یک گفتگوی خواندنی با یک روزنامه نگار حرفه‌ای

مصاحبه با سیروس علی نژاد از بهترین گفتگوهایی بود که برای ایبنا انجام دادم. حیفم آمد در وبلاگم منتشرش نکنم.

 

تا اوایل دوره ناصرالدین شاه به روزنامه،‌ «کاغذ اخبار» می‌گفتند و کم‌کم واژه «روزنامه» جایگزین آن شد. روزنامه‌نگاری در دوران معاصر و در دهه چهل به اوج خود رسید. سه روزنامه «اطلاعات»،‌«کیهان» و «آیندگان» از روزنامه‌‌های مهم آن دهه‌اند که محل تولد بسیاری از روزنامه‌نگاران مطرح معاصرند. سیروس علی‌نژاد یکی از آن‌هاست. وی ابتدا به عنوان روزنامه‌نگار در این نشریات مشغول به کار و پس از مدتی معاون سردبیر روزنامه آیندگان شد. علی‌نژاد سردبیر «آدینه» نیز بوده که در دهه 60 و 70 منتشر می‌شده است. علی‌نژاد روزنامه‌نگار باتجربه‌ای است که از الف تا یاء روزنامه‌نگاری را می‌داند و در تمام فعالیت‌هایش آن را به نمایش گذاشته است. او بیش از هر روزنامه نگار با تجربه ای در کشورمان با اهالی ادبیات نشست و برخاست داشته و سردبیری مجلاتی چون، فصلنامه سفر، دنیای سخن و زمان از جمله فعالیت‌های دیگر اوست. از سیروس علی‌نژاد کتابی به نام گفت‌وگو با مترجمان هم منتشر شده که شامل مصاحبه با مترجمان برجسته معاصر است. در روزهای آخر سال 1396 از این روزنامه‌نگار پیش‌کسوت و صاحب سبک درخواست وقتی برای مصاحبه کردیم و ایشان با وجود مشغله کاری فراوان با رویی خوش از ما استقبال کردند. حاصل این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید.


از آغاز کار روزنامه «آیندگان» بگویید و اینکه چطور شد به این روزنامه پیوستید؟
من وقتی شروع به کار در آیندگان کردم،‌ هنوز دانشجو بودم. روزنامه آیندگان در 25 آذر 1346 منتشر شد و من سه سال بعد به آن پیوستم یعنی در سال 1349. شروع به کارِ آیندگان جالب بود. این روزنامه خبره‌ترین افراد روزنامه‌نویس آن روزگار را به خودش جلب کرده بود و شروع درخشان و ترساننده‌ای برای روزنامه‌های دیگر داشت.  همه به خود جنبیدند تا بتوانند با آیندگان رقابت کنند. آیندگان با وجود اینکه بخشی از سهام دولتی را هم داشت اما دارای مشکلات فراوان مالی بود. سرمایه آن زمان روزنامه چیزی حدود 350000 تومان بود که برای روزنامه سرمایه اندکی به شمار می‌آمد. بنابراین  آیندگان نتوانست با آهنگی که شروع کرده ادامه بدهد و کم کم نیروهایش را از دست داد. وقتی من وارد روزنامه شدم،‌ به جای حقوقه سفته می دادند. البته این را هم بگویم که تمامش را پرداخت کردند.

درباره این شروع بیشتر بگویید و اینکه در آیندگان از نویسندگان مطرحی مانند مارگارت دوراس و روب گریه داستان به چاپ می‌رسید. این خوراک قوی از کجا به این روزنامه تزریق می‌شد؟
 دیگر روزنامه‌ها به این فکرها نبودند و به ادبیات و فرهنگ بهای چندانی نمی‌دادند و روزنامه به معنای عام کلمه بود. بیشتر خبر و حواشی خبر و گزارش چاپ می‌شد. آیندگان اساسا به فرهنگ فکر می‌کرد و روزنامه‌نویس‌های فرهنگی را با حس ژورنالیستی بالا جذب کرده بود. و این نیروها با ادبیات و روزنامه‌های برجسته جهان آشنا بودند. فهمیدن مطلبِ خوب در روزنامه نویسی یک عنصر اساسی است. معمولا در روزنامه‌های آن زمان این مساله کمتر وجود داشت.

رقیب‌های آیندگان را اساسا چه روزنامه‌هایی تشکیل می‌دادند؟
در آن زمان تنها سه روزنامه ارزشمند چاپ می‌شد، اطلاعات، کیهان و آیندگان. روزنامه‌های دیگری هم وجود داشت. اما آن‌ها بسیار ضعیف  و در حد ورق‌پاره  بودند و بیشتر مطالب روزنامه‌های دیگر را نشخوار می‌کردند.

 در زمانی که شما وارد روزنامه‌نگاری شدید،‌ استقبال از روزنامه نسبت به امروزبیشتر بود. دلیل استقبال از روزنامه‌های آن زمان و  به عنوان مثال خوانده شدن پاورقی‌ها چه بود؟

آن زمانی که ما ازش صحبت می‌کنیم، دوره پاورقی دیگر گذشته بود. در اوایل دهه 40 و دهه 30 پاورقی نویسی وجود داشت و نویسندگان بسیار برجسته‌ای مانند حسینقلی مستعان، ذبیح‌الله منصوری و صدرالدین الهی از آن بیرون آمدند. در آن زمان تلویزیون وجود نداشت و هنوز پاورقی و داستان در مطبوعات مایه تیراژ می‌شد. تیراژ نوشته‌های ذبیح‌الله منصوری و مستعان بالا بود و روزنامه مانند کاغذ زرد تمام می شد. بعداز آمدن تلویزیون این استقبال کمی شکست و بزرگترها دور تلویزیون جمع می‌شدند نه دور پاورقی و داستان. فضا به کلی دگرگون شد. دوره آیندگان،‌ دوره پاورقی نیست و دوره دیگری است.

مشخصه اصلی این دوره چه بود؟
دهه چهل، دهه‌ای بود که همه چیز در ایران دگرگون شده و ارتقا یافته بود. داستان نویسی،‌شعر،‌مقاله، روزنامه‌نگاری، گزارش نویسی،‌ تئاتر و باله و همچنین دیگر هنرها مانند نقاشی و مجسمه‌سازی. دهه چهل دوره فوران بود. اقتصاد هم بسیار شکوفا شده بود. روابط ما با جهان روابط سازگار بود نه سازشکار. در چنین وضعیتی روزنامه می‌توانست میدان‌داری کند و می‌کرد. آیندگان به تمام هنرهایی که در دهه چهل شکوفا شده بودند،‌ بها می‌داد. در آن دوره شخصی به نام پرویز ممنون داشتیم که تحصیل‌کرده اتریش بود و نگاه و تخصص ویژه‌ای داشت. آیندگان در زمینه نقاشی، شعر و داستان به روز بود و نقد کتاب روزنامه آیندگان با هیچ روزنامه و مجله‌ای قابل مقایسه نبود چون بهترین‌های ایران در آن مطلب می‌نوشتند. تمام این موارد باعث جلب نظر قشر فکری و دانشگاهی کشور به این مجله شد.



این سوال را باید اول می‌پرسیدم؛ اصلا چطور شد که به حوزه روزنامه‌نگاری وارد شدید؟
اساسا من مرض نوشتن داشتم. بعد از گذراندن دوره سپاه دانش در بانک صادرات استخدام شدم و به نظرم کار بانکی،‌کار گِل آمد و نمی‌دانستم اینکه آدم حساب پول دیگران را نگه‌دارد یعنی چه؟! آن زمان در شمال زندگی می‌کردم و شاید هم اشتباه کردم که از بانک بیرون آمدم. (می‌خندد و می‌گوید که یکی دو تا اشتباه را که همه آدم‌ها در زندگی‌شان دارند). یک سال هم معلم شدم و در کرمانشاه خدمت کردم. دخترم همان جا دنیا آمد. معلمی هم باب‌طبع من نبود و مرض نوشتنم گل گرده بود. بالاخره کنکور دادم و در چند دانشگاه قبول شدم. آن زمان هر دانشگاه برای خودش کنکور برگزار می کرد. به دانشگاهی رفتم که نام الانش «علوم و ارتباطات اجتماعی» است و خیلی خوشحالم که به آنجا رفتم و روزنامه‌نویسی خواندم.

این دانشگاه اساتید درخشانی داشت. در سال دوم دانشگاه به علت بیکاری و اوضاع نامساعد مالی، تصمیم به کار کردن در روزنامه گرفتم. در خرداد 1349 استاد خبری داشتیم به نام فریدون فری‌پور که روزنامه‌ای به نام «صدای مردم» منتشر می کرد که روزنامه‌ای ضعیف بود اما خودشان استاد بسیار خوبی بودند. به خیابان نادری رفتم و یک روزنامه «صدای مردم» خریدم و دفتر روزنامه را از روی آن پیدا کردم. آن زمان خیابان نادری خیلی زیبا بود. خانه‌های کهنه و قدیمی بسیار زیبایی داشت. من هم داخل یکی از همین ساختمان‌های قدیمی و خوشگل شدم و به دفتر فری‌پور رفتم. یادم است که استاد اول گمان کردند،‌ من نمره می‌خواهم. وقتی از ایشان تقاضای کار کردم، نامم را پرسیدند و گفتند که ؛«شاگرد اول شده‌ام و مرا به مدیر روزنامه کیهان معرفی کرده‌اند». گفتند که؛ «مصباح‌زاده منتظرت است». من هم گفتم که؛ کیهان نمی‌روم. گفتم؛‌ آیندگان،ایشان همان موقع هم به من گفتند که آیندگان پول ندارد. در نهایت ایشان به داریوش همایون تلفن کردند و همایون هم با همان لحن جالب گفتند که؛ «بگو بیاید.» در نهایت من در آیندگان مشغول به کار شدم. دلیل علاقه‌ام به آیندگان این بود که در زمان تحصیل‌ام در دانشگاه همه آیندگان می‌خواندیم و روزنامه مورد علاقه دانشجویان،‌ آیندگان بود نه کیهان.
 

ادامه نوشته

لاله چه رنگی دوست داری؟

من لاله صورتی دوست دارم. رک و راست بگم که از لاله قرمز بدم میاد. 

 

تقریبا می‌توانم بگویم که لاله قرمز اصلا دوست ندارم. از لاله زرد هم بدم نمی‌آید اما عاشق لاله صورتی‌ام. مرا یاد جنین انسان می‌اندازد. همانطور صورتی و بکر و معصوم و پاک.

این را هم بگویم که شما مختارید برای لاله صورتی هر معادلی را که دوست دارید در نظر بگیرید و جنین انسان فقط یک پیشنهاد است.

تجربه های کوتاه

این واژه تجربه های کوتاه شاید خیلی پرمعنا و لایه دار به نظر نیاید اما اگر بتوانی حداقل یکبار حس اش کنی آنوقت برایت تبدیل به واژه خاصی می‌شود.

برای من خیلی پیش می‌آید که به جاهایی بروم که اولین بار است میروم و بعد ناگهان حس کنم که قبلا صحنه‌ای مشابه آنجا را در خواب دیده‌ام . به این حالت به اصطلاح دژاوو می‌گویند که ممکن است برای خیلیها پیش بیاید. اما راستش برای من خیلی پیش می‌آید (در هفته چندین بار).

 

من به این حالاتم تجربه‌های کوتاه می‌گویم. اوایل بهار در سفری که رفتم از چند کلیسای خیلی قدیمی دیدن کردم و این حالات چند باری به سراغم آمد. بوی کندر را اولین بار بود که حس می‌کردم اما برایم آشنا بود و چند صحنه فلش وار نیز همانند همیشه از جلوی چشمانم گذشتند. صحنه‌هایی از شمع‌هایی با نورهایی تار شده در پس زمینه ای تاریک و کدر.

روزهای اول بهار

شش ماه است که کار خبر می‌کنم. از صبح تا تقریبا غروب. آسمان آبی کمرنگ است که از خانه بیرون می‌زنم و وقتی برمیگردم شده آبی نفتی غروب.

اوایل سخت بود برایم اما الان به این هم عادت کرده‌ام. به همه چیز اول به بدترین شکل ممکنه واکنش نشان می‌دهم و بعد یکهو انگار که چیزی بهم تزریق کنند آرام می شوم و با افتخار میگویم که به فلان چیز هم عادت کردم. خدا این عادت کردن را از ما نگیرد