خانه ویکتور هوگو

در 26 فوریه 1802 خانه ای در خیابان صدوچهلم گراند در شهر بزانسون فرانسه شاهد تولد یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ یعنی ویکتور هوگو بود.

این خانه برخلاف دیگر خانه هایی که هوگو درآنها زیسته است، شبیه موزه یا بنای یادبود نیست. بلکه مکانی است به ظاهر مدرن برای به نمایش گذاردن اسناد و مدارکی که گواه تلاش های او برای زنده کردن حقوقی است که هوگو زمان زیادی برای احقاق آنها جنگید. طبقه همکف به نمایش چیزهایی اختصاص دارد که نوعی ادای دین مردم بزانسون به هوگو است. در طبقه اول نمایشگاهی دائمی از مدارکی است که به جای مانده از تلاشهای هوگو برای چهار موضوع اصلی است که برای به تحقق بخشیدن آنها تلاش نمود؛ آزادی بیان، حقوق و ارزشهای انسانی،حقوق کودکان و آزادی بشر.

آزادی بیان

متون به جای مانده، روزنامه ها و فیلم های ویدئویی که نشاندهنده تلاشهای هوگو برای گسترش آزادی بیان در فرانسه هستند در قسمتی از این طبقه جاسازی شده‌اند.

از زمان چاپ نخستین نمایشنامه‌ی هوگو، او مبارزه‌ای همیشگی علیه سانسور آغاز کرد. و بارها و بارها مجلس فرانسه را با ایراد سخنرانی های کوبنده علیه سانسور و نوشتن مقالات در روزنامه ها تحت فشار گذاشت. تا اینکه در زمان جمهوری دوم به مدت بیست سال به جزیره‌‌ای تبعید شد. اما او مبارزاتش را با نوشتن مقالات و همکاری با روزنامه ها ادامه داد و بسیاری از این روزنامه ها و مقالات وی که در اندازه های بسیار کوچک هستند تا مخفی نگه داشتنشان میسر شود، در اینجا نگهداری میشوند. این مقالات که تحت عنوان گزارشات بدون مرز خوانده میشوند گواهی بر مبارزات او برای آزادی بیان اند. تمامی این گزارشات همراه با مقالات دیگری که طی آن سالها با همین مضمون به چاپ رسیده و همچنین کاریکاتورهایی که در قرن نوزدهم به چاپ رسیده‌اند در این طبقه به نمایش گذارده شده‌اند.

 حقوق انسانی و مبارزه با فقر و بی عدالتی اجتماعی

از سال 1849 به بعد، هوگو در سخنرانی هایش مدام مجلس ملی را مورد خطاب قرار میداد و به طرفداری از حقوق و کرامت انسانی و مبارزه با فقر صحبت میکرد. و این اعتراضات به مدد کاراکترهای رمان بینوایان،‌شکل موثرتری به خود گرفت. اسناد اصلی این سخنرانی ها ومبارزات در موزه کومِت فرانسه نگهداری میشود. زندانهای سخت و مجازات مرگ هم جزئی از این مبارزات بودند.

حقوق کودکان

اتاق شاه نشین این خانه،‌اصیل ترین اتاق است چون کنده کاری های چوبی آن همانی است که از ابتدا وجود داشته است. و اینجا همان اتاق محل تولد ویکتور هوگوست. در این اتاق آثاری به جا مانده از کاغذ دیواری اتاق بچگی او وجود دارد که همراه با عکسهای از او و والدینش در معرض دید تماشاگران قرار دارد. و هم چنین اسباب بازی های کوچکی که از موزه کومته به امانت گرفته شده اند به همراه عروسکی که منسوب به عروسک کوزت می باشد در این اتاق نگهداری میشوند. هوگو از اولین شخصیت های مهمی بود که در مجلس فرانسه صحبت کرد و خواستار حقوق کودکان شد. و خواستار رفع کار اجباری برای کودکان بود. هم چنین برخورداری از حق تحصیل و مبارزه با فقر و بی عدالتی اجتماعی را در دستور کار خود قرار داد که این مباحثات در دستورکار یونیسف نیز نگهداری میشود.

آزادی بشر

تصاویری از بازگشت پیروزمندانه هوگو از تبعید در این قسمت از سالن خانه نگهداری میشود که یادآور آن روزهای درخشان است.در آوریل 1874 هوگو در خیابان 21 کلیشه پاریس ساکن شد و بسیاری از این عکسها و تصاویر تحت حفاظت موزه های پاریس است.

وقتی هوگو از تبعید رهایی یافت و به پاریس بازگشت. خانه‌اش تبدیل شد به محل ملاقات او با سران و شخصیت های برجسته سیاسی در جمهوری سوم. چیزهایی  که در این قسمت وجود دارند عبارتند از اثاثیه ای که او در آپارتمان خود در پاریس داشت؛ نیمکت و صندلی و صندلی راحتی و یک مجسمه فیل برنزی و چلچراغی که از کریستال ساخته شده و در طبقه همکف نصب شده است.

ویکتور هوگو و بزانسون

هوگو تنها شش هفته ابتدایی عمر خود را در خانه بزانسون ساکن بود و بیشتر عمرش را در پاریس سپری کرد. مادر بزرگ پدری‌اش ساکن دول بود و او هیچ گاه به شهر محل تولدش بازنگشت.اما تعلق خاطر خود را نسبت به زادگاهش بزانسون در یکی از معروفترین شعرهایش نشان داده است. در مقابل هم بزانسون وفاداری اش را نسبت به مردی که سالها برای احقاق ارزشهای مهم انسانی وقت صرف کرد؛‌ ثابت کرد و شهرداری این شهر یکی از خیابانها را به نام هوگو نامگذاری نمود. هم چنین پلاکی مزین به نام هوگو بر سر در این خانه نصب نموده  که در تاریخ 27 دسامبر 1880 از آن رونمایی شد.هوگو نیز در نامه ای که خطاب به مردم بزانسون نوشت از آنها تشکر و قدردانی نمود. در 1902 در سالروز تولد صد سالگی هوگو،دانش آموزان شهر،انجمن شاعران را در حضور نمایندگان شهری تاسیس کردند و میدان گرانول و مجسمه‌ای همزمان با این رویداد ، افتتاح و پرده برداری شدند. در 1952 موزه هنرهای زیبا نمایشگاهی از تمبرهای چاپ شده در یادبود هوگو برپا نمود.

در سال 2002 مصادف با دویستمین سالروز تولدش، نخست وزیر وقت لیونل جوزفین به همراه چهره های مطرح ادب و فرهنگ این کشور از این خانه بازدید کرد. یکسال بعد از آن از مجسمه برنزی هوگو که توسط مجسمه سازی به نام اوسمان ساو ساخته شده بود در میدان منتهی به منزل او نصب گردید.

بازگرداندن داروخانه

حدود یک قرن پس از عزیمت هوگو به شهر نیس، داروخانه به خانه محل تولدش رجعت داده شد. این داروخانه توسط داروسازی به نام جوزف بَرَت کشف شده بود. و بالاخره نیز این داروخانه به خیابان صدو چهلم بزانسون برگردانده شد. و تاحد ممکن سعی شد که ترکیب اصلی داروخانه و نحوه چیدمان داروها به هم نخورد.

یادداشتی بر رمان نوجوان دشت کیت نوشته دیوید آلموند ترجمه محمد قصاع

دیوید آلموند در سال ۱۹۵۱ میلادی در انگلستان زاده شد. دوران کودکی اش با «قصه های شاه آرتور» و «شوالیه ها» و«انید بلایتون» گذشت.در نوجوانی، ارنست همینگوی و داستان های تخیلی را کشف کرد و در جوانی، با مطالعه ی آثار «ملوین بورجس»، «گابریل گارسیا مارکز» و ... دامنه ی مطالعات خود را گسترش داد. آلموند در نوجوانی، به نوشتن داستان پرداخت و هنوز هم هنگام بازدید از مدارس، کتابچه های دست نویس خود را به دانش آموزان نشان می دهد تا به آن ها ثابت کند کتابی به قفسه ها راه نمی یابد مگر آنکه تلاشی پیوسته پشت آن باشد.آلموند در خانواده ای کاتولیک مذهبی و پرجمعیت بزرگ شد و در کودکی، مرگ «باربارا»، خواهر نوزادش را تجربه کرد که تأثیر آن در نوشته هایش به چشم می خورد. آوازه ی او با کتاب «اسکیلیگ» که در ایران به نام «اسکلیگ و بچه ها» که اولین کتابش برای نوجوانان بود، به اوج رسید و جوایز زیادی را نصیب او کرد.از آن پس نیز چند کتاب موفق نوشته است که «دشت کیت»، «چشم بهشتی»، «قلب پنهان»، «آتش خوارها» و «گل» از آن جمله اند.

آلموند جوایزی همچون کارنگی و داوران ویت برد را دریافت کرده است که سهم چشمگیر و ویژه ی «اسکلیک» را در ادبیات کودکان نشان می دهد. رمان های بعدی او نیز در سراسر دنیا با استقبال روبه رو شده است. او در سال ٢٠١٠ جایزه ی هانس کریستین اندرسن را برد.

 دشت کیت داستان نوجوانانی است که درگیر بازی عجیبی میشوند. بازی ای به نام مرگ. پسری به نام جان اسکو در دخمه ای که پاتوق او و سگش جکس است بازی نمایش گونه ایی به نام مرگ راه می اندازد و از هم کلاسی های نترس خود میخواهد که در آن شرکت کنند. هر کسی که قرعه به نام او می افتد باید بمیرد. در این میان بین هم کلاسی ها بحث بر سر این است که آنها واقعا مرگ را تجربه میکنند یا اینکه تنها ادا درمی‌آورند. اما پسر تازه واردی به نام کریستوفر مدعی است که واقعا مرگ را در این بازی تجربه میکند.

دیوید آلموند به خوبی از پس ساختن دنیای نوجوانان و دغدغه های ذهنی آنها در این رمان تریلر برآمده است. کارهای او ترکیبی از جهان واقعی معاصر و فانتزی، تضادهای قومی و تجربه های ارزشمند است. آلموند در پی آن است که نشان دهد دنیای فرا طبیعی چگونه می تواند باشد. دنیایی که درآن، واقعیت و افسانه، حقیقت و دروغ با چرخشی خلاقانه به یکدیگر تبدیل می شوند.او سرسختانه بر این باور است که در نوشتن برای کودکان نباید تاریکی ها و نگرانی ها را پشت پرده قرارداد، با آن که چنین آثاری باید امیدوارکننده هم باشند، همچنین معتقد است که مرزی قطعی میان واقعیت و خیال وجود ندارد.  ترس ها، دلمشغولی ها،‌روابط عاطفی مربوط به دوره بلوغ و ... همه و همه به درستی در رمان نشان داده میشوند. نقطه قوت این رمان در این است که تنها برای مخاطب نوجوان انگاشته نشده و مخاطب بزرگسال هم از خواندن رمان لذت میبرد. دلیل این لذت و همراهی در فضاسازی ملموس و پرداخت دقیق کاراکتر هاست. شخصیت راوی یا همان کیت واتسون(کریستوفر)، به قدری ملموس است که از همان ابتدا دست خواننده بزرگسال را میگیرد و به دهه نوجوانی اش باز میگرداند.

خواننده با گشودن رمان دشت کیت وارد دنیای دیگری میشود. در زمانی دیگر. گذشته ای که خودش آن را سالها قبل تجربه کرده و ماجراها و تنش ها و اتفاقاتی که برایش بیگانه نیستند. کیت واتسون مارا به خاطرات و احساسات نوجوانی مان باز میگرداند و یک بار دیگر به یادمان می آورد که ترس، تنهایی ، ترس از مرگ و شوق زندگی چه طعم و مزه ای در نوجوانی برایمان داشته اند.

روابط نوجوانان با همدیگر،‌با خانواده،‌با اولیای مدرسه و در نهایت با هم کلاسان و هم سالان خود به طرزی شگفت آور ترسیم شده است. تمام کاراکترها با وجود تفاوت ملت وقومیت برای خواننده ایرانی مانوس اند و خواننده نوجوان به شدت با آنها هم ذات پنداری خواهند کرد. حتی جغرافیای رمان با وجود غریب بودن برای خواننده ایرانی به نحو درخشانی قابل تصور است و در کل رمان از لحاظ تجسم بصری خارق العاده است.

توصیفات مکانی در این رمان در عین سادگی و روانی بسیار گیرا هستند. خواننده با هر جمله ای که در توصیف خانه و مکانی که استونی گیت نام دارد و تمام حوادث داستان در آن رخ میدهد،‌به راحتی می تواند همه جا را تصور کند. زبان رمان در عین سادگی و روانی ، ادبی و فاخر است و پر است از تشبیهات و توصیفاتی که بسیار خوش در رمان نشسته اند.

رمان دشت کیت را انتشارات قدیانی با ترجمه محمد قصاع روانه بازار کتاب کرده است.

یادداشتی بر مجموعه داستان در راه ویلا نوشته فریبا وفی

فریبا وفی متولد اول بهمن ماه ۱۳۴۱ در تبریز است. داستان نویسی را از همان سالهای نوجوانی اش شروع کرد و داستانهایش را در ابتدا در مجلات مختلفی به چاپ رساند. از جمله این مجلات می توان به آدینه، دنیای سخن، چیستا و مجله زنان اشاره کرد. اولین داستان او که ” راحت شدی پدر” نام دارد، در سال ۷۶ در مجله آدینه به چاپ رسید. بعد ها مجموعه داستان ها و رمان های منتشر شد. در عمق صحنه، حتی وقتی می خندیم، در راه ویلا و همه افق از مجموعه داستانهای این نویسنده زن ایرانی است.

از دیرباز تا کنون اولین چیزی که زنان اهل قلم در مورد آن نوشته و مینویسند و خواهد نوشت،‌چه در قالب شعر، دلنوشته، داستان،‌رمان، نمایشنامه و فیلم نامه و... دغدغه های مربوط به جنس خودشان است. این دغدغه ها گاه موضوعات ساده‌ای مانند دلخوشی های روزمره زندگی یک زن هستند و گاه مسائل عمیق تری مانند روابط شان در سطح جامعه است. روابطی که در نتیجه نگاهی که جامعه آن زن به او دارد بوجود می‌آید. مسائل و مشکلات و محدودیت هایی که زنان اهل قلم در جامعه خود دارند به شدت روی نوشتن شان تاثیر گذار است. و زنان نویسنده ایرانی نیز از این قاعده مستثنا نیستند.

اما آنچه در ارتباط با مضامین نوشتار زنان عمومیت دارد و حتی میتوان آنها را به زنان نویسنده جوامع و ملل دیگر هم تعمیم داد، همین جهان واره ای است که در اغلب نوشته های زنان با محوریت زن خلق میشود. زن و نیازهایش، زن و خانواده‌اش،‌زن و مشکلاتش و ... و اولویت نوشتن زنان اهل قلم ایرانی مانند دیگر ملت ها،‌ مسائل مربوط به جنس خودش است.

مجموعه داستان"در راه ویلا" مشتمل بر نه داستان است. "در راه ویلا، هزارها عروس، دهن کجی، کافی شاپ، حلوای زعفرانی، آن سوی اتوبان، گرگ ها، روز قبل از دادگاه، و زنی که شوهر داشت"

فضاهای ذهنی تمام این داستانها به هم نزدیک است و درون مایه واحدی دارند. در تمام داستانها دو جبهه وجود دارد؛ در یک سمت جنگ، زنی و دختری تنهاست و در سمت مقابل، دیگرانند. دیگرانی که جبهه مقابل را به دلیل تفاوت داشتن سرزنش میکنند. این جنگ نابرابر در تمامی داستانها به نحوی رخ میدهد و در اکثر موقعیت ها ، کاراکتر زنی که فوکوس قصه روی آن است مجبور میشود به شرایط موجود تن دهد یا بهتر بگوییم ،‌شرایط را بپذیرد. قصه ها معمولا در عرض گسترش می یابند و در تمامی آنها شاهد تحول شخصیتی کاراکتر اصلی هستیم. شرایط موجود و حوادثی که قصه را جلو میبرد معمولا به تغییر کاراکتر اصلی می انجامد و زنی که قهرمان داستان است، یا در نهایت با امید بیشتری به سعی در تغییر شرایط ادامه میدهد یا ظرفیت پذیرش خود را بهبود می بخشد.

در راه ویلا، داستان زنانی است که خسته شده اند. روال تکراری و تغییر ناپذیر زندگی روزمره آنها را می‌آزارد و در پی راهی برای فرار از آن هستند. اما مشکل اساسی این زنها این است که تمام چیزها و کسانی که از آن فراری هستند، در این گریز،‌زن را تعقیب میکنند و گویی از آنها مفری نیست. راه فرار هم که پر از سنگلاخ است و نا امن. در این راه علاوه بر همسفرهایی که علی رغم میل باطنی اش او را همراهی میکنند، گرگ هایی هم هستند که امنیت اش را از او میگیرند. در نهایت، زن از این تعقیب وگریز خسته کننده و بی حاصل مایوس شده و در ویلا ماندن و امنیت داشتن را به در راه ویلا رفتن و سرنوشتی نامعلوم داشتن ترجیح میدهد.

یادداشتی بر رمان ژلوزی نوشته آلن روب گریه

 

معرفی رمان ژلوزی نوشته آلن روب گریه

 

آلن‌ روب‌گریه، نویسنده «ژلوزی» در ١٩٢٢ در شهر برست فرانسه به دنیا آمد. بعد از پایان تحصیلات متوسطه در ١٩٤٤ به دانشکده کشاورزی رفت و مهندس شد. تا سال ١٩٤٨ در مؤسسه ملی آمار فرانسه خدمت کرد. وی اولین رمان خود به‌نام «پاک‌کن‌ها» را در سال ١٩٥٣ منتشر کرد. به‌گفته محمدتقی غیاثی چند روزی هم به‌مناسبت شرکت در یک جشنواره سینمایی در ایران به‌سر برد. روب‌گریه همراه کلود سیمون، ناتالی‌ ساروت، میشل بوتور، و چندتایی دیگر به جریانی در ادبیات فرانسه تعلق دارد که به «رمان نو» معروف شده است. آلن ‌روب‌گریه اصول این جریان را در کتابی به‌ نام «در دفاع از رمان نو» شرح داده است.

در رمان ژلوزی هیچ چیزی بر پایه اصول و قواعد داستانگویی معمول نیست. پیرنگ، عناصر داستان و شخصیت پردازی به رسم معمول در ژلوزی وجود ندارد. اما در عین حال همه چیز روشن است. این روشنایی نه تنها به دلیل توصیفات نوری بی نظیر در رمان بلکه به دلیل پرداخت تمام این پیچیدگی ها به نحو احسن است. راوی ژلوزی در جابه جای خانه پنهان است و از گوشه و کنار آن ساختمان ویلایی قصه را برای خواننده روایت میکند. اما نه آن قصه معمول همیشگی و نه آن طوری که خواننده به آن عادت دارد. پنجره ها، کرکره ها، در ها ،‌دیوار ها و خلاصه همه چیز در اینجا نقش اساسی بازی میکند. همه چیز به جز آنچه که تشنه شنیدن و خواندنش هستیم.

غیاب و نبودنی که روب گریه در ژلوزی رقم میزند بی نهایت درخشان است. درخشان و هنری. یک نورپردازی ویژه در صفحه به صفحه کتاب وجود دارد که تاریک و روشنایی آن بسته به وضعیت موجود و روابط بین دو کاراکتر"آ" و "فرانک" مدام تغییر میکند. در ژلوزی تمام نورها را تجربه میکنیم؛ نور اول صبح، ته مانده نور غروب، تاریکی مطلق شبانه و صدای زیبای کائنات،‌زنجره ها، صدای بال زدن سوسک ها و پرندگانی که معلوم نیست دقیقا کجا پرواز میکنند. همه چیز در این رمان به نحو چشمگیری حس میشود. اوبژکتیو موجود در این رمان از نوع ساختگی و خنثی نیست. همه چیز از دوربینی دوطرفه دیده میشود و صرفا نمیتوان به مثابه سیاهه ای از اشیا به آن نگاه کرد.

خواندن ژلوزی به مثابه حس کردن چیزهاست با چشمان بسته. از صفحه اولی که داستان آغاز میشود،‌میتوانی چشمانت را ببندی و دستت را به دست راوی بسپاری. بدون هیچ نگرانی. راوی تمام سوراخ سنبه های این خانه زیبا و پردر و پنجره را بلد است و تو را به درستی هدایت خواهد کرد. همه چیز در این خانه طور دیگری است. حتی ساده ترین چیزها. چیزهایی که هیچ وقت در عمرت به آنها نیم نگاهی هم نینداخته ای. در این خانه حتی رد لاشه هزارپای گوشتی و چندش آور هم برایت  جالب است و همینطور طرز کشته شدن‌اش و ردی که روی دیوار از خود به جای میگذارد.

در ژلوزی وقت داری با خیال راحت مدت ها به کاراکترها زل بزنی و حرکاتشان را دقیق بررسی کنی. از لای کرکره ها و پنجره های نیمه باز. بدون هیچ عجله ای. میتوانی لباسهایشان را به دقت تماشا کنی و تمام کارهای روزمره شان را با صبر و حوصله تعقیب کنی.

خواندن ژلوزی  درک تازه ای از چیزهاست. درک تازه ای از اشیا، از نور،‌ازتاریکی و صداهایی که در شب میپیچد و درک تازه ای از چرخش های زمانی. آنگونه که واقعا وجود دارند نه آنگونه که به ما تلقین کرده اند.

در ژلوزی گاهی نفس ات به شماره می افتد و دچار اضطراب میشوی. هراسی که به هنگام ورود به مکانهای ناشناخته داری. هراس از آدم هایی که خوب نمی شناسی شان.  در ژلوزی آنقدر به راوی نزدیک هستیم که انگار از چشمان او به دنیای داستانش خیره شده ایم.

«آلن روب گریه» نویسنده مشهور فرانسوی و از بنیانگذاران جنبش «رمان نو» در سن ۸۵سالگی  در سال ٢٠٠٨  از دنیا رفت.

 

نقد و بررسی مجموعه داستان مرگ رنگ در باشگاه اندیشه

روز یکشنبه 26 شهریور 1396 ساعت 18 نشست بررسی مجموعه داستان مرگ رنگ نوشته مائده مرتضوی برگزار میشود.

این نشست ها ماهی دوبار در باشگاه اندیشه توسط حلقه سرو داستان تهران به مدیریت حسین ورجانی برگزار میگردد. حضور برای تمام علاقه مندان داستانی ازاد است.

اعترافات یک رمان نویس جوان

عاشق قصه های پر کاراکترم.

در هر دو رمانی که تا به حال نوشته ام یک عالمه آدم  دارم. آدم هایی پر از قصه و داستان و ماجرا.

در رمان" سه سکانس از پاییز" داستان آدمهای شهرم را میگویم. همین شهر دوست داشتنی. همین تهران را. بعضی از این آدمها تهرانی نیستند. از شهرهای دیگر آمده اند اما اسیر تهران میشوند. اسیر تهران و ماجراهایی  که برایشان رقم میزند. بعضی از آدمهایم از تهران میروند. اما باز هم با تمام بلاهایی که این شهر به سرشان درآورده باز در حسرت دویدن در پیاده رو های کثیف اما باز هم دوست داشتنی اش ، شب و روز می گذرانند.

"سه سکانس از پاییز" داستان آدم های همین حوالی است. همین محله، همین شهر...

پل ادبی ایران و چین

نشست «پل ادبی ایران و چین» در مرکز فرهنگی شهرکتاب برگزار شد.

به گزارش ایسنا در گزارش برگزاری این نشست آمده است: قدمت دوستی دیرینه و عمیق ایران و چین به بیش از دوهزار سال می‌رسد. روابط فرهنگی ایران و چین در قرن پنجم میلادی چنان توسعه یافت که این دوره را «عصر طلایی» فرهنگ و ادب ایران در چین دانسته‌اند. زبان و ادب فارسی در چین بسیار رواج داشته و زبان فرهنگی و دینی مسلمانان بوده است و مشترکات فراوانی میان فرهنگ ایران و چین در حوزه فلسفه، هنر و ادبیات دیده می‌شود. متاسفانه شناخت مردم دو کشور از ادبیات معاصر و تحولات ادبی که در قرن بیستم رخ داده، اندک است. به دعوت مرکز فرهنگی و بین‌الملل شهر کتاب و موسسه‌ نمایشگاه‌های فرهنگی ایران، هیاتی از انجمن نویسندگان ‌چین در نشست ویژه شهر کتاب حضور یافتند. در این نشست علی‌اصغر محمدخانی، لی یی مینگ، فوشیو پینگ، لی شائو جون، یوگویلی، ابوالقاسم اسماعیل‌پور، مهدی محبتی، علی‌اصغر سیدآبادی، الهام میرزانیا، آزاده باقری و مائده مرتضوی به همراه جمعی از نویسندگان، شاعران و محققان ایرانی حضور داشتند.

ادامه نوشته

برشی از رمان "سه سکانس از پاییز" به نقل از مجله اینترنتی روتین"

از تمام کسانی که می شناختم ،‌بُریدم. دیگر هیچ کس را نمی شناختم. چاره ای جز پناه بردن به یک زندگی متفاوت را نداشتم. دل کنده بودم از همه چیز. زندگیم افتاد روی دور کُند. آرامش عجیبی دورم چنبره زده بود و دیگر برای هیچ کاری عجله نداشتم. صبح ها برای درست کردن صبحانه ای که هر دو عاشقش بودیم یا لا اقل من فکر می کردم که اینطور است بلند نمی شدم. دیگر از آن تُست های فرانسویِ قَلبی شکلِ توی ماهیتابه خبری نبود. بیرون که می رفتم عجله ای برای برگشت نداشتم. کسی منتظرم نبود. آرام راه می رفتم. آرام رانندگی می کردم ،‌ انگار که می ترسیدم مبادا به جایی برسم. زندگیم شد یک فیلم تکراری و خسته کننده که هر روز هم کیفیتش خرابتر می شد و حرف هایی که می‌زدم شد، صدای یک نوار ضبط شده. برای رها شدن از تمام چیزهایی که فکر کردن به آنها عذابم می داد، خودم را به شکوه روزمره‌گی تسلیم کردم.

 

 

سه سکانس از پاییز نوشته مائده مرتضوی

 

برشی از رمان"سه سکانس از پاییز" نوشته مائده مرتضوی

اینجا شب‌ها راحت می‌خوابم. دیگرنه از خواب می‌پرم، نه بی‌خوابی می‌کشم. خواب‌هایم سنگین است. با هیچ صدایی هم از خواب بیدار نمی‌شوم. از خواب‌های پریشان هم دیگرخبری نیست. اما اشکال کار همین جاست. اینجا کلاً از هیچ خوابی خبری نیست. هیچ کس خواب نمی‌بیند. از چند نفری تا به‌حال پرسیده‌ام. کسی تا به حال خواب ندیده ، یا شاید هم دیگر خواب‌هایمان یادمان نمی‌ماند.

اینجا، جایی که من هستم، زمان خیلی کُند مي‌گذرد. برای انجام  همة کارهای نیمه تمام دنیا به اندازة کافی وقت هست. برای گفتن همة حرف‌های نگفته هم. حرف‌هایی که هیچ وقت فرصت گفتنش پیش نیامد و شاید هم خودم نخواستم که پیش بیاید.

یک‌و‌نیم سال پیش،‌ اواخر اسفندبودکه فهمیدم؛ درست همان وقتی که زمستان داشت نفس‌های آخرش را مي‌کشید. همان روز بود که برای اولین‌بار مُردم. آخر مي‌دانید، من دو بار مُرده‌ام. بار اولش خیلی درد داشت. همة قفسة سینه‌ام تیر مي‌کشید، سرم داغ شده بود و به همان اندازه، پاها و نوک انگشتانم سرد. اما مرگ دومم خیلی راحت بود. حتی نفهمیدم کِی اتفاق افتاد...

برشی از سکانس " المیرا"

از رمان" سه سکانس از پاییز" نوشته مائده مرتضوی