبدا.. زاده

فیلمبرداری: محمد آلادپوش

 تدوین: بهروز افخمی

طراح صحنه و لباس: ناهید طلوع

صدا بردار: میترا برومند

صدا گذار: پرویز آبنار

چهره پرداز: ناهید طلوع

مدت زمان: 90 دقیقه

محصول: ایران

زبان: فارسی.

کتاب ها و داستانهای خارجی:

سوپر استار یک فیلم ایرانی است که در سال ۱۳۸۷ خورشیدی به کارگردانی تهمینه میلانی ساخته شد. همچنین نویسندگی فیلم هم بر عهدهتهمینه میلانی بوده‌است. او داستان این فیلم را از رمان " آگوستوس" نوشته هرمان هسه اقتباس کرده است. مدت زمان این فیلم ۱۰۷ دقیقه‌است.

خلاصه داستان:

کوروش زند یک سوپراستار جوان سینما است که موفقیت و شهرت، او را به آدمی مغرور و خوش گذران و غرق در فساد تبدیل کرده‌است. سر صحنه فیلمبرداری یکی از فیلم‌هایش دختر نوجوانی سعی می‌کند خودش را به او نزدیک کند و کوروش، دخترک را که خودش را رها عظیمی معرفی می‌کند، به خانه اش می‌برد. رها ادعا می‌کند که دختر کوروش از نخستین زن زندگی او - مهناز - است؛ زمانی که او در شانزده سالگی با مهناز آشنا شده بود. اما کوروش انکار می‌کند و می‌گوید او و مهناز در همان سالها بچه ناخواسته‌شان را سقط کرده‌اند. رها هم می‌گوید که مادرش برای رضایت و آسوده کردن خاطر کوروش ادعای سقط جنین کرده اما در واقع بچه اش را نگه داشته‌است. کوروش مدام با زنان دوروبرش درگیری دارد و مادرش هم که زنی مبادی اخلاق سنتی است، او را بابت این نوع زندگی ملامت می‌کند. شهلا یکی از این زنان است؛ زنی پولدار و مسن تر از او که برایش پول خرج می‌کند اما وقتی با بی اعتنایی و خیانت کوروش روبرو می‌شود، یکی از چک‌های بدهی او را به اجرا می‌گذارد و باعث می‌شود کوروش از خانه اش فرار کند. همزمان، او با رها هم درگیر است که بابت شیوه زندگی اش او را سرزنش می‌کند. سرانجام بر اثر برخورد تند کوروش، رها او را ترک می‌کند. کوروش با نشانی‌هایی که دارد به جستجوی رها می‌رود اما به نظر می‌رسد که همه آن نشانه‌ها جعلی و خیالی بوده‌است. دختر و پسری کولی می‌گویند نام این دختر فرشته‌است و تا چندی پیش با آنها به دستفروشی و فال گیری مشغول بوده، اما کوروش که پیداست چند روز دیگر با رها دگرگونش کرده هنوز این روایت را باور ندارد و می‌خواهد به جستجویش ادامه بدهد.

شناسنامه فیلم:

نویسنده و کارگردان: تهمینه میلانی بر اساس رمانی از هرمان هسه

تهیه کننده: محمد نیک بین

بازیگران:

شهاب حسینی  سارا خوئینی ها  رضا رشید پور  فتانه ملک محمدی  افسانه بایگان  نسرین مقانلو  فریبا کوثری

موسیقی: ناصر چشم آذر

تدوین: مستانه مهاجر

فیلم برداری: علیرضا زرین دست.

پخش: هدایت فیلم

زمان: 107 دقیقه

 محصول : ایران

زبان: فارسی.

 

پله آخر فیلمی از علی مصفا است . مصفا این فیلم را بر اساس داستان " مردگان" از مجموعه داستان" دوبلینی ها" نوشته جیمز جویس منتشره به سال 1914 میلادی ، ساخته است.مصفا برا ی ساخت این فیلم نگاهی هم به رمان" مرگ ایوان ایلیچ " نوشته لئو تولستوی داشته است.پلهٔ آخر دومین ساخته بلند علی مصفا در مقام کارگردانی پس از سیمای زنی در دوردست است. فیلم با هزینه شخصی خود وی ساخته شده و از فیلم‌های مستقل در سینمای ایران محسوب می‌شود.

خلاصه داستان:

لیلی (لیلا حاتمی) ستاره سینماست و به تازگی شوهرش را از دست داده‌است سر صحنه فیلمبرداری ناگهان مقابل دوربین خنده اش می‌گیرد و از کار باز می‌ماند. هیچ کس نمی‌تواند دلیل خنده‌هایش را حدس بزند.

شناسنامه فیلم:

نویسنده و کارگردان: علی مصفا ( بر اساس داستان مردگان نوشته جیمز جویس)

بازیگران:

لیلا حاتمی  علیرضا آقا خانی  علی مصفا  حامد بهداد

فیلم بردار: علیرضا برازنده

تدوین: فردین صاحب زمانی

پخش : هدایت فیلم

محصول : 1390 ایران

زبان: فارسی

زمان: 88 دقیقه.

 

ناخداخورشید فیلمی جنایی است به کارگردانی ناصر تقوایی. تقوایی این فیلم را در سال 1365 بر اساس داستان " داشتن و نداشتن " از ارنست همینگوی ساخت.

خلاصه داستان:

خواجه ماجد، ناخدا خورشيد را لو مي دهد و بار قاچاق لنج ناخدا به آتش كشيده مي شود. دلالي به نام فرحان كه مي خواهد چند فراري سياسي را از مرز آبي عبور دهد وارد بندر مي شود. او با ناخدا خورشيد تماس مي گيرد. ناخدا كه احتمال مي دهد لنجش را مصادره كنند با فرحان همكاري مي كند و چند مرد را كه ظاهراً در ترور حسنعلي منصور، نخست وزير، دست داشته اند به آن سوي آب مي رساند. پس از آن چند تبعيدي نيز از فرحان مي خواهند كه اسباب فرار آنان را فراهم كند. ناخدا اين بار نيز با اكراه به اين ماجرا كشيده مي شود. تبعيدي ها پيش از فرار خواجه ماجد و مباشرش را مي كشند و مرواريدهاي او را مي ربايند. فرحان و دستيار ناخدا نيز كشته مي شوند و در نزاع خونيني كه ميان تبعيدي ها و ناخدا در مي گيرد، همگي از پاي در مي آيند.

شناسنامه فیلم:

نویسنده و کارگردان: ناصر تقوایی ( بر اساس داستانی از ارنست همینگوی)

بازیگران: داریوش ارجمند  علی نصیریان  سعید پورصمیمی  پروانه معصومی  جعفر والی  فتحعلی اویسی غلامرضا گرشاسبی  اصغر بیچاره  رضا بابلیان  عبدالجواد روشن  احمد علی نژاد  جعفر محدث صدرالدین حجازی  محمد نمازی  رضا عباس نژاد  فرهمند شفیعی  حبیب شفیع پور  غلامحسین نقشینه.

تهیه کنندگان: هارون یشایائی محمد علی سلطان زاده

فیلمبردار: مهرداد فخیمی

موسیقی: فریدون ناصری

تدوین: ناصر تقوایی

محصول: 1365 ایران

زمان: 118 دقیقه

زبان: فارسی.

 

سینما اقتباس 5

 

کتاب هایی که فیلم شدند                                                             قسمت پنجم

 

دایره مینا فیلم سینمایی ایرانی ساخته شده در ۱۳۵۳ به کارگردانی داریوش مهرجویی است. این فیلم پنجمین فیلم داریوش مهرجویی و نخستین فیلم رنگی او و دومین کار مشترک او و غلامحسین ساعدی است. فیلم به مدت سه سال توقیف بود و سرانجام در ۱۳۵۶ پروانهٔ نمایش گرفت و در جشنواره پاریس در ۱۹۷۷ (پاییز ۱۳۵۶) و سپس برلین به نمایش درآمد و جوایزی نیز از این دو جشنواره دریافت کرد. اکران عمومی آن در ایران در ۲۳ فروردین ۱۳۵۷ آغاز شد. توقیف چند ساله فیلم و موضوع متفاوت و جسورانه‌اش به همراه استفاده از ستاره‌های سینمای تجاری مانند، فروزان، «دایرهٔ مینا» را به جنجالی‌ترین ساختهٔ مهرجویی تا آن زمان تبدیل کرد. این فیلم محصول مشترک تل‌فیلم، شرکت سینمایی و فیلم‌بردای ایران، وزارت فرهنگ و هنر و شرکت تعاونی سینماگران ایران است.

فیلم نامه دایره مینا از داستان "آشغالدونی" غلامحسین ساعدی از مجموعه داستان های " گور و گهواره" اقتباس شد.

خلاصه داستان:

پسر جوانی به نام علی، سعید کنگرانی، که با خانواده‌اش در محله‌های حاشیه‌نشین تهران زندگی می‌کند پدر بیمارش، اسماعیل محمدی، را برای معالجه به بیمارستان بزرگی می‌برد، نمی‌تواند پدرش را بستری کند و در پیاده‌رو کنار نرده‌های بیمارستان چند روزی را سپری می‌کنند تا این که با شخصی به نام سامری، عزت‌الله انتظامی، روبه‌رو می‌شوند. پدر از او کمک می‌خواهد، سامری به پدر و پسر می‌گوید که اگر می‌خواهند به سادگی پول زیادی به دست آورند فردای آن روز صبح زود ساعت شش سر چهارراه منتظر او باشند. صبح روز بعد سامری، علی و پدرش را سوار کامیونی می‌کند که چند نفر دیگر در آن هستند. آن‌ها نمی‌دانند برای چه و به کجا می‌روند و پرسش‌های‌شان بی پاسخ می‌ماند. در آزمایشگاه پدر متوجه می‌شود که می‌خواهند از او خون بگیرند او اعتراض می‌کند و اجازه نمی‌دهد از او خون بگیرند ولی از علی خون گرفته می‌شود و سامری در مقابل ۲۰ تومان به او می‌دهد. سامری دلال خون است و خون مستمندان و معتادان را ارزان می‌خرد و به بیمارستان‌ها می‌فروشد. علی طی رفت و آمد به بیمارستان با اسماعیل، علی نصیریان و پرستار جوانی به نام زهرا، فروزان، آشنا می‌شود. سامری از پسر می‌خواهد برای او کار کند و برای آزمایشگاه خون‌گیری دهندهٔ خون جمع‌آوری کند و بدین ترتیب علی تبدیل به یکی از پادوهای سامری می‌شود. حال پدر روز به روز وخیم‌تر شده تا این که می‌میرد. علی در این کار روز به روز جلوتر می‌رود و زندگی تازه‌ای را شروع می‌کند.

شناسنامه فیلم:

کارگردان: داریوش مهرجویی

فیلم نامه : داریوش مهرجویی بر اساس نمایش نامه " آشغالدونی" از غلامحسین ساعدی

تهیه کننده: پرویز صیاد، ملک‌ساسان ویسی،بهمن فرمان آرا

بازیگران:

عزت ا... انتظامی  علی نصیریان  سعید کنگرانی  فروزان   بهمن فرسی اسماعیل محمدی  ایرج راد  محمد مطیع  سروش خلیلی  اسماعیل شنگله  جمشید لایق  مرضیه برومند  آتش خیر  رفیع حالتی  فریده سیگارودی  محمد بخش حسین عالمی.

موسیقی: هرمز فرهت

فیلمبرداری: هوشنگ بهارلو

تدوین: طلعت میرفندرسکی

طراح صحنه : فرشید مثقالی

دستیار کارگردان : محمد بزرگ نیا

منشی صحنه: پریناز نوایی نسرین فرخی

تاریخ انتشار : 1353

مدت زمان: 101 دقیقه

محصول: ایران

زبان: فارسی

 

 

مهمان مامان یک فیلم کمدی خانوادگی است که داریوش مهرجویی آن را کارگردانی کرده است. این فیلم بر اساس کتاب هوشنگ مرادی کرمانی و توسط سیما فیلم تولید شده است. از فیلم استقبال خوبی شد و در بیست و دومین جشنواره فجر جوایزی گرفت. این فیلم هجدهمین فیلم بلند داریوش مهرجویی در مدت ۳۵ سال فعالیت سینمایی او است.

خلاصه داستان:

برای خانواده‌ای مهمان سرزده، تازه عروس و داماد، می‌آید چون وضع مالی خانواده خوب نیست، همسایگان دست به دست هم می‌دهند تا آبروی صاحبخانه را حفظ کنند...

شناسنامه فیلم:

کارگردان: داریوش مهرجویی

نویسنده: داریوش مهرجویی  هوشنگ مرادی کرمانی  وحیده محمدی فرد

تهیه کننده: داریوش مهرجویی

بازیگران:

گلاب آدینه  پارسا پیروزفر  امین حیایی حسن پورشیرازی  نسرین مقانلو  ملیکا شریفی نیا  علیرضا جعفری  ژاله علو فریده سپاه منصور  رویا عالمی  امیر حسینی .

موسیقی: عماد بنکدار

فیلم برداری: تورج منصوری

تدوین: محمد حسینی وند

توزیع: سیما فیلم

انتشار:1383

محصول : ایران

زمان: 103 دقیقه

زبان: فارسی.

 

شیار143 فیلمی به کارگردانی و نویسندگی نرگس آبیار و تهیه‌کنندگی ابوذر پورمحمدی و محمدحسین قاسمی محصول سال ۱۳۹۲ است.نرگس آبیار این فیلم نامه را بر اساس رمان" اختر و روزهای تلواسه" خود نوشته است.

خلاصه داستان:

پسری جوان به جبهه رفته است. مادر او (مریلا زارعی در نقش مش الفت) در نبود پسرش روزهای تلخی را می‌گذراند و منتظر است او روزی از جبهه بازگردد. او نمی‌داند پسرش اسیر شده یا در جنگ کشته شده است.

 

شناسنامه فیلم:

نویسنده و کارگردان: نرگس آبیار

تهیه کنندگان: ابوذر پور محمدی محمد حسین قاسمی

بازیگران:

مریلا زارعی  مهران احمدی  گلاره عباسی  جواد عزتی  حسام بیگلو  یدا...شادمانی  محیا دهقانی  زهرا مرادی

فیلمبرداری: پیمان شادمان فر

تدوین: پیمان خاکسار

مدیر صدابرداری: کامران کیان ارثی

منشی صحنه: ماریا میر نژاد

طراح صحنه و لباس: کامیاب امین عشایری

پخش: فیلمیران

انتشار:1392

کشور: ایران

زبان: فارسی (با لهجه کرمانی).

 

آذر شهدخت، پرویز و دیگران فیلمی به کارگردانی بهروز افخمی است که بر اساس رمانی به همین نام از مرجان شیر محمدی ساخته شده است.

خلاصه داستان:

درباره همسر خانه دار یک بازیگر مشهور سینما است که در آخرین فیلم او با وی همبازی می شود و آنچنان مورد توجه منتقدان قرار می گیرد که منجر به حسادت او می شود. روابط صمیمانه آنها تیره شده، زن قهر می کند و به باغچه خانوادگی دماوند می رود. با بازگشت دخترشان به ایران روابط آنها دستخوش تحولاتی می شود.

شناسنامه فیلم:

کارگردان و نویسنده: بهروز افخمی

بر اساس رمانی از مرجان شیر محمدی

تهیه کننده: سید جمال ساداتیان

بازیگران: مهدی فخیم زاده  گوهر خیر اندیش  مرجان شیر محمدی  رامبد جوان  مانی حقیقی  امیر علی دانایی  آزاده اسماعیل خانی  نعیمه نظام دوست  شهین تسلیمی  ناهید مسلمی

راوی: داوود نماینده

موسیقی: آرمان موسی پور  علی اکبرقربانی

فیلم برداری: ماکان عاشوری

تدوین: آیدین افخمی

پخش : بشرا فیلم

انتشار: 1393

کشور: ایران

زبان: فارسی.

 

 

سینما اقتباس 4

 

کتاب هایی که فیلم شدند                                                         قسمت چهارم

 

خاک نام فیلمی است به کارگردانی مسعود کیمیایی محصول(۱۳۵۲). فیلم نامه این فیلم را مسعود کیمیایی بر اساس داستان آوسنه بابا سبحان نوشته محمود دولت آبادی نوشت.

آوسنهٔ بابا سبحان (افسانهٔ بابا سبحان) اثری از محمود دولت‌آبادی است. فضای داستان همچون اکثر نوشته‌های دولت‌آبادی در روستاهای خراسان رخ می‌دهد و رنج و ادبار روستاییان شرق ایران را به تصویر می‌کشد. این اثر، نمونه‌ای خوب از نوشته‌های کمتر سیاسی و بیشتر رمانتیک دولت‌آبادی است.

خلاصه داستان:

بابا سبحان پیرمرد فقیر و از کارافتاده‌ای است که شکم خانواده‌اش را با نان خالی سیر می‌کند. دو پسر او بر روی زمینی کار می‌کنند که متعلق به بیوه‌ زنی ثروتمند است؛ بخش کوچکی از زمین نیز به پسران بابا سبحان تعلق دارد. همسر برادر بزرگ‌تر باردار است. لذت‌بخش‌ترین و سرورانگیزترین بخش زندگی آنان، نهاری است که پس یک روز کاری سخت و طاقت‌فرسا می‌خورند. با تصمیم ناگهانی بیوه‌ زن مبنی بر اجاره دادن زمینش به مردی دیگر، به یک باره اوضاع دگرگون می‌شود و همان شادی و رضایت‌مندی اندک نیز از کانون خانوادهٔ بابا سبحان رخت بر می‌بندد. پسران خانواده تصمیم می‌گیرند که در برابر این تصمیم بیوه‌ زن ایستادگی و از حق خود دفاع کنند.

دولت‌آبادی داستان آوسنه باباسبحان را به مسعود کیمیایی فروخت و او فیلم خاک را بر اساس آن ساخت، سپس دولت‌آبادی نقدی بر فیلم خاک با عنوان (بابا سبحان در خاک) نوشت، دولت‌آبادی مدعی‌ست که کیمیایی به داستان وفادار نبوده است. این فیلم در شهریور (۱۳۵۲) اکران شد و متعاقب آن دولت‌آبادی در یادداشتی به آنچه تغییر نظرگاه داستان خود می‌نامید اعتراض کرد. بخش هایی از یادداشت دولت آبادی راکه درروزنامه کیهان سال (۱۳۵۲) منتشر شده می خوانید:فیلم خاک را دیدم. فیلم من را منقلب کرد. اول به لحاظ دگرگونی هایی که در پایه های اساسی «آوسنه‌ی باباسبحان» ایجاد شده بود. دوم به لحاظ ساخته شدن پاره‌ای لحظات درخشان در این فیلم و از برخورد این دو جبهه‌ درست و نادرست که در داستان باز شده، منقلب شدم. مسعود کیمیایی عزیز با تغییرات پایه ای که در داستان باباسبحان داده است نه تنها خود را فروکشانده بلکه دیدگاه اصلی داستان را تغییرداده است.«آوسنه‌ی باباسبحان» بر محور اقتصادی خرده زمین‌داری – خرده دولتمندی شهری دور می زند و در مرکز این دایره «عادله» قرار دارد. بیوه‌ای که با پس مانده اجاره زمین شوهر مرحومش و اجاره بهای مستغلات او در شهرستان زندگی می کند. زمین مشترکی هست بین عادله و باباسبحان که عادله می خواهد سهمیه باباسبحان را بخرد، از آن خود کند و روی زمین چاه آب بزند و به اصطلاح موتوریزه بکند اما باباسبحان تن به رضا نمی‌دهد و کشمکش درمی گیرد. کیمیایی آمده به‌جای عادله یک زن فرنگی انتخاب کرده و به جای خانه معمولی عادله در شهرستان یک خانه اربابی و به جای مناسبات عادی و معمولی یک موجر شریک با مستاجر خود رفتار یک ارباب در مقابل یک رعیت قرار داده است که همه اینها جهت نگاه داستان را تغییر می‌دهد تا‌حدی که من نمی توانم با سکوت از کنار آن بگذرم. من در این داستان نخواسته ام روابط استعماری را مطرح کنم و چنین موردی جایی در«آوسنه‌ی باباسبحان» ندارد. باباسبحان یک داستان سرزمینی و محدود به مسائل درونی است.مبنای واقعی و گرایش به واقعیت دارد و از جنبه های کنایی (سمبلیک) برکنار است. همچنان‌که نویسنده باباسبحان هم برکنار است.من کار کیمیایی را در فن و تکنیک و خلق بعضی صحنه‌ها ستایش می‌کنم اما آگاهانه یا ناآگاهانه کیمیایی در ارائه داستان به صورت فیلم زاویه ای جدا از از زاویه دید من انتخاب کرده است و من خود را با نظرگاه او در تضاد می بینم. من متاسفم! نه برای خودم زیرا تاب شنیدن زخم زبان این و آن را دارم. حتی برای کیمیایی هم متاسف نیستم چون او باز هم یک فیلم پرفروش ساخته است... من تنها برای «آوسنه‌ی باباسبحان » متاسفم. دلم می خواست از یک داستان ملی فیلمی چنین ساخته شود. چنین نیز می‌پنداشتم اما نشد و باباسبحان ها به تاراج رفتند. يكبار در زمین و يكبار در فیلم!

شناسنامه فیلم:

تهیه کننده : مهدی میثاقیه

کارگردان :مسعود کیمیایی

دستیاران کارگردان : مسعود سلطانی ، محمدرضا کوفرد

گروه فیلم نامه:

نویسنده : مسعود کیمیایی

طرح اولیه داستان از : محمود دولت آبادی

مدیر فیلمبرداری: نعمت حقیقی

بازیگران:

بهروز وثوقی (صالح)

فرزانه تاییدی (شوکت)

فرامرز قريبيان (مسیب)

جعفر والی

جلال پیشوائیان (غلام)

پروين سليمانی (صدیقه گدا، مادر غلام)

نظام الدين شفايی

سعيد پيردوست (قهوه چی)

نعمت اله گرجی (کدخدا)

گيتی فروهر

ساغر

دستیار فیلمبردار : جمشید فرحی

فنی فیلمبرداری : شیرمراد گودرزی

عکس : کیومرث درم بخش

تدوین : عباس گنجوی

آهنگساز : اسفندیار منفردزاده

صدابردار : روبیک منصوری

دستیار صدابردار : رضا قویدل

چهره پرداز : صنعان کیانی

زمان: 110 دقیقه

محصول: 1352 ایران.

 

دایی جان ناپلئون نام رمانی از ایرج پزشکزاد است. در سال ۱۳۵۵ مجموعهٔ تلویزیونی دایی‌جان ناپلئون توسط ناصر تقوایی با اقتباس از این رمان ساخته شد.

پزشکزاد، کار نویسندگی را در اوایل دههٔ ۳۰ با نوشتن داستان‌های کوتاه برای مجلات و ترجمهٔ آثار ولتر، مولیر و چند رمان تاریخی آغاز کرد.

پزشک‌زاد که اصالتاً بهبهانی می‌باشد درباره بیوگرافی خود به طور خلاصه می‌گوید:

از پدری پزشک و مادری معلم به دنیا اومدم. تحصیلات ابتدایی و متوسطه در تهران و تحصیلات عالیه رو در فرانسه در رشته حقوق گذراندم. بعد از فارغ‌التحصیلی به استخدام وزارت امور خارجه در آمدم و به عنوان دیپلمات تا انقلاب در اونجا کار کردم. بعد از انقلاب از کار اخراج شدم به طوری که حتی حقوق بازنشستگی هم شامل حالم نشد. بعد از اون به فرانسه برگشتم و به کار روزنامه نگاری و قلم زنی و نوشتن اراجیف! مشغول شدم.

برخی سریال قهوهٔ تلخ را کپی ناشیانه‌ای از کتاب «ماشاءالله خان در دربار هارون‌الرشید» نوشتهٔ ایرج پزشک‌زاد می‌دانند.

مجموعه تلویزیونی دایی‌جان ناپلئون (۱۳۵۵) یکی از ماندگارترین مجموعه‌های تلویزیونی ایرانی است که قبل از انقلاب ۱۳۵۷ در ایران ساخته و از تلویزیون ملی ایران پخش می‌شد. گفتنی است پس از انقلاب ایران (۱۳۵۷) سریال دایی‌جان ناپلئون جزو سریال‌های ممنوعه تشخیص داده شد و پس از انقلاب هیچ گاه از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش نگردید. محل تصویربرداری این مجموعه خانه امین السلطان بود که به عنوان خانه و باغ اتحادیه در حال تخریب است.

خلاصه داستان:

شخصیت دایی جان ناپلئون تبلور قشر وسیعی از مردم ایران است که با ساده اندیشی بجای ریشه یابی و پرداختن به امور اصلی از طریق تفکر با خیال پردازی و رؤیا بافی همواره به اموری توجه می‌کنند که اصولاً وجود خارجی ندارند و دچار توهم انگلیسی ترسی هستند. شخصیت سعید عاشق‌پیشه جوان و کم تجربه ایست که به قیمت شکست در عشقش در می‌یابد، پیروی از احساسات به نحوی کورکورانه عاقبتی جز سیلی خوردن از دست روزگار ندارد.

ولی سعید در آخر داستان به لطف می و بیان شیوای مرشد و تکیه گاه خود عمو اسدالله حقیقت را می‌یابد. اسدالله میرزا یا عمو اسدالله شخصیت دوست داشتنی است که تلخی‌های روزگار از او مردی با تجربه و آسان گیر ساخته‌است که زندگی در لحظه را به هیچ عشق یک طرفه‌ای نمی‌فروشد. عمو اسدالله در بخشی پایانی از این کتاب در حالی که گیلاس شرابی برای سعید می‌ریزد خطاب به سعید جوان می‌گوید «جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود اما روح آدم توی کارخانه دنیا».

این کتاب به دلیل طنز شیرین و تجسم هنرمندانه خصوصیات مردم ایران در غلبه احساسات بر خرد یکی از شاهکارهای ادبیات ایرانی به شمار می‌رود.

شناسنامه فیلم:

نویسنده، تهیه‌کننده و کارگردان: ناصر تقوایی

بر اساس رمانی از ایرج پزشکزاد

فیلم‌برداری: علیرضا زرین‌دست

سرپرست گویندگان: احمد رسول‌زاده

راوی فیلم: هوشنگ لطیف‌پور

صدا: مصطفی مصطفی‌زاده

پیوند تصویر و صدا: عباس گنجوی

بازیگران:

پرویز فنی زاده

نصرت کریمی

پرویز صیاد

سعید کنگرانی

محمد علی کشاورز  اسماعیل داور فر  پروین ملکوتی  جهانگیر فروهر  سوسن مقدم  محمد ورشوچی  محمود لطفی  خیراله تفرشی آزاد  مینو ابریشم چی  بهمن زرین پور  میر احمد ایروانلو  پروین سلیمانی  مستانه جزایری  علی اکبر مهدوی فر  سهیلا ملکی  روح اله مفیدی  نریمان شیری فرد  مهری ودادیان  کارمن زکی  زری زندپور گریل سینگ و کوریال سینگ.

زمان: 18 قسمت 45 دقیقه ای

مکان فیلمبرداری: لاله زار تهران

محصول: 1355 ایران

پخش: تلویزیون ملی ایران.

زبان: فارسی.

 

شوهر آهو خانم  نام کتابی اثر علی محمد افغانی است .شوهر آهو خانم نخستین اثر نویسنده ی آن محسوب می‌شود که با استقبال بی نظیری در بازار کتاب ایران رو به رو شد. انتشار این رمان حجیم در سال ۱۳۴۰ حادثه‌ای مهم در بازار کتاب و ادبیات داستانی ایران بود.

خلاصه داستان:

افغانی هفت سال از زندگی یک خانواده متشنج را با توالی منظم زمانی بازآفرینی می‌کند و به جای انتخاب لحظه‌های مناسب از زندگی، تمامی ریزه‌کاری‌ها را با تفصیلی به سبک بالزاک ارائه می‌دهد؛ یعنی به جای زمان داستانی (که پیراسته و انتخاب شده زمان زندگی است)، زمان زندگی را دنبال می‌کند. به همین دلیل، رمان آکنده از قطعات یکنواختی است که حذف آنها نقاط عطف زندگی آدم‌های داستان را برجسته‌تر می‌کند.

داوود ملاقلی پور در سال 1347 بر اساس این رمان با همین نام ساخت.

شناسنامه فیلم:

کارگردان: داوود ملاقلی پور

نویسنده  : داوود ملاقلی پور بر اساس رمانی از علی محمد افغانی

بازیگران:

مهری ودادیان

حسین اشراق

اکبر مشکین

فرخ‌لقا هوشمند

عدیله

گیتی فروهر

مرتضی کاشانی

موسیقی : فرهاد فخر الدینی

فیلمبرداری: وانوش وارطانیان

تدوین: فرخ

محصول: ایران 1347

زبان: فارسی

مدت: 85 دقیقه.

 

 

 

 

 

 

 

 

سینما اقتباس 3

 

کتاب هایی که فیلم شدند                                                                             قسمت سوم

 

درخت گلابی نام فیلمی ازداریوش مهرجویی است که بر اساس داستان کوتاهی از مجموعه داستان "جایی دیگر"نوشته گلی ترقی در سال 1376ساخته شد.

خلاصه داستان: محمود نویسنده‌ای است که برای نوشتن باقیمانده کتاب جدید خود در پی یک کم‌کاری طولانی، به باغ پدری خود در دماوند پناه آورده است. اما در باغ درخت گلابی قدیمی که برای محمود سرشار از خاطره است میوه نداده و باغبانان از او می‌خواهند که در مراسمی آیینی برای ترساندن درخت و به بار نشستن دوباره آن شرکت کند و محمود می‌پذیرد و در این بین او به مرور خاطرات نوجوانی خود می‌پردازد، زمانی که شیفته دختر عمه اش بوده و با اینکه دختر از او بزرگتر است به او ابراز عشق می‌کند و برایش اشعار عاشقانه می‌گوید و با او ساعت‌ها در باغ به اجرای نمایشنامه‌های مختلف می‌پردازد، چرا که هر دو به ادبیات علاقه مندند اما روزی دختر برای خداحافظی می‌آید چون قصد دارد نزد پدرش که خارج از کشور است برود و محمود از او می‌خواهد که صبر کند و دختر می‌پذیرد، اما سال‌ها بعد که محمود وارد جریانات سیاسی می‌شود نامه‌های دختر را پاسخ نمی‌دهد و رفتنش را به تاریخی بعد موکول می‌کند تا اینکه بر اثر فعالیت‌های سیاسی به زندان می‌افتد و آن جا با دیدن یکی از اقوام دختر خبر فوت او را دریافت می‌کند. محمود حالا در آستانه شصت سالگی همانند درخت گلابی که هنوز بوی کفشهای کتانی میم را می‌دهند بی بار شده و نمی‌تواند کتاب آخرش را تمام کند.

شناسنامه فیلم:

کارگردان: داریوش مهرجویی

نویسنده: داریوش مهرجویی

طرح اولیه: گلی ترقی

دستیار کارگردان: محمدرضا شریفی نیا

منشی صحنه: لیلا پایانی

گروه بازیگران: همایون ارشادی  گلشیفته فراهانی  محمد رضا شهبانی نوری  نعمت گرجی  جعفر بزرگی  رحمان حسینی  مریم مقبلی  مریم مجد  عباس شادران  مهرداد سیه چشمان  غلامعلی گلچین  ملیحه نظری  شهرام حقیقت دوست  جهانگیر میر شکاری  ونداد چارمه  آهو آل آقا  ساسان باقر پور  علیرضا حسینی  رویا سنایی  حنیفه سروری  امیر سیدی  وحدانی  رضا عقیلی  امیر علی قزل ایاق  جواد رجایی   بهشته میر باقری  ثریا گل محمدی  حسین و امیر ملک محمدی  احمد سعیدی  علی رنجبرگل  شهاب و قاسم ملک محمدی  علی پیر علمی.

عکس: محمدرضا شریفی نیا

طراح صحنه ولباس: بیتا قزل ایاق  فریار جواهریان

مدیر صحنه: سید امیر سیدی

صدابردار: جهانگیر میر شکاری

صدا گذار: کامران سلیمانی

گریم: عبدا... اسکندری

سال :1376

زبان:فارسی.

 

آتش بدون دود رمان بلندی است از "نادر ابراهیمی" که در هفت جلد منتشر شده و نویسنده در آن پس از اشاره به زیبایی‌های ترکمن صحرا در سه جلد اول، در چهار جلد بعد به شیوه‌ای داستانی-تاریخی به بیان مبارزات انقلابی معاصر پرداخته است.

نادر ابراهیمی برای ساخته و پرداخته کردن آتش بدون دود بیش از سی سال - یعنی نیمی از عمرش- را صرف کرده است. وسریالی با همین عنوان توسط خود نادر ابراهیمی ساخته شده است.

خلاصه داستان: قهرمان رمان در جلد اول گالان اوجا نام دارد که یک قهرمان اسطوره‌ای ترکمن به شمار می‌رود. در جلد دوم نویسنده با گذاری کوتاه بر اتفاقات صحرا شرایط را برای معرفی یگانه قهرمانان داستان؛ دکتر آلنی آق‌اویلر و همسر وفادارش دکتر مارال آق‌اویلر فراهم می‌کند. آلنی نوه گالان اوجاست و یک شخصیت واقعی به شمار می‌رود. او یک انقلابی تحصیل‌کرده است که برای اعتلای نام وطن و رهایی آن از ظلم از هیچ کوششی فرو گذار نمی‌کند. موضوع اصلی بقیه رمان زندگی و فعالیت‌های سیاسی این زوج است.

سریال " آتش بدون دود" به کارگردانی "نادر ابراهیمی" در سال 1354 از تلویزیون ملی ایران پخش گردید. این مجموعه در سه بخش ساخته شد:

  • بخش اول گالان و سولماز نام دارد و موضوع آن حول و حوشِ اختلاف‌ها و رقابتهای دو قبیله ترکمن - یموت وگوگلان - است.
  • بخش دوم درخت مقدس نام دارد و که در آن، نسل جدید این دو قبیلهٔ ترکمن، به اختلاف و درگیری‌های پیشینیان خود ادامه می‌دهند.
  • بخش سوم اتحاد بزرگ نام دارد و در آن، دو قبیله یموت وگوگلان سرانجام آشتی کرده و برخی افراد آن، با یکدیگر ازدواج می‌کنند

عوامل تولید :

بازیگران: منوچهر احمدی منوچهر فرید  محمد علی کشاورز  مهری ودادیان  مهری مهر نیا  اکبر زنجانپور  جمشید گرگین  جعفر والی کیانوش گرامی  مسعود ولدبیگی  فرهاد خانمحمدی  هادی مقدم  مریم زندی  پرویز سیرتی  نورالدین استوار

فرمت: 16 میلی متری

رنگ: سیاه سفید

32 قسمت 60 دقیقه ای

محصول: تل فیلم

سال:1354

 

داش آکل نام یکی از ده داستان کوتاه مجموعه‌ی سه قطره خون، نوشته‌ی صادق هدایت است که نخستین بار در سال ۱۳۱۱ منتشر شد.

خلاصه داستان: "داش آکل" لوطی مشهور شیرازی است که خصلت‌های جوانمردانه‌اش او را محبوب مردم ضعیف و بی‌پناه شهر کرده است. اما کاکارستم که گردن‌کلفتی ناجوانمرد است و به همین سبب، بارها ضرب شست داش آکل را چشیده، به شدت از او نفرت دارد و در پی فرصتی است تا زهرش را به داش آکل بریزد و از او انتقام بگیرد.

در همین حین، حاجی صمد -از مالکان شیراز- می میرد، و داش آکل را وصی خود قرار می دهد. داش آکل، با اینکه آزادی خود را از همه چیز بیشتر دوست دارد، به ناچار این وظیفه دشوار را به گردن می‌گیرد. او با دیدن مرجان، دختر چهارده ساله‌ی حاجی صمد، به وی دل می‌بازد. اما اظهار عشق به مرجان را خلاف رویه‌ی جوانمردی و عمل به وظیفه‌ی خود می‌داند. در نتیجه، این راز را در دل نگه می‌دارد. در عوض، طوطی‌ای می‌خرد، و درد‌ دلش را به او می‌گوید.

از آن پس، داش آکل، قرق کردن سرِ گذر و درگیری با سایر لوطی‌ها و اوباش را ترک می‌کند و اوقات خود را صرف رسیدگی به اموال حاجی و خانواده‌ی او می‌کند.

بر این منوال، هفت سال می گذرد تا این‌که برای مرجان، خواستگاری پیدا می شود. داش آکل به عنوان آخرین وظیفه‌ی خود، وسایل ازدواج مرجان را فراهم می‌کند و او را به خانه‌ی بخت می‌فرستد.

همان شب، در حال نشستن داش آکل در میدان‌گاهی محله -در حالی که مست است- کاکارستم سر می رسد. با داش آکل یکی به دو می‌کند و در نهایت با او گلاویز می‌شود؛ و سرانجام، با قمه، زخمی‌اش می‌کند.

فردای آن روز، وقتی پسر بزرگ حاجی صمد بر بالین داش آکل می‌آید، او طوطی‌اش را به وی می سپارد و کمی بعد، می‌میرد.

عصر همان روز، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته است و به آن نگاه می‌کند، که ناگهان طوطی با لحن داشی "خراشیده‌ای" می‌گوید: «مرجان... تو مرا کشتی... به کی بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.»

مسعود کیمیایی فیلمی با همین عنوان در سال 1350 با بازی بهروز وثوقی ساخت.

شناسنامه فیلم:

کارگردان: مسعود کیمیایی

نویسنده: صادق هدایت

تهیه کننده: هوشنگ کاوه

فیلمبردار: نعمت حقیقی

بازیگران: بهروز وثوقی  بهمن مفید  مری آپیک  جلالی  کنعان کیانی  محمد تقی کهنمویی  ابراهیم نادری  مسعود متین  خسرو سهامی  منوچهر احمدی  جهانگیر فروهر  محمد رضا رفیعی  سیروس یزدانی نظام الدین شفایی.

سال ساخت:1350

مدت :90 دقیقه

رنگ: سیاه سفید

زبان: فارسی.

 

 

 

 

 

 

 

سینما اقتباس 2

کتاب هایی که فیلم شدند(قسمت دوم)

 

4.چکمه نام داستانی از هوشنگ مرادی کرمانی است. کرمانی این داستان را با گرایش به مضامین اجتماعی و بیان سرنوشت کودکان و نوجوانای ایرانی که در کلانشهر تهران زندگی توام با حسرت را می گذرانند ، نوشت. این داستان با توجه به ساخت واقع گرایانه اش توانست به یک اقتباس سینمایی کاملا موفق تبدیل شود و توجه جامعه بین المللی را به سینمای ایران جلب نماید.

خلاصه داستان: سمانه با مادرش در یکی از محلات جنوب شهر تهران زندگی می کند. او روزها به اجبار به محل کار مادرش ، می رود. شیطنت های سمانه باعث دلخوری مدیر کارگاه می شود و مادر به ناچار او را چند روزی در خانه تنها می گذارد و برای دلخوشی او یک جفت چکمه قرمز می خرد. در اتوبوس یکی از چکمه های سمانه گم می شود . مادر لنگه دیگر چکمه را دور می اندازد. تا اینکه روزی سمانه پس از جستجوی زیاد لنگه چکمه را پیدا می کند.

فیلم چکمه در سال 1371 به کارگردانی محمد علی طالبی ساخته شد. این فیلم در جشنواره های مونیخ آلمان، سائوپائولو ، امریکا، لندن و ... شرکت کرد و افتخارات فراوانی برای سینمای ایران کسب نمود.

شناسنامه فیلم:

کارگردان: محمد علی طالبی

نویسنده: محمد علی طالبی بر اساس داستانی از هوشنگ مرادی کرمانی

بازیگران:

سمانه جعفر جلالی  علی آتشکار  شقایق اسلامی  رایا نصیری  زهرا هادی پور  عباس کذایی  سید حسین حسینی  مهدی امانی  بیژن مرادی کرمانی  پیر محمد  مصباح  محسن فخاری

مدیر فیلم برداری: فرهاد صبا

تدوین: حسن حسندوست

طراح صحنه: محمد علی طالبی

آهنگساز: محمد رضا علیقلی

 صدابردار: محمد سماک باشی

صداگذار: روبیک منصوری

محصول:1371

مدت فیلم: 60 دقیقه

کشور: ایران

زبان: فارسی انگلیسی سوئدی.

 

 

5.آرامش در حضور دیگران نام داستانی از مجموعه "واهمه های بی نام و نشان " از غلامحسین ساعدی است.

خلاصه داستان: سرهنگ باز نشسته ای پس از فوت همسرش با معلم جوانی به نام منیژه ازدواج می کند و از شهرستان به پایتخت می آید تا نزدیک دخترانش باشد. دخترها زندگی بی بند و باری دارند و آمنه کلفتشان ، سعی دارد این را از پدرشان مخفی نگه دارد. پدر از وضع دخترها باخبر است و به الکل پناه می برد. دختر بزرگتر از نامزدش به تنگ می آید و خودکشی می کند. دختر کوچکتر آبستن می شود و به ازدواجی ناخواسته تن می دهد. سرهنگ دچار جنون می شود و منیژه او را در آسایشگاه روانی بستری می کند.

ناصر تقوایی فیلم "آرامش در حضور دیگران" را در سال 1351 روی پرده برد.

شناسنامه فیلم:

کارگردان: ناصر تقوایی

نویسنده: ناصر تقوایی  غلامحسین ساعدی

طرح اولیه: غلامحسین ساعدی

بازیگران: علی مشکینی  ثریا قاسمی  لیلا بهاران  علی نراقی  منوچهر آتشی  پرتو نوری علا  محمد علی سپانلو  مهری مهر نیا  مسعود اسدللهی   رویا   میشا.

فیلم بردار: منصور یزدی

تدوین : عباس گنجوی

آهنگساز: هرمز فرهت

نوازندگان: کامبیز روشن روان  ژرژ ماتروسیان

نور: فیروز ملک زاده

صدابردار: حیدر نخعی

تهیه کننده: ناصر تقوایی

مدت فیلم: 86 دقیقه

محصول : ایران

زبان: فارسی

رنگ: سیاه سفید

محصول :1351.

 

 

6.بوف کور رمانی مطرح و بحث برانگیز از صادق هدایت است. این کتاب تا کنون منشا خلق فیلم های زیادی بوده که تلاش کرده اند تا حدودی این رمان را تفسیر کنند. رائول روئیز سینماگر شیلیایی مقیم فرانسه ، فیلمی با نام "بوف کور" با برداشت آزاد از این رمان ساخت. داریوش مهرجویی "هامون" را از این رمان الگوبرداری کرد. علاوه بر این ، بزرگمهر رفیعا ، بر اساس بوف کور فیلمی ساخته که در واقع پایان نامه اوست و در یکی از کشورهای آمریکای لاتین فیلمبرداری شده است.

کیومرث درم بخش فیلمی با نام "بوف کور" در سال 1354 ساخت. در این فیلم ، پرویز فنی زاده نقش پیرمرد خنزر پنزری را بازی می کند.

خلاصه داستان:

ماجرا از این جا آغاز می شود که روزی راوی از سوراخ رف خانه اش منظره ای را که همواره نقاشی میکرده است ر می بیند و مفتون نگاه دختر اثیری می شود و زندگی اش به طرز وحشتناکی دگرگون می شود .

شناسنامه فیلم:

کارگردان: کیومرث درم بخش

دستیاران: احمد سلیمانی  کیانوش رفیعی

طرح اولیه داستان: صادق هدایت

بازیگران: پرویز فنی زاده  پروین سلیمانی  فرشید فرنود  ناصر نصیری  نوین قیاسی

تهیه کننده: منصور تهرانی

فیلم بردار: عظیم جوانروح  کوپال مشکوت  جمشید فرحی

محصول : ایران 1353

زبان فارسی

رنگی.

سینما اقتباس 1

کتاب هایی که فیلم شدند

کتاب ها همیشه منبع خوبی برای فیلمسازان بوده و هستند. بسیاری از فیلم های موفق سینمایی جهان بر اساس رمان ها و کتابهای معروف ساخته و پرداخته شده اند.گاه این اقتباس های سینمایی به موفقیت بیشتر کتاب منجر شده اند و گاه هم با اعتراض نویسنده مواجه گردیده اند.

در این جستار نگاهی داریم به بیست کتاب و داستان ایرانی که دست مایه ساخت فیلم قرار گرفته اند.

 

1.شب قوزی

فیلم شب قوزی ساخته "فرخ غفاری " است و از داستان " خیاط،احدب،یهودی،مباشر و نصرانی" از شب بیست و چهارم "هزارو یکشب" اقتباس و نگاشته شده است. فرخ غفاری و جلال مقدم مکان و زمان هزار و یکشب را به تهران معاصر تغییر داده و در قالب یک کمدی سیاه بخشی از فضای دهه چهل ایران را به نمایش می گذارند. این فیلم اگر چه در اکران عمومی با اقبال چندانی مواجه نشد ولی در جشنواره های کن ، کارلو واری و بروکسل مورد تحسین قرار گرفت.

فیلم "شب قوزی" در زمستان 1343 در تهران به روی پرده رفت . این فیلم ماجرای شبی را روایت می کند که یکی از اعضای گروه موسیقی به نام "قوزی" هنگام غذاخوردن خفه می شود و بقیه اعضای گروه از ترس جسد او را پنهان می کنند.جسد دست به دست می چرخد تا اینکه پلیس جسد را کشف و درنهایت خاطیان دستگیر می شوند.

شناسنامه فیلم:

نام:شب قوزی

محصول:1343 ایران

کارگردان و تهیه کننده: فرخ غفاری

نویسنده: فرخ غفاری و جلال مقدم{بر اساس داستانهای هزارو یکشب}

بازیگران: پری صابری  پری حاتمی  خسرو سهامی  محمد علی کشاورز  فرهنگ امیری  سلمان ونوس  رضا هوشمند  حسن فراهانی  زکریا هاشمی  فرخ غفاری  قوام پور  عباس زرندی  فرخ لقا هوشمند  کرم رضایی و بهروز صیادی.

موسیقی: نوای سنتور حسین ملک

فیلم بردار: گریوم هایراپتیان

تدوین :راگنار

مدت زمان:90دقیقه

زبان:فارسی.

 

2.تنگسیر

تنگسیر اولین رمان صادق چوبک است. ماجرای رمان در دواس و بوشهر رخ می دهد. "زائرمحمد" قهرمان داستان، از شخصیت های ماندگار ادبیات ایران است. او مردی دلاور ، جوانمرد، ساده و پاک است ولی برخی از بندری های متمول ،سرمایه وی را به امانت گرفته و خرج می کنند. تنگسیر، داستان انتقام زائر محمد از آنهاست. کاراکتر زائر محمد ، نمایانگر درخشانترین ویژگی های سلحشوری و جوانمردی است که آگاهانه و به رغم ایمان دینی استوار خود برای انتقام آماده می شود و آن را به خداوند واگذار نمی کند.

رمان"تنگسیر" مملو از کنش های جسمانی و حرارت سوزان جنوب است و رویدادها در آن بی درنگ وسخت بروز می کنند. این رمان با آمیزه ای از رگه های اجتماعی و سنن مردم تنگستان ، برشی تاریخی از اواخر دوره قاجار است و برگرفته از زندگی یک شخصیت که با عصیان، رهبری یا تاثیر گذاری اش بر جنبش های اجتماعی ، مستندات تاریخی یا تقویمی داشته باشد نیست.تنگسیر به مرد و زنی از مردم تنگستان که از توابع دشتستان است گفته می شود.

"امیر نادری" کارگردان برجسته ایرانی در سال 1352 بر اساس رمان صادق چوبک ، فیلمی به همین نام ساخت.این فیلم جایزه بهترین کارگردانی را برای امیر نادری از جشنواره فیلم سپاس به ارمغان آورد و بهروز وثوقی برای بازی در این فیلم برنده جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد از جشنواره فیلم دهلی نو گردید.

شناسنامه فیلم:

نام: تنگسیر

کارگردان:امیر نادری

تهیه کننده:علی عباسی

نویسنده:امیر نادری {بر اساس داستان تنگسیر از صادق چوبک}

بازیگران: بهروز وثوقی  پرویز فنی زاده  جعفر والی  عنایت بخشی  نوری کسرایی  مهری ودادیان  حسین امیر فضلی  عباس ناظریان  رضا رخشانی  روح ا...مفیدی  علی اکبر مهدوی فر نعمت گرجی

موسیقی:لوریس چکناواریان

فیلم بردار: نعمت حقیقی

تدوین :مهدی رجاییان

محصول:ایران1352

زمان:153دقیقه

زبان:فارسی.

 

3.گاو

گاو یکی از داستانهای کوتاه مجموعه داستان "عزاداران بیل" از غلامحسین ساعدی است . کتاب مشتمل بر هشت داستان کوتاه است که نشر نگاه آن را منتشر نموده است. در ظاهر داستانها هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند اما شخصیت ها در این هشت قصه تکرار می شوند. تمامی این داستانها با راوی دانای کل روایت می شوند و مفهوم محور هستند و مکان همه ی رخدادها روستایی فرضی به نام"بیل "است.

غلامحسین ساعدی به دو ابزار ابراز عشق و تسلط به ادبیات و تخصص در امور روانشناختی مسلح بود و همین دو ابزار وسیله ای برای ترقی وموفقیت او در عرصه ادبیات ، به خصوص ادب نمایشی گردید.

داستان"گاو" در این مجموعه داستان از جهات مختلف "الینا سیون " و "آسیمیلاسیون " دینی ، اجتماعی، سیاسی،فرهنگی و روانشناسی قابل نقد و بررسی است.داستان یک جامعه بسته و سنتی را به تصویر می کشد. دنیای معاصر مدرن است ولی این مکان مدرنیزاسیون راتجربه نکرده است. در اینجا گاو یک فرهنگ و شخصیت است و مش حسن یک ترک آذربایجانی آسیمیله شده ای است که از فرهنگ و هویت خود به دور افتاده و سرنوشتی جز سقوط به دره روانپریش زندگی دوگانه و متناقض خود ندارد.

گاو یکی از مهمترین اقتباس های تاریخ سینمای ایران است. "داریوش مهرجویی" در سال 1348 خورشیدی فیلم گاو را بر اساس داستانی از غلامحسین ساعدی ساخت.این فیلم در جشنواره های متعددی از جمله کن ، برلین ، مسکو، لندن و لس آنجلس به نمایش درآمد.

فیلم گاو بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران از  نگاه منتقدین است. "آقای بازیگر" در این فیلم نقش اصلی یعنی "مش حسن" را ایفا میکند. غلامحسین ساعدی درباره ساخت فیلم ، حساسیت های زیادی نشان داده است. وی سرصحنه ها حاضر میشد و در جریان ساخت فیلم ، پیوسته حضور داشت. در نهایت به دلیل برخی محدودیت ها در زمان ساخت فیلم و به دلیل فشارها برخی بخش ها حذف می شود.

شناسنامه فیلم:

نام فیلم: گاو

کارگردان: داریوش مهرجویی

نویسنده: داریوش مهرجویی {بر اساس قصه گاو از کتاب عزاداران بیل نوشته غلامحسین ساعدی}

بازیگران: عزت ا...انتظامی  علی نصیریان  جعفر والی  جمشید مشایخی  فیروز بهجت محمدی  عزت رمضانی فر  پرویز فنی زاده

موسیقی: هرمز فرهت

فیم بردار: فریدون قوانلو

تدوین: زری خلج

توزیع کننده: وزارت فرهنگ و هنر

زمان :100 دقیقه

زبان: فارسی.

 

یک بلبشوی ذهنی

اینجا یک کشتی تفریحی کوچک است. همانجایی که قرار است داستان ما اتفاق بیفتد. عرشه کشتی پر از صندلی‌های رنگارنگی است که پشت هم ردیف شده‌اند و چشم به راه مسافران‌اند. صندلی‌ها تک و توک اشغال شده که طبیعی است چون هنوز نیم ساعتی به حرکت کشتی مانده و اکثر مسافران بنا به عادت دیرینه همه‌ی ایرانی‌ها دقیقه نودی‌اند.

 

امیدوارم "سارا" دقیقه نودی نباشد و زودتر از بقیه پیدایش شود تا با دقت بیشتری بتوانم او را زیر نظر بگیرم. گروه موزیک هم پیدایشان شد. تا گروه موزیک بساطش را روی عرشه می‌چیند بهتر است بروم لبی تر کنم. در کافی شاپ این کشتی نوشیدنی‌های خوشمزه‌ای سرو می‌شود. مخلوطی از آبمیوه‌های مختلف که رنگ‌های جالبی دارند، آبی، سبز و قرمز تمشکی. کافی من حرفه‌ای کشتی هم به انتخاب خودتان یک اسکوپ بستنی میوه‌ای داخلش می‌اندازد و خیلی شیک و خوشمزه می‌دهد دستتان.

در این هوای شرجی واقعاً می‌چسبد. از پنجره کافی شاپ، عرشه کشتی پیداست. بیشتر صندلی‌ها اشغال شده‌اند ولی هنوز از سارا خبری نیست. سارا را دورا دور می‌شناسم. هیچ وقت قهرمان داستان‌هایم نبوده، شخصیت مکمل هم نبوده، اصلاً نمی‌دانم چه طور به وجود آمده. اولین بار در داستان "عروسی رعنا" دیدمش. عروسی کنار دریا بود. آن شب هوا کمی سرد بود و باد تندی که می‌وزید شخصیت‌های داستان را حسابی کلافه کرده بود. تور وکلاه سفید رعنا مرتب از سرش کنده می‌شد، لباس عروس زیبایش پر از گرد و خاک بود و کفش‌هایش پر از شن.

به ناچار چادر بزرگی کنار ساحل برپا کردیم و همه‌ی صندلی‌ها را چیدیم داخل چادر. سارا سینی به دست به مهمان‌ها چای تعارف می‌کرد. برخلاف بقیه سیاه لشگرهای داستان که شکل و صورتی مبهم داشتند و سایه‌ای بیش نبودند، سارا شمایل کاملی داشت درست مانند شخصیت‌های اصلی.

آن شب آنقدر در فضاسازی‌هایم به مشکل برخوردم که سارا را کاملاً فراموش کردم. اما باز هم او را دیدم هر بارهم به شکلی غیر منتظره. یک بار در داستان "رویای کودکی" با بچه‌های کوچک در اتوبوس نشسته بودیم و عازم رفتن به مهدکودکی که داستان آنجا شکل می‌گرفت. مهدکودک نزدیک اسکله بود. در میانه‌ی راه اتوبوس ناگهان ایستاد و سارا سوارشد. نگاه چپ چپ مرا که دید، خودش را جمع و جور کرد و معذرت خواست. گفت دیرش شده و باید حتماً به کشتی بعدی برسد.

اما ماجرا به اینجا ختم نشد و کم کم سرو کله سارا در همه‌ی داستان‌هایم پیدا شد. نه اینکه در روند قصه خللی ایجاد کند، اما حضور غیر مترقبه‌اش تمرکز فکری‌ام را از بین می‌برد و عصبی‌ام می‌کرد. کم کم به این نتیجه رسیدم که از سیاه لشگر بودن خسته شده و با این کارها در پی راهی ست برای ورود به داستان‌هایم. خودم هم بدم نمی‌آمد در موردش داستانی بنویسم، اما مشکل اینجا بود که نمی‌شناختمش. یادم نبود کی خلقش کرده‌ام، با چه خصوصیات فکری و ذهنی، هیچکدام یادم نمی‌آمد و کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که سارا اصلاً زاده تخیلات من نیست و متعلق به ذهن دیگری است. اما آخر ذهن‌ها که به همدیگر راه ندارند. مدتی بود که سارا ذهنم را حسابی درگیر کرده بود تا اینکه زمزمه‌هایی از این و آن شنیدم و الان به همین خاطر اینجا هستم. در این کشتی تفریحی کوچک تا از راز سارا پرده بردارم.

ایناهاش بالاخره پیدایش شد. مرا هم دید سرش را ازدور به نشانه سلام تکان داد و روی یکی از صندلی‌های آبی رنگ ردیف آخر نشست. طفلک خبر ندارد که به آرزویش رسیده و قهرمان داستان امروز، خودش است.

خواننده گروه موزیک به مهمانان خیر مقدم می‌گوید و با نواختن "پرپرواز" گروه آریان برنامه‌شان را آغاز می‌کنند. دخترهای جوان رفته‌اند توی نخ نوازنده ارگ گروه. اسمش سیامکه. چند باری در داستان‌هایم آهنگ زده. عروسی رعنا هم بود. آخ حواسم پرت شد از سارا غافل شدم. صندلی‌اش خالی است. شاید رفته کافی شاپ گلویی تازه کند. اصلاً بهتر است بروم طبقه پایین، هم خنک‌تر است هم با ناخدا گپی می‌زنم.

ناخدا مرد بشاشی است. لبخند از روی لبش محو نمی‌شود. سکان را این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخاند و از خاطراتش می‌گوید. وسط حرف‌هایمان رو می‌کند به قاسم جاشو و می‌گوید:

قاسم یه نگاهی به طبقه پایین بنداز هفته پیش از کشتی صابر اینا دزدی شده.

از جا می‌پرم بی مقدمه با ناخدا مراد خداحافظی می‌کنم و از پله‌های سرازیر می‌شوم طبقه پایین. همه جا پر از ساک و کیف‌های مسافران کشتی است که با خیال راحت وسایلشان را اینجا رها کرده‌اند و آن بالا مشغول خوشگذرانی اند. گروه موزیک آهنگ "تو عزیز دلمی" را می‌نوازد و همه با خواننده هم صدا شده‌اند محال است کسی صدایمان را بشنود. پس با تمام قوایم سرش داد می‌کشم:

تو اینجا داری چه غلطی می‌کنی؟

نگاهم نمی‌کند سرش را می‌چرخاند سمت پنجره و با پررویی می‌گوید:

امرار معاش می‌کنم.

دوست داشتم حاشا کند، به گریه بیفتد، از بدبختی‌هایش بگوید و یک فضای غم‌انگیز در داستانم ایجاد کند. اما اینجا در این داستان من نبودم که اعمال شخصیت‌ها را تعیین می‌کردم، این بار قهرمان همه کاره بود.

روی یکی از صندلی‌های سالن نشست. یکی از کیف پول‌هایی که معلوم نبود از کدام کیف و چمدان کش رفته توی دستش بود و با بندش بازی می‌کرد. سرش را بالا آورد و زل زد توی چشمهایم:

با حقوقی ماهی پونصد هزار تومن شکمم رو هم نمی‌تونم سیر کنم چه برسه به تفریح و خوشگذرونی. می‌دونی بلیط این کشتی چنده؟ میز شامش رو دیدی؟ می‌دونی توی مغازه‌ای که فروشنده‌ام چه معامله‌هایی می‌شه؟ دیروز یه زنه اومد یه عطر خرید ششصد هزار تومن. رژلب می‌خرن پنجاه هزار تومن. کرم شب و روز و هزار کوفت دیگه که من پول خریدن یکی شونم ندارم. گوش بده... صدای خنده‌هاشونو می‌شنوی؟ فکر کردی پنجاه شصت هزار تومن از کیفشون کم شه خم به ابرو میارن؟ باور کن عین خیالشونم نیست. بعضی هاشونم که حساب کتاب پولاشونو ندارن و اصلاً شاید هیچوقت نفهمن که ازشون دزدی شده. تو هم دیگه برو پی کارت. از این به بعد هم منو هر جا دیدی به روی خودت نیار باشه؟

دیگه چی؟ برای خودت توی داستان‌هام بچرخی و دزدی کنی. می‌دونی همون رعنا که طلاهای عروسیشو ازش دزدیدی الان تو چه حالیه؟ قرار بود طلاها رو بفروشن و پول پیش خونشونو بدن. آخه من به تو چی به گم از پول تو جیبی بچه‌های مهدکودک هم نگذشتی. دزدی کشتی ناخدا صابر هم که مشخصه کار خودت بوده. دیگه نمی‌خوام تو داستان‌هام ببینمت. دزدی‌هاتو ببر یه جای دیگه. شیر فهم شد؟!

در را به هم کوبیدم و آمدم بیرون. بالای پله‌ها چشمم افتاد به مامورهای پلیس. فهمیدم قاسم حرف‌هایمان را شنیده و پلیس خبر کرده‌اند. یکی از پلیس‌ها موقع پایین رفتن چشم غره بدی به هم رفت. سارا را دستگیر کردند و تمام چیزهایی را که دزدیده بود به صاحبانشان برگرداندند. موقع پیاده شدن از کشتی همان افسری که به هم چشم غره رفته بود سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:

فکر کردی این بار هم می‌تونی پلیس خبر نکنی و قضیه رو خودت رفع و رجوع کنی خانوم نویسنده؟

راستش اصلاً از پلیس بازی خوشم نمی‌آید. در هیچ‌کدام از داستان‌هایم پلیس خبر نمی‌کنم. این‌بار هم اگر اختیار دست خودم بود سارا را همانطور به حال خودش رها می‌کردم. بالاخره بدون بگیر و ببند هم روزی پشیمان می‌شد و دست از کارش می‌کشید. گوشه کنایه‌اش را نشنیده گرفتم. به سارا اشاره کردم و پرسیدم کجا می‌بریدش؟

اداره مبارزه با جرایم ذهنی. چند ماهی حبس برایش بد نیست سر عقل می‌آوردش.

سارا را سوار ماشین پلیس کردند و افسر زنی کنارش نشست. جناب سروان چشم غره‌ای هم نشست جلو. قبل از بستن در سرش را کمی بیرون آورد وگفت:

راستی خانوم نویسنده یه خبر بد! از این به بعد برای داستان‌پردازی در مکان‌های عمومی باید از "اداره کل تراوشات فکری" مجوز بگیری. دیگه از این به بعد چه خوشت بیاید چه نیاید باید حضور پلیس را در داستان‌هایت تحمل کنی.

کلاهش را که تا آن لحظه به خاطر گرمای هوا از سرش برداشته بود دوباره روی سرش گذاشت. دستش را به نشانه خداحافظی تکان داد و داد زد:

شب خوش خانوم نویسنده.

*******************

چند ماهی است که از آن روز می‌گذرد. دیگر سارا را ندیدم. خبر ندارم که آزادش کرده‌اند یا نه؟ الان هم در ویلای ساحلی یکی از دوستانم هستم، در ابتدای داستان "خانه ماسه‌ای". این بار یک ملک خصوصی را انتخاب کردم تا مجوز نخواهد. ساعت هشت و نیم شب است. نمی‌دانم چرا "یاسمن" دیر کرده. همین دیر کردنش روند داستان را کند می‌کند. شماره‌اش را می‌گیرم جواب نمی‌دهد. زنگ می‌زنند حتماً خودش است. نمی‌دانید چه دختر ماهی است. داستان را که بخوانید عاشقش می‌شوید.

مادر یاسمن در را باز می‌کند. چی خدای من... این اینجا چی کار می کنه؟!

- برو بیرون. همین الان فهمیدی؟

"سارا" با خونسردی می‌نشیند روی صندلی و رو به مادر یاسمن می‌گوید:

- خب مامان خوشگلم شام چی داریم؟

دیگر دارد کفرم را در می‌آورد. نکند بلایی سر یاسمن آورده باشد؟ کنترلم را از دست می‌دهم یک سیلی جانانه به صورتش می‌زنم و هوار می‌کشم:

خوب گوشاتو باز کن سارا. اگه همین الان نگی یاسمن کجاس و چه بلایی سرش آوردی می‌برمت توی داستانی که تا آخرش یک نفر هم زنده نمونه!

برای اولین بار ترس را در چشمانش دیدم. دستپاچه شد و با ترس و لرز گفت:

به خدا کاری باهاش نداشتم فقط می‌خواستم به جاش بیام توی داستانت. ولی قبول نکرد منم مجبور شدم توی اتاقم زندانیش کنم. همین امشب هم می‌خواستم ولش کنم قسم می‌خورم.

مانتو روسری‌ام را از روی جالباسی قاپیدم و دستم را گذاشتم روی شانه‌ی مادر یاسمن که از شدت گریه به هق هق افتاده بود و گفتم:

- نگران نباش با یاسمن برمی گردیم.

خانه‌ی سارا زیاد دور نیست تا ده دقیقه دیگر می‌رسیم. امیدوارم این داستان ختم به خیر شود و گرنه اگر پلیس جرایم ذهنی بفهمد که آدم ربایی را هم خودم رفع و رجوع کرده‌ام کارم حسابی بیخ پیدا می‌کند و ممکن است برایم حبس فکری در نظر بگیرند. فعلاً خداحافظ تا داستان بعدی.

سونات نفرت

صدای جارو ارواح رفتگر که خاک روی قبرها را کنار می‌زدند با صدای فرورفتن میخ‌های فلزی بلند در تابوت‌های چوبی در هم آمیخته بود و آغاز یک روز دیگر را در گورستان متروکه اعلام می‌کرد. کمتر کسی جرأت می‌کرد عزیزش را اینجا به خاک بسپارد. اما ارواح سرگردان گورستان متروکه آنچنان سرگرم کندن گورهای خالی و ساختن تابوت‌های چوبی بودند، گویی که قرار است تمام شهر اینجا مدفون شوند.

 

باد موهای سیاه بلندش را روی صورت استخوانی‌اش شلاق می‌زد. اندام نحیفش از سرما مچاله شده بود. خش خش برگ‌هایی که باد آن‌ها را روی زمین هل می‌داد، قار قار کلاغ‌ها و ضجه مویه زن سونات نفرت می‌نواختند انگار. زن تا کمر روی قبر خالی خم شده بود. به چشم‌هایش نم اشکی از آخرین ضجه‌اش مانده بود و خیال افتادن نداشت انگار.

زن از قبر فاصله گرفت تا روح رفتگر مزار عزیزش را خاکروبی کند. روی نیمکت چوبی زوار در رفته کنار قبر به تماشای گورستان نشست. یک سالی از مرگ "عشق" اش می‌گذشت و دیگر به دیدن این ارواح سرگردان عادت کرده بود و صورت خاک گرفته، چشمان بی فروغ و نفس‌های سردشان دیگر نمی‌ترساندش. از ابتدا هم می‌دانست اینجا یک گورستان معمولی نیست. اصلاً به همین خاطر عشق خود را اینجا دفن کرده بود، به امید بازگشت روح اش. به این امید که، روح عشق او نیز باقی بماند، سرگردان شود. مثل همهٔ ارواح گورستان متروکه که بین دو دنیا معلق مانده بودند.

زن غرق تفکرات همیشگی‌اش بود که وزش نسیمی خنک از جا پراندش. نسیم آهسته از کنارش گذشت. انتهای موهایش را به بازی گرفت و دامن سیاهش را تا زانو بالا برد و کنارش روی نیمکت چوبی آرام گرفت. زن هنوز به رفت و آمد "کالبد خالی" عادت نکرده بود. همیشه غافلگیرش می‌کرد، یک بار همچون نسیم، باردیگر مانند بادی سرد، حتی یک بار به شکل ابر صورتی رنگی درآمده بود ومانند چراغ قرمز کم نوری در میان گورستان متروکه نور افشانی کرده بود.

زن به "کالبد خالی" سلام کرد. نسیم خنکی روی صورتش پاشید. زن صحبت کردن با کالبد خالی را دوست داشت. میان آن همه روح سرگردان و تأتر غم انگیزی که هر روز در گورستان به روی صحنه می‌رفت، وجود کالبد خالی غنیمت بود. حر ف و سخن در مورد او زیاد بود. بعضی ارواح می‌گفتند آدم آس و پاسی بوده و اعضای بدنش را آدم‌های دیگر دزدیده‌اند و برخی دیگر اذعان می‌کردند که خودش همه را به آدم‌های علیل وذلیل بخشیده.

روح رفتگر قبر را جارو زد. زن انعامش را داد و روح، اسکناس را چپاند توی جیب کت وصله دار پاره پوره‌اش. نسیم خنکی روی دست‌های ظریف زن بازی می‌کرد. زن چشم‌هایش را بست. نسیم از روی دست‌هایش بالا آمد تا روی گردن سپید زن. دور گردن زن را همچون شال گردنی لطیف اما سرد پوشاند. زن قلقلکش آمد، خندید. نوازش‌های گاه و بیگاه کالبد خالی را دوست داشت. با وجودی که از سرما متنفر بود اما نسیم‌های خنکی که کالبد خالی روی تن اش می‌پاشید حس خاصی به او می‌بخشید. شاید همان ته ماندهٔ زندگی بود که هنوز در کالبدش جریان داشت. و اینکه زن، حس می‌کرد کالبد خالی او را دوست دارد.

در این یک سالی که از مرگ"عشق" اش می‌گذشت، تنها چیزی که به او آرامش می‌بخشید همین "کالبد تهی " بود. چه می‌شد اگر روح عشق اش باز می‌گشت و در این کالبد تهی عاشق حلول می‌کرد و عشق از نو برایش آغاز می‌گردید؟!

به ناگاه فکری به خاطر زن رسید. این همه روح سرگردان بی مصرف در این گورستان بی هدف می‌گشت. اگر هر روح تنها پاره کوچکی از وجودش را به این "کالبد تهی" می‌بخشید، زن بار دیگر صاحب یک "عشق" می‌شد. عشقی زنده و پرشور.

زن خواسته‌اش را با کالبد تهی در میان گذاشت. گونه‌های زن به سرخی گراییده بود. معلوم نبود از سرمای سوزنده گورستان است که چنگال‌هایش را بی رحمانه در پوست آدمی فرو می‌کرد و استخوان‌ها را می‌تراشید، یا از بیان خواسته‌اش شرم داشت.

برای مدتی هیچ نسیم خنکی از کالبد خالی برنخاست. سر زن خم شد و روی گردنش افتاد. از دور مانند پرتره ای از غم بود که با قلموی یأس نقش اش زده باشند. شب کم کم از راه رسید و سنگینی سیاهی غلیظش را بر دوش آسمان گورستان متروکه انداخت. ستاره‌ها موذیانه چشمک می‌زدند و باد سرد سوزنده ای دوباره وزیدن گرفته بود.

روح‌های سرگردان بنا به رسم هر شامگاه از چهار سوی گورستان پدیدار می‌شدند و دور آتشی که روح رفتگر پیر میانهٔ گورستان بر می‌افروخت گرد هم می‌آمدند. زن به ناگاه حرارتی نا معمول را کنار خود احساس کرد. سرش را به سمت کالبد خالی چرخاند و ناخودآگاه برخاست و چند قدمی از نیمکت فاصله گرفت. کالبد خالی به شکل ابر صورتی رنگی درآمده بود. انگار چراغ کم نور قرمز رنگی درونش افروخته باشند. کالبد از نیمکت چوبی زوار دررفته برخاست و شروع کرد به راه رفتن. تلوتلو می‌خورد، می‌خواست بچرخد انگار. کالبد نورانی این سو آنسو می‌رفت و هر لحظه روشن تر می‌شد. نور درونش قرمز قرمز بود دیگر. ارواح سرگردان گرد او جمع شدند و زل زدند به رقص عجیب کالبد نورانی در میان گورستان متروکه.

کالبد خسته شد و روی زمین افتاد. درونش همچنان بر افروخته بود و می‌خواست تا ابد گداخته بماند انگار. روح رفتگر پیر که کما بیش حرف‌های زن را با کالبد شنیده بود، داستان را برای ارواح سرگردان بازگو کرد. فراخوان اهدا زندگی به کالبد خالی مثل باد در گورستان متروکه پیچید.

نخستین روح داوطلب، روح زنی بود با چشمانی همیشه خیس. خیس از اشک‌هایی که از دوری فرزند خردسالش می‌ریخت. کودک از مرگ مادر بی تابی می‌کرد و زن از بی قراری کودکش به ناچار بین دو دنیا معلق مانده بود. اما دیگر دلش این چشم‌های اشکبار را نمی‌خواست. دلش می‌خواست به آرامش برسد. زن چشمهای خیس بی فروغش را از صورت خاک گرفته‌اش جدا کرد و به کالبد خالی هدیه داد. کالبد خالی برای نخستین بار در این یک سال چهره زنی را که دلباخته‌اش بود مشاهده کرد. چشمهای بی فروغ روح مانندزغال سیاهی که صیقل بخورد همچون دو قطعه الماس در کالبد خالی درخشیدن گرفتند. روح مادر بی قرار که اکنون دو حفره تاریک و سیاه در صورت خود داشت، کورمال کورمال به میان گورستان رفت و در گورخالی اش برای همیشه آرمید.

روح بعدی، روح نفرین شدهٔ یک قاتل بود. قاتلی که از پژواک صدای آخرین التماس‌های قربانیان خود که مدت‌ها بود در گوش‌هایش می‌پیچید به ستوه آمده بود. روح نفرین شده گوش‌هایش را به کالبد بخشید به این امید که نیوشای نجواهای عاشقانه باشند و به میانه گورستان که اینک آبستن سکوتی رعب آور و بی انتها بود، بازگشت.

ارواح سرگردان، یکی پس از دیگری داوطلب شدند و هریک پاره ای از روح خود را به کالبد نیمه جان بخشیدند. روح نوازنده، دست‌هایش را تحفه داد تا دوباره در کالبدی دیگر زیباترین آهنگ‌های عاشقانه را بنوازند و روح رقصندهٔمردی که دوست داشت پاهایش دوباره رقصیدن در دنیای حقیقی ولو با معشوقی دیگر را تجربه کنند، پاهایش را به کالبد بخشید. زن سرمست از خوشی نامتناهی که بر او چیره گشته بود روی نیمکت چوبی به تماشای ضیافت تولد عشق نشست.

چیزی به اتمام آفرینش "جان شیفته " نمانده بود. ارواح، فوج فوج از گوشه کنار گورستان پدیدار می‌شدند، هریک با پاره ای از وجود خود در دست.

آخرین روح اهدا کننده از منتها الیه گورستان آمد. با شنلی سیاه که بر دوش انداخته و کلاهی که بر سرش سایه فکنده بود. در یک دستش مغزی سفید که در سیاهی غلیظ گورستان نقره فام به نظر می‌رسید و در دست دیگرش قلبی تپنده و سرخ داشت. روح سیاهپوش با دست خود قلب و مغزش را در پیکر مردی که قرار بود عاشق شود، نهاد.

مردی که قرار بود عاشق شود، نفسی عمیق کشید. با اولین طپش های قلب سرخ، نبض حیات در رگ و پی‌اش جریان یافت و به پوستش رنگ زندگی دوید. مرد به سمت نیمکت چوبی رفت، دست‌های سرد زن را گرفت و نوازش کرد. نم اشکی به چشمان سیاه و پر فروغ زن نشسته بود و خیال افتادن نداشت انگار.

مرد، مردی که قرار بود عاشق بشود، زن را تنگ آغوش خود فشرد. آغوشی امن و گرم. مرد، جوششی پرحرارت را درون خود حس می‌کرد. هر چه بیشتر زن را تنگ آغوشش می فشرد، این غلیان احساس بیشتر می‌شد. انگار عوض خون، سیل عظیمی از مایعی داغ و سوزاننده در رگ‌هایش جاری گشته بود. بدنش رفته رفته داغ‌تر می‌شد و حسی غریب در رگ و پی‌اش موج می‌زد. عشق بود؟ عشق بود که این چنین از درون می‌سوزاندش. عشق این چنین غریب و وحشی و سرکش و سوزاننده است؟!

مرد، مردی که قرار بود عاشق شود، زن را از خودش جدا کرد و با چشم‌هایی که در سیاهی غلیظ گورستان همچون الماس می‌درخشیدند به صورت زن چشم دوخت. باد سرد سوزنده ای دوباره وزیدن گرفته بود. باد موهای بلند وسیاه زن را روی صورت استخوانی‌اش شلاق می‌زد و از چشمان پرفروغ زن چیزی مثل سوزن در خاطر مرد فرو می‌رفت. سوزن‌ها از چشم‌های سیاه زن بی محابا شلیک می‌شدند و فکر و ذهن مرد را می‌خراشیدند. مرد، دست‌های زن را بار دیگر گرفت. حسی قدیمی در وجودش زنده شد. حسی که مال او نبود اما نشان از سالهای دور داشت و اکنون در او مستولی شده بود. روح سیاهپوش هنوز آنجا بود. ایستاده بود و به آن دو نگاه می‌کرد. نزدیک‌تر رفت و روی نیمکت چوبی زوار دررفته نشست. کلاهش را از سر انداخت و خیره شد به زن.

زن روح سیاهپوش را در نگاه نخست شناخت. سال‌ها قبل دلباخته او بود اما زن هرگز دوستش نداشت. روح سیاهپوش هم چنان خیره به زن نگاه می‌کرد با چشم‌هایی مات و عاری از احساس. بدن مرد، مردی که قرار بود عاشق شود، از حرارت می‌سوخت. هر بار که نگاهش به زن می‌افتاد، بی اختیار چیزی غریب مثل سوهان، روحش را می‌خراشید. خاطراتی مبهم در ذهن مرد شکل می‌گرفتند. خاطراتی کابوس وار از خنده‌های زن با مردی غریبه، کابوس‌هایی از بی اعتنایی‌های زن به "او" نه خود او، اویی که در کالبدش حلول کرده بود. مرد، مردی که قرار بود عاشق شود، زل زد به روح سیاهپوش بعد به زن. خاطرات در ذهنش واضح تر شدند و با نظمی خاص در ذهنش به ردیف کنار هم نشستند. زن دست در دست مردی غریبه دور می‌شد. صدای خنده‌های بلندش از دور به گوش می‌رسید و دستش هنوز در دستهای مرد بود؛ مرد غریبه. "او" گوشهٔ خیابان مات و مبهوت بر جای مانده بود و به ته ماندهٔ عشقی نگاه می‌کرد که چطور خرامان خرامان می‌رود، دور می‌شود و از "او " جدا می‌شود؛ برای همیشه. مستأصل نشست، روی یک نیمکت چوبی زوار دررفته کنار پیاده رو. باد سردی می‌وزید و سرما چنگال‌هایش را بی رحمانه در پوست آدمی فرو می‌کرد. شب از راه رسیده بود و سنگینی سیاهی غلیظش را بر دوش آسمان انداخته بود. ستاره‌ها موذیانه چشمک می‌زدند و "او" با چشمان سیاه پرفروغش به چاقویی که در دست داشت خیره گشته بود.

مرد، مردی که قرار بود عاشق شود، از نگاه کردن به زن هراس داشت. هر بار که به چهره زن دقیق می‌شد، خاطرات تلخ و گزنده ای در ذهنش پدیدار می‌شدند خاطراتی که مال "او " بودند نه او.

زن دست‌هایش را از دست‌های مرد کشید بیرون. اندام نحیفش از سرما مچاله شده بود یا از ترس، معلوم نبود. جرأت نگریستن به روح سیاهپوش را هم نداشت. سر زن خم شد و روی گردنش افتاد. از دور مانند پرتره ای از غم بود که با قلموی یأس نقش اش زده باشند.

مرد چاره ای نداشت. خاطرات باید کامل می‌شدند باید از آنچه بر سر روح سیاهپوش آمده بود آگاه می‌گردید. مرد چانه زن را گرفت و سرش را بالا آورد و تا جایی که می‌توانست به عمق چشمان سیاه زن نفوذ کرد.

مردی که عاشق زن بود هنوز با چاقوی توی دستش بازی می‌کرد. لبهٔ نقره فام چاقو در سیاهی غلیظ شب می‌درخشید. مرد دسته زمخت و تیره چاقو را میان سینه‌اش فرو برد. قلب تپنده سرخ متلاشی شد و فواره ای گلگون از میان سینه‌اش بیرون زد.

مرد، مردی که قرار بود عاشق زن شود، دست‌هایش را دور گردن زن حلقه کرد. مثل شال گردنی لطیف واین بار گرم، گرم و داغ از حرارت سوزنده ای که وجود مرد را می‌گداخت. زن از فشار دست‌ها نالید. فشار دست‌ها بر گردن ظریفش بیشتر می‌شد و ناله‌ها بلندتر. دست‌های مرد مانند ماری که بخواهد طعمه خود را خفه کند دور گردن زن چنبره زده بود و زن ضجه می‌زد.مار حلقه را تنگ تر کرد. زن چند قدم به عقب رفت پشت سرش گوری خالی بود. خش خش برگ‌هایی که باد آن‌ها را روی زمین هل می‌داد، قار قار کلاغ‌ها و ضجه مویه زن، سونات نفرت می‌نواختند انگار. آخرین ناله همانند زوزه ای از گلویش خارج شد و سر زن خم شد و روی گردنش افتاد. از دور مانند پرتره ای ازغم بود که با قلموی یأس نقش اش زده باشند. زن تا کمر روی قبر خالی خم شده بود. چشم‌هایش باز بودند و بی فروغ. باد موهای سیاه بلندش را روی صورت استخوانی‌اش شلاق می‌زد. زن درون گور خالی غلتید. اندام نحیفش از سرما مچاله شده بود. به چشم‌های سیاهش نم اشکی از آخرین ضجه‌اش مانده بود و خیال افتادن نداشت انگار.